نقاشی آبرنگ از پل قدیم آمل در 190 سال پیش

fraser1

این نقاشی توسط آقای جیمز بیلی فریزر ، سیاح اسکاتلندی از پل دوازده چشمه ی آمل در سالهای 1822 تا 1825 میلادی (حدود 190 سال پیش و به عبارت دیگر در دوره ی حکومت فتحعلی شاه قاجار) ترسیم شده است.

منبع:

 

 

http://collections.vam.ac.uk/item/O143809/bridge-over-the-river-herauz-watercolour-fraser-james-baillie/#

 

قرآن وقف شده به تکیه امیری لاریجان – 1280 خورشیدی

ghoran1280

قرآن وقف شده توسط سرکار مهدی سلطان در هفتم آذر  سال 1280 خورشیدی برای تکیه پاشاکلا و تکیه امیری سفلی لاریجان

با سپاس از آقای امیر کردی

نامه اداری مالیات قریه تیریجان بلوک دابوی آمل سال 1298 خورشیدی

سند مالیات قریه تیریجان آمل

سند مالیات قریه تیریجان آمل

سند

نامه اداری مالیات قریه تیریجان بلوک دابوی آمل به نصر الله خان سلطان – 11 میزان سال 1298 خورشیدی

با سپاس از جناب آقای علی محمد افضلی به خاطر ارسال این سند

سفرنامه مازندران غلام حسین افضل الملک سال 1293 خورشیدی

titr-maghalatsafar images (1) images

 

 

سفرنامه رکن الاسفار غلام حسین افضل الملک

بخش مربوط به آمل سال 1293 خورشیدی

 از بارفروش به آمل

چهارشنبه دهم جمادی الآخر 16 ثور سنه هزار وسيصد و سی و دو – صبح از خواب برخاسته، چای خورده با جناب مستطاب شريعتمدار وداع کرده، سوار بر اسب شده، با دو نفر نوکر خود از بارفروش به طرف آمل حرکت کردم. باران نمی آمد اما هوا نمناک بود. از بارفروش به آمل ديگر جنگل در جاده نيست که راه صعب و باتلاق باشد، در جاده کوهها که جنگل است از دور ديده می شود. مسافت راه گويند شش فرسخ است، لکن متجاوز بود. تمام اين شش فرسخ از دو طرف دهات متصل به يکديگر بود. در سر چهار فرسخی طرف دست چپ کوههای بلوک « بند پی » بود که جنگل و منظر خوبی داشت.

ميرزا شفيع بندپی ای صدر اعظم دوره فتحعلی شاه قاجار که از صدور خوب بوده است از اهل بندپی بوده است. من شرح حال او را در جزء تاريخی که در حال دوازده نفر صدر اعظم های قاجاريه است نوشته ام، در اينجا شرح حال او را نمی نگارم. همين قدر گويم مدرسه صدر که در طهران و در جلو خان مسجد شاه است از بناهای ميرزا شفيع صدر اعظم بندپی ای است که در خدمت آقا محمد خان سر سلسله سلاطين قاجاريه به کرمان رفته و آنجا را فتح کرده و فوايد بسيار برده است. از آن فوايد که ذخيره داشت در دوره صدارت خود اين مدرسه را در طهران بنا کرد و موقوفات برای آن تأسيس کرد. انتهی. در سر چهار فرسخی قريه « کاظم بيکی » است. آنجا پياده شده چای خوردم. ابتداء خاک دهات آمل از قريه کاظم بيک است. در بين راه نهری پرآب می گذرد که به «رودکاری » 85 در فهرست های مختلف نسخه های خطی نشانی از اين کتابچه يافت نشد. مازندران/ 61 معروف است.

آب آن از رود هراز که از طرف لار و لاريجان می آيد روان است و به مشهد سر می رود. در بين راه از نهرهای پرآب گذشتن، با نبودن پل قدری صعوبت دارد. يک ساعت به غروب مانده وارد آمل شديم. از محلات و کوچه های آن گذشته از پل بزرگ رودخانه حرکت کرده به خانه جناب سعيد ديوان حاکم آمل وارد شدم. وی نوکران و اجزاء خود را گفت که اسبان ما را گرفته به طويله بردند و در اطاق ها آتش ها افروخته که لباس نوکرها از باران خشک شود. فوراً چای و لوازم آسايش و انواع خوردنی ها و شيرينی حاضر کردند، پذيرايی بسيار شايانی از روی محبت کرد. و صاف الملک را فرستاد و حاضرکرد که شب مشغول صحبت و بذله گويی و خواندن شاهنامه باشد.

از آنکه اين شخص بيشتر اشعار شاهنامه را از حفظ داشت و خيلی خوش وضع می خواند- و وصاف الملک پسر مرحوم ميرزا تقی خان وصّاف مازندرانی است و او تمام شاهنامه را از بر می خواند. او را در مجلس مرحوم محمد تقی ميرزای رکن الدوله والی خراسان طاب ثراه پسر محمد شاه غازی مفصلاً ديده بودم که اشعار شاهنامه می خواند و مخصوصاً ميرزا تقی خان را در مجالس وزراء و امراء و شاهزادگان دعوت می کردند که شاهنامه بخواند و او با يک هيبت وهيمنه ای شاهنامه می خواند که موها به تن راست می شد و شخص به هيجان و اهتزاز می آمد و ميل می کرد تهمتنی و شجاعت ورزد.

خلاصه- وصاف الملک قدری از اشعار شاهنامه خواند و من بعضی اشعار را معنی می کردم. ساعت چهار از شب [ گذشته ] شام شايان وخوراک های خوب آوردند، خورديم و خوابيديم. سعيد ديوان از سادات صحيح النسب واز نجبا است که در طهران مسکن دارد. از همراهان شاهزاده رکن الدوله حاکم مازندران است. بسيار کافی و زرنگ است. حکومت آمل و لاريجان جزء جناب آقا ميرزا محمد خان امير مکرّم است که در واقع از قديم تيول و خانه ايشان است.

 اين اوقات اختلافی بين اها لی و امير مکرم دست داد. مهدی سلطان با اتباع خود مخالفت امير مکرم کردند و روزی سی ديگ پلاو و چلاو پخته و به مردم دادند و مردم را شورانيدند. امير مکرم استعفاء از حکومت کرد و شرحی نوشت که کسی را در آنجا حاکم موقتی قرار دهيم که بر ضدّ اتباع او حرکت نکند و اين فساد را بخواباند. جناب آقا سيد صادق مجتهد نياکی به من شرحی نوشتند که سعيد ديوان را نايب الحکومه قرار دهيم. من سعيد ديوان را تصويب و انتخاب کرده حکم او را صادر کرده به حکومت اينجا روانه اش داشتيم. وضعی چندان ندارد، لکن به زرنگی و عاملی از محاکمات و وصول مطالبات گذران خود و چندين نفر اجزاء را در می آورد. واردين و مأمورين را هم پذيرائی می کند.

روز پنج شنبه و شب جمعه هم مهمان سعيد ديوان بودم. روز را به کنار رودخانه رفتيم و سير کرديم. عرض رود از صد ذرع متجاوز است. از دوازده دهنه زير پل آب می آيد. از بيست هزار سنگ بيشتر می آيد. ممکن نيست اين اوقات سوار از آب بگذرد. تراکم امواج آب بسيار است. خيلی رودخانه باشکوهی است. منبع اين رودخانه بدواً از لار است که پشت کوههای طهران واقع شده. از يورت سياه پلاس و يورت خانلر خان و چهل چشمه و مَلک چشمه لار آبها به پلور می ريزد که رودخانه موسوم به هراز پی می شود. از آنجا به « رينه » و « اسک » عبور کرده، آب  چشمه های بلوک لاريجان که چند منزل است ضميمه رود هراز شده به آمل می رسد.

از آمل رودی جدا شده به مشهد سر می رود. فاضلاب اين رود به دريای مازندران سرازير می گردد. رود هراز يکی از چهار رودخانه بزرگ مازندران است که به دريای می ريزد. در تابستان که آب کم می شود اين رودخانه بيشتر از هزار سنگ آب دارد که نصف آن را اهالی بلوک لاريجان می برند و به زراعات خود می دهند و نصف آن حق اهالی آمل است. آمل از شهرهای قديم مازندران است. غريب در اين است رودخانه به اين بزرگی از آمل می گذرد با اين حالت در آمل تا پنجاه ذرع که چاه می کنند آب در نمی آيد! اراضی سنگستان است. آب رودخانه نفوذ به اراضی آمل ندارد. اهالی تاسی ذرع که حفر می کنند ديوار های آجری و بناهای گبری بيرون می آيد که آن آجرها را بيرون آورده خانه می سازند. آمل سه هزار خانه دارد و هفتصد دکان، از هر قبيل دکان و بازار خوب دارد. هوای اينجا بسيار گرم است که اهالی تا يک ماه ديگر ابداً به آمل نمی مانند. در دهات لاريجان که ييلاق است و هوای 86 سرد دارد می روند، جز زارعين کسی در شهر نيست. مرکبات خوب و فراوان در آمل به عمل می آيد که به طهران می آورند.

زارعت اهالی بالتمام برنج و شالی کاری است که لامحاله روزی دويست بار برنج وارد طهران می کنند. اهالی قاطر زياد دارند که شبانه روز بارگيری برنج می کنند. قاطر های بسيار خوب دارد. زراعت جو و گندم در اينجا خيلی کم است. آب رودخانه هراز که به آمل می آيد از اينجا تا سه فرسخ ديگر پايين رفته به سرخه رود می ريزد و از آنجا جاری بوده به دريا می ريزد

 

از آمل به سوی عمارت

جمعه 12 جمادی الآخر از آمل عزم حرکت کردم. آقای سعيد ديوان يک نفر نوکر عباس نام داشت و سلطان آبادی بود، می خواست به طهران برود، او را به من سپرد. مالی از برای او کرايه کردم و او را با خود آوردم که در طهران هم نگاهش دارم. زحمتکش و رنجبر بود. سه [ ساعت ] از روز بالا آمده بعد از صرف چای با آقای سعيد ديوان وداع کرده سوار بر اسب شده با نوکرها از آمل به طرف منزلی که موسوم به « عمارت » است حرکت کردم. مسافت راه گويند چهار فرسخ است، لکن پنج فرسنگ و نيم بود. در وسط راه قريه « رضوانک » است که اهالی « رَزَکی » 87 گويند. بيست خانوار و قهوه خانه آبادی دارد. مال آقا سيد غلامعلی نياکی است. نياک « بانون مکسوره و ياء و الف و کاف » يکی از دهات معتبره بلوک لاريجان است

. 86 اصل: هواهای. 87 ( = رزکه

از رضوانک به پايين که می رويم ديگر شالی کاری نيست. در آنجا ناهار و چای خورده به طرف عمارت حرکت کرديم. راه امروز خيلی باصفا است. از ميان دو کوه وسيع الميدان می رويم و از کنار رود هراز حرکت می کنيم. صحرا درخت جنگلی ندارد، اما کوههای دو طرف جاده درختان جنگلی دارد. خيلی باصفا و طراوت است. تا سه فرسخ بيشتر از راه را که آمديم راه خوب است. از آنجا ديگر تا خاک دماوند راه قلب می شود و سنگستان است و غالباً از سلسله کوهها بايد بالا و پايين رفت و رودخانه هراز گاهی به دست چپ و گاهی به دست راست می افتد.

 گاهی جاده در فراز کوهها واقع شده، آب رودخانه هراز در نشيب می افتد که سی ذرع و صد ذرع بيشتر به گودال افتاده که اگر مال در سنگستان های راه کوه بلغزد راکب و مرکوب به رودخانه افتاده هلاک می شوند. تا خاک دماوند اين خطرها برای مسافرين هست. گاهی با ترس می رويم و گاهی شهادت می گوييم. قاطرها و يابوهای مازندرانی از اين سنگستان ها و سرکوهها بخوبی می روند و نمی لغزند و عادت به اين راه کرده اند، ولی اسب های خوب طهران که اين سنگلاخ 88 ها را نديده [ اند ]، خالی از لغزش و خطر و زمين خوردن نيستند. نزديک غروب وارد منزل موسوم به عمارت شديم. يک قهوه خانه و يک کاروانسرای مختصر و چند اطاق رعيتی در اينجا با چند نفر چوپان قهوه چی در اينجا هست، ديگر خانوار و رعيتی اينجا نيست.

مزرعه ناقابلی در اينجا هست. عمارت مال ميرزا محمد خان امير مکرم پدر اعظام الدوله است. هوای اينجا برخلاف خاک آمل بسيار سرد و با نسيم است. از عمارت [ که ] ابتدای خاک لاريجان است که هر چه دهات تا گردنه امامزاده هاشم ببينيم جزء لاريجان است و از آن به بعد تا رودخانه جاجرود هر چه دهات ديده شود جزء دماوند است. لاله هايی که از عمارت به پايين روييده شده است زيادتر و بزرگتر و خوش رنگتر از لاله هايی است که ديروز تک تک در اراضی آمل ديديم. در اينجا نان به دست نمی آيد، قهوه چی و چوپانان برنج دارند، کته می سازند و با ماست می خورند. ما از چارودار خود برنج گرفته، عباس با روغن پلاوی ساخته با تخم مرغ و ماست خورديم. قدری هم نان ذخيره در آبداری داشتيم صرف کرديم. بيرون از سرما امکان خواب نداشت. اطاق ها هم خيلی کثيف [ بود ].

در سکوهای پهن قهوه خانه فرش انداخته در رختخواب خوابيديم و صبح برخاسته نماز خوانده چای خورديم.

از عمارت به محمد آباد

 روز شنبه جمادی الآخر از عمارت به طرف ابراهيم آباد که محل بارانداز عمومی است و « تيله او » 89 که اصلاً تيره آب بود وکنون آنجا را محمدآباد هم گويند حرکت کرديم

88  اصل: سنکلاغ .

مسافت راه را پنج فرسخ گويند، لکن از شش هم متجاوز است. راه در نهايت سختی و صعوبت است. پرتگاه ها، سنگستان ها و فراز و نشيب بسيار دارد [ که ] خالی ازخطر نيست. در کنار رودخانه هراز از تنگه های پرپيچ و خم حرکت کرديم و در دو طرف سنگ چين جاده قديم ديده می شود که حالا بهمن ريخته، عبور و مرور ممکن نيست. در بين راه چندين قهوه خانه و يک خانوار رعيت و چند مزرعه سبز و خرم ديده می شود. مسافت راه پنج فرسنگ است. از بس سخت بود هر فرسنگی را دو ساعت طی کرديم.

اول تنگه ای را که ديديم « شاه زيد » و دوم « دروزن » ( با واو ساکنه )، سيم بلبله خوان، چهارم بندلاش که خانوار آن در بالا واقع شده، پنجم سياه بيشه که دو قهوه خانه دارد و معروف به سياه بيشه – حاشيه » است، کوههايش درختهای کم داشت. بعد قهوه خانه رزو بند، بعد مزرعه چاشت خوران که خرابه است، بعد گلوبند، بعد مزرعه علی آباد که علی نامی از اهل قريه « اسک »90 در آنجا درخت کاشته مزرعه ای دارد. قهوه خانه خوبی در آنجا است. – جنگ شاهزاده امير اعظم که از طهران برای تدمير امير مکرم به اين صفحات مأمور بود، در اينجا با امير مکرم سر گرفت. بعد از غلبه شکست فاحش خورد و با اردو به طرف طهران منصرف شد. دو سال قبل اين قضيه اتفاق افتاد. بعد از علی آباد « پنج آب » است که اهالی پنجو ( پنج او ) گويند و سر سه فرسخی است. درآنجا مزرعه و قهوه خانه ای است، پياده شده ناهار خورديم و بعد سوار شده حرکت کرديم و به « کهرود » رسيديم. از کهرود به « احمد مال » عبور کرديم، بعد به « آهيان » و از آهيان در سر پنج فرسنگی به ابراهيم آباد رسيديم. ابراهيم آباد محل بارانداز قوافل است. ما در آنجا نمانديم، قدری رانديم به تيله او که مهمل تيره آب باشد و به محمد آباد هم ناميده شده است فرود آمديم و منزل کرديم.

قهوه خانه و يک دو محل مال بند دارد. نان در اينجا نيست به طبخ برنج بسر برديم. اين صفحات جزء لاريجان است و لاريجان بالا بلوک و پائين بلوک و [ د ] لارستاق و به رستاق و اميری دارد که هر کدام دارای چندين دهات آباد و مزارع است و بلوک کلارستاق جزء کجور است که رويان زمين باشد و « نمارستاق » و « تته رستاق » 91 و « لوارستاق » 92 جزء نور است که ناصرالدين شاه چندين بار اين بلوکات را محل ييلاق خود قرار داده، شب ها و روز ها با خواص خود بسر برده است و من در سفر نور و کجور همراه بوده، جزء مترجمين دولتی بوده، جرايد عربيه را ترجمه کرده به حضور می فرستادم و شرح منازل سفر را می نگاشتم و تا هزار چم و کلاردشت و دشت نظير به عزت و راحتی رفته و با اردوی همايونی به طهران مراجعت کرده ام و سفرنامه کلاردشت را نوشته در طهران موجود دارم93 و ناصر الدين شاه در بين منزل امروز در کنار رودخانه هراز، پهلوی جاده در طرف دست راست در دامنه کوهی که نمايان است امر کرده است که سنگ تراشان صفحه ای را مسطح و صافی کرده، صورت او را با چند

 89آب گل آلود ). 90 اينک « آب اسک « می گويند. 91 اينک « تترستاق » گويند. 92 شناخته نشد. 93 سفرنامه فوق الذکر در کتابخانه ای موجود و معرفی شده است.

نفر از مقربان سواره نقاری کرده [ اند که ] به شکار می روند. عابرين سبيل بعضی از جوارح سواران را خراشيده و تراشيده اند و حک کرده اند. سنگ تراشان خوب نقاری نکرده اند و شبيه نساخته اند. صورت فتحعلی شاه را که در فيروز کوه در تنگه واشی با شاهزادگان و امراء و تازيان و پرندگان و شاهبازان به حال شکار نقاری کرده اند و من شرح آن را در اين کتاب نگاشته ام ، خيلی بهتر و کامل تر از صورت ناصرالدين شاه نقاری و حجاری کرده اند.

 از محمد آباد به آبگرم 

يک شنبه چهاردهم جمادی الآخر از منزل تيره آب به طرف ده آبگرم حرکت کرديم. گويند بُعد راه سه فرسخ است، لکن متجاوز است. شش ساعت بايد طی مسافت کرد و از کنار رود هراز گذشت و نشيب و فراز رفت. راه قدری سخت است، لکن صد درجه بهتر از ديروز است. اين راه تمام جزء لاريجان است.

دو طرف راه کوههای بلند و انباشته از برف است. اسامی قراء و مزارع که تمام بارانداز قافله است و امروز از تيره آب تا ده آبگرم ديديم از اين قرار است: اول بيجان 94 « با باء مکسوره و جيم . بر وزن تيجان » که دارای خانوار است و رودخانه مختصری هم دارد که آبش به هراز پی می ريزد. دويم قلعه بند . سيم برتيه « با باء و راء ساکنه و تاء و ياء و هاء هوز » چهارم وانه « با واو. بر وزن دانه » که دارای خانوار و قهوه خانه است. پنجم « شَنگل لی »95 که آباد است. ششم « گزنَک » يا « گزنِه » که خانوار و آبادی و قهوه خانه دارد. سر چهار ساعتی به آنجا رسيديم، پياده شده ناهار قابلمه و چای خورديم و نيم ساعت خوابيديم. رعايا در سر نزاعی که با قريه ديگر کرده و مظلوم شده بودند تصديقی از من گرفتند که نشان سواران سوئدی که مأمور راهند بدهند.96از آنجا سوار شده به مزرعه « که نُوَر » « بر وزن مَه صُوَر » رسيديم. خانوار ندارد. بعد به قريه مون « با ميم مضمومه » آمديم که چند خانوار و قهوه خانه دارد و پس از مون قريه « ان هی » « بر وزن جن پی » می باشد که دارای خانوار و آبادی است و در کنار جاده راه خيابان است که به قريه اسک منتهی می شود و من اين قريه را نديدم. به مزرعه که نور « بر وزن مَه صُوَر » که رسيديم و مال امير مکرم است اندکی که گذشتيم از خيابان راه اسک و رينه نرفتيم، طرف دست راستِ تنگه کوه شامخی بود که جاده کور و تنگی داشت و کوه در نهايت ارتفاع بود و چاروادار راه آن را می دانست.

از آنجا رانديم و از جاده که دو شبر97 پهنا داشت به قدری بالا رفتيم که اسب ها واماندند، به مزرعه و سبزه زار باصفای آبگرم رسيديم و به اهتزاز در آمديم

. 94 در فرهنگ آباديها « بايجان » و به مازندرانی بيجون Bayjun می گويند. 95 نام فعلی آن « شنگل ده ….. Shangel است. 96 ظاهراً قضاوت درست و به حقی نکرده است. 97 شبر Shebre يعنی وجب. www.IrPDF.com www.IrPDF.com www.IrPDF.com www.IrPDF.comسفر مازندران/ 66

بخار از نهرهای متفرقه آب گرم متصاعد بود. در قهوه خانه و اطاقی که نزديک حمام آب گرم بود منزل کرديم و مخصوص خودمان قرار داديم که ديگری در آنجا منزل نکند. دوشنبه پانزدهم و سه شنبه 16 جمادی الآخر در ده آب گرم توقف نمودم که چند بار در آب معدنی رفته جوش های بدن خود را که از آب مازندران بيرون آمده بود و از امراض جلدی سوداوی است رفع کنم. هفت بار به حمام رفتم، لکن هفت بار کافی نيست. يک نفر طبيب آمريکايی که تبعه انگليس بود در اينجا برای شستن بدن خود به آبگرم آمده بود، فارسی خوب سخن می گفت . با من مأنوس شد. دو بار منزل من آمد، با هم دو بار به حمام رفتيم. او اظهار می داشت که برای رفع جوش های بدن و رفع خارش که از سودا توليد می شود بايد چهل روز در اينجا بماند. صبح يک بار و عصر يک بار در خزانه آب گرم رفت و بدن را شستشو داد و چندان نبايد در آب زياد ماند که شخص کلافه شود. يک ربع ساعت بيشتر نبايد توقف کرد.

در چند روز اول بُثور و جوش ها بيرون می زند بعد خوب می شود که بهتر از دواهای زيبقی خواهد شد. فی الحقيقه درست بيان می کرد. اين آب معدنی بسيار داغ است که دست نمی توان در آن گذاشت . حمّامی آب گرم را از نهر به خزانه می ريزد و آب سرد هم از نهر ديگر جاری می سازد که به حد اعتدال می رسد.

آنگاه مردم در آب رفته خود را می شويند. دو حمام در اينجا ساخته اند، يکی از قديم است که بانی آن را نمی دانم، يکی [ ديگر ] را مرحوم ميرزا اسمعيل خان امين الملک وزير خزانه ناصری و مظفری برادر مرحوم ميرزا علی اصغر خان صدراعظم و اتابک اعظم دوره ناصری و مظفری و محمدی پسر مرحوم آقا ابراهيم امين السلطان، پسر مرحوم زال خان گرجی محض خيرات در اينجا ساخته است. سنگ گچ در کوههای اين اطراف نبود، برجی در يک ميدانی حمام است که مقبره يکی از بانوان ايران بوده است. آن برج بلند را با سنگ و گچ ساخته اند. کارکنان و اجزاء مرحوم امين الملک قدری از آن برج را به صعوبت خراب کرده، گچ های آن را دو باره در کوره گذاشته و پخته اند و ديوار اطراف حمام را از آن گچ ها ساخته اند.

اين مطلب را نوشتم تا کسی که بنای جديد می سازد، بنای قديم مردم را خراب نکند که از آجر و مصالح آن بنای خود را آباد سازد که در کتب سياحان و مورخين مورد طعن و دق واقع شود. برج مقبره آن دختر هنوز سرپا است. قدری از آن را خراب کرده است. بالای تپه نزديک برج خانه اميری است که امير مکرم ميرزا محمد خان لاريجانی آن عمارت عالی را در آنجا ساخته و يکی از زنان محترمه خود را در آنجا منزل داده [ بود ]. کنون آن عمارت خالی افتاده [ است ].

 امير مکرم با بستگان خود در بارفروش و معلم کلا و ساير دهات و املاک خود بناهای خوب ساخته و منزل کرده است. ده آبگرم يک ميدان بيشتر از حمام بالاتر است و در سر و کمر کوه است. بيست خانوار دارد. رعايای آنجا نان و زغال و هيزم و روغن و ماست و کره و پنيرو تخم مرغ و خروس آورده به مسافرين می فروشند. هر چه کم باشد از قريه رينه که يک فرسخ [ فاصله اش [ کمتر است [ به ] اينجا می آورند. هوای اينجا بسيار سرد [ است ] . روز در حدّ اعتدال و شب خيلی سرد است. اين اوقات که ما در اينجائيم و چهل و پنج روز از بهار گذشته است متصل در کنار آتش بسر می بريم

من در پانزده و شانزده سال قبل دو بار با شاهزاده عين الملک و رکن الدوله اينجا و رينه و اسک آمده ام و در دو آب گرم اسک رفته ام که يکی نيم گرم و يکی سرد است. شرح آن منازل و آب های گرم و ييلاقات لاريجان و دماوند و پشم 98 « بر وزن حشم « و ميگان 99 را که جزء رودبار است از قول خود و از قول شاهزاده مظهر الدوله مشروحاً نگاشته و دو کتابچه کرده ام و در صندوق نوشتجات در طهران است. 100ديگر مجال ندارم که در اين اوراق هم تکرار مطلب کنم

از آبگرم به قريه آه

چهارشنبه هفدهم جمادی الآخره فصل ثور – صبح بعد از خوردن چای از آبگرم حرکت کرده به طرف قريه آه « بر وزن ماه » که جزء دماوند است رانديم. مسافت راه از شش فرسخ تجاوز کرد. از سر کوهها که در کنار رودخانه هراز است عبور کرديم. از دور قريه نياک و « نوا » و « ايرا » ( بر وزن زيرا ) که بسی آباد و باصفا است ديده می شد و قريه « گرنا » ( با گاف فارسی بر وزن کرنا ) در کنار راه است. بلا فاصله از فرسخی کمتر که رانديم به قريه رينه که پايتخت بلوک لاريجان است رسيديم. خانه های خوب و قهوه خانه ها دارد. پياده شده چای خوردم، مرا که عادت به وافور نيست از بس سرد بود وافوری کشيدم و سوار شدم و به قريه اسک « با الف مکسوره [ مفتوحه [ و سين و کاف ساکنه » رسيدم. بسيارآباد و خانه های خوب دارد. در قريه رينه کرم شب تاب زياد دارد. شب در اراضی سبزه زار بيرون آمده زمين را روشن می کنند، هر کدام به قدر يک وجب در يک وجب زمين را روشن می کند، مثل چراغ درخشنده است. گاهی روشنی خود را توی جلد برده زمين تاريک می شود. به قدر زنبور عسل است. عرب اين کرم را « ولدالزّنا » گويد. ستاره يمانی که در آيد اين کرم ها بيجان شوند و بميرند که شعراء طالع ممدوح خود را ستاره يمانی قرار دهند و دشمن او را ولدالزّنا خوانند که ستاره يمانی آن را بکشد. در خانه های رينه جانوری است که آن را « سرخه » گويند، مثل عدس بسيار کوچک است. در لای کتاب ها، در رختخواب خانه ها و زير فرش ها و حصيرهائی پيدا می شود. غريب را که بگزد خالی از تب و تعب و رنج نخواهد بود. بايد شير زياد چند روز بخورند تا زهر آن دفع شود. در هر جا به شکلی و رنگی است و نام های متعدد دارد.

در راه منازل شاهرود آن را « غريب گز » خوانند و آنها خيلی سميّت دارد. به هر حال، از قريه رينه و اسک گذشته به کوه « سگ چال » رسيديم. از آنجا مسافتی طی کرده به پلور « بر وزن سرور » رسيديم. در کنار رودخانه چندين قهوه خانه است. در يکی از قهوه خانه ها پياده شده ناهار و چای خورديم

. 98 فشم ). 99 ( = ميگون ). 100 در فهرستها از اين دو کتاب نشانی يافت نشد.. سفر مازندران/ 68

آبی از گردنه امامزاده هاشم در اين رودخانه ريخته و آب های زيادی هم از بوريهای لار از زير پل به رودخانه پلور ريخته، اين دوآب يکی می شود و رودخانه هراز تشکيل می يابد و به لاريجان و آمل و سرخه رود رفته فاضل آن به دريای مازندران می ريزد. اصل رود هراز از آب های لار است که در پشت کوههای طهران واقع شده و از شعب البرز است که رحمت يزدان در آنجا نثار شده است. از پلور حرکت کرده، از ميان رودخانه و جاده کوهها و گردنه های بلند که انباشته از برف بود عبور کرديم. برف های جاده و سينه کوهها آب می شد و تشکيل نهرها می داد و به رودخانه می ريخت. به سر گردنه که رسيديم بقعه و بارگاه امامزاده هاشم است که آخر خاک لاريجان و از آنجا که سرازير می شوی اول خاک دماوند است. صفحه و صحرای دماوند بسيار باصفا و سبزه زار و دهات بسيار دارد. به شهر دماوند نرفتيم، به طرف قريه آه رانديم.قريه مشا از کنار جاده نمايان است. در بين راه قهوه خانه های آباد بسيار خوبی است. دو فرسخ که رانديم به قريه آه رسيديم. يک ميدان به قريه آه مانده آبی از کوه روان است که به کنار جاده می رسد که اين آب معروف به چشمه علی است. اين آب بسيار گوارا و معروف است. گاز زياد دارد، غذا را فوراً تحليل می برد. قدری از آن آب خوردم سريعاً آروغ زدم، به عباس گفتم يک بطراز آن آب پر کرد و در آبداری نگاه داشت تا به شهر طهران آورده نشان اطباء و اهل شيمی و فيزيک داده، مقدار گاز آن را معلوم نمايند و به مريض بخورانند.

قريه آه مشتمل بر دو آبادی است. يکی بالا و يکی پايين. بهترين قريه های باصفا و خوش آب و هوا است. در کنار رودخانه باصفا درختان بسيار خوب و مزارع سبز و سايه اندازهای باشکوه و فرح تشکيل يافته، واقعاً نمونه ای از بهشت است، نهايت امتياز را دارد. فاضلاب اين رودخانه به رودخانه دماوند ريخته و فاضلاب آن به بلوک ورامين جزء طهران روان می شود. در هر دو قريه آه کاروانسراهای متعدد و قهوه خانه ها و خانه عالی بسيار خوب برای مسافرين حاضر و موجود است. من از قريه عليا سرازير شده، مسافتی رانده به قريه سفلی رسيدم. در خانه خيلی باصفا در بالا خانه که به فرش های قالی عراقی گسترده شده بود منزل کردم. در راه از بس امروز سرما خورده بودم آتش زيادی برای من افروخته. پرده های اطاق را آويخته گرم شدم. خانه خواه و صاحبخانه خوبی داشتيم. شب بعد از نماز و خوردن شام خوابيديم و صبح از خواب برخاسته به طرف طهران عزم حرکت کردم. [ از قريه آه به تهران – پايان سفر ] پنج شنبه هيجدهم شهر جمادی الآخر دهه سيم ثور هزارو سيصد و سی و دو هجری از قريه آه حرکت کرده که عصر به عون الهی وارد طهران شويم. از قريه رودهن و بومهن101 که دو قريه بسيار آباد معتبر باصفايی است گذشتيم و در آنجا چای خورده غليان کشيديم. رودخانه های خوبی از اين دو آبادی جاری است. کاروانسراها و قهوه خانه و باغستان ها و خانه های خوب برای مسافرين دارد. محلی با نزاهت [ و ] فرح انگيز است. از آنجا گذشته از قريه آب انجيرک و اصطلک 102و بعضی قهوه خانه های باصفا که در کنار جاده است عبور کرده به شمس آباد رسيديم.

راه امروز تا اين سه فرسخ که ابتدای شمس آباد است هموار و صاف است. کوهی ديده نمی شود، مگر در اطراف بعيده جاده. از شمس آباد گذشته فوراً به قريه کمَرد « بر وزن نبرد» رسيديم ( و کمرد از دهات بلوک لواسان می باشد – حاشيه ) که محل بارانداز قافله و مسافرين است. رودخانه های کوچک و نهرهای کوچک از اين [ جا ] جاری است که آب آن به رودخانه جاجرود می ريزد و قريه کمرد وصل به رودخانه جاجرود است و قهوه خانه های متعدد دارد. در اينجا پياده شده ناهار و چای خورده باز سوار شديم. از اينجا تا طهران چهار فرسخ مسافت است.

از پل رودخانه جاجرود عبور کرديم، يک فرسخ که بيشتر رانديم به سرخه حصار که از بناهای ناصر الدين شاه است رسيديم، بعد از کنار قريه حکيميه و حميديه و قريه مهدی آباد رسيديم. در آنجا پياده شده چای خورده به طرف طهران روانه شده، از پشت دوشان تپه و فرح آباد عبور کرده به حمداالله به سلامتی دو ساعت و نيم به غروب [ مانده ] از دروازه دوشان تپه با اجزاء خود وارد طهران شده، در خانه های خود که در خيابان مرحوم امين حضور و قريب به دروازه است وارد شده از ديدن اولاد واقربای خود مسرور شده، شکر الهی به جا آوردم و در طهران که خانه اصلی من است توقف کردم تا ببينم چه وقت مقدر می شود که باز از طرف دولت به سمت معاونت مازندران يا خراسان به خواست الهی مأمور شوم.

الحمداالله رب العالمين والعاقبة للمتقين حررة العبد مؤلف ملک العبارات غلامحسين الزندی افضل الملک مستوفی ديوان فی 19 شهر جمادی الاخرة 1332 و اين اوراق همان مسوده اول است که پای آن را مهر کردم. 101 هن با هاء هوز بر وزن « جن » به معنی هستی است که مقابل نيستی باشد، يعنی رودخانه و بوم هستی و زندگانی ( حاشيه ). 102 اصل : عسلک ( اصطلک از توابع دماوند ).

* سفر مازندران و وقايع مشروطه (رکن الاسفار) ***********************

غلامحسين افضل الملک به کوشش حسين صمدی ( از روی چاپ دانشگاه آزاد اسلامي – واحد قائم شهر ،176،1373رويه.) برگ شمار: 118 ويرايش و پخش2: تبرستان2004م/1383خ

http://www.tabarestan.org

info@tabarestan.org

ترانه های مردمی مازندرانی – نمونه موردی چلاو

chelav2

 «ترانه‌های مردمی مازندرانی»

علی ذبیحی                                  تقدیم به شاعران گرانقدر علی هاشمی چلاوی و محمد لطفی نوایی

پیش‌ترانه:

ترانه های مردمی به عنوان بخش مهمی از ادبیات شفاهی هر قوم و ملتی، زیباترین، دل پسندترین و در عین حال معمول ترین تجلی گاه بیان احساسات و عواطف شاعرانه در فرهنگ عامه هستند و طرفداران بسیاری بین عامه ی مردم دارند. «مردم نه تنها نیروی آفریننده ی ثروت های مادی، بلکه در عین حال منبع پایان ناپذیر ارزش های معنوی، خالق تمام منظومه های باشکوه و تراژدی های جهان و بزرگترین آنها، یعنی فرهنگ و تمدن جهانی و به اعتبار خلاقیت و نبوغ شان بهترین شاعر و فیلسوف هستند» (ادبیات از نظر ماکسیم گورکی، نقل از جوادیان کوتنایی،1370: 155). ترانه های عاشقانه ی مازندرانی یا همان اشعار معروف به «کیجاجان و کیجاجانک» یا «رِز مقوم (ریز مقام)» نیز از این قاعده جدا نیستند.[1]

مقاله ی حاضر گزیده ای از ترانه های عاشقانه ی مردمیِ رایج در سرزمین شاعر پرور چِلاوِ آمل[2] است که در زمان و مکان نامعین از دل عاشقان و سوخته دلان گمنامی تراوش نموده که سوز عشق آنها در درون اشعارشان نهفته است. این ترانه ها با همه ی سادگی، بی پیرایگی و روانی شان چنان صادقانه، زیبا، مصور و سرشار از لطائف و تشبیهات شاعرانه هستند که لذت دریافت آن جز با درک حال سراینده و قرار گرفتن در آن حال حاصل نمی گردد. نگاه کلی به ترانه های ثبت شده در این نوشتار نشان دهنده ی جهان بینی و جهان شناسی و نوعِ تفکرِ جامعه ی شاعر در زمان سروده شدن شعر است. لذا ثبت درست اسناد شفاهی، بدون هیچ گونه دخل و تصرف در آن-آگاهانه و شخصی و نگاه غیر فرهنگی در آن ئزدی— — که سعی نویسنده نیز بر آن بود – مبنا و مصالح اولیه ی بررسی های اجتماعی، تطبیقی و تحلیلی ادبیات مردمی خواهد بود. صادق هدایت در این خصوص می گوید: «هنر و ادبیات توده به منزله ی مصالح اولیه بهترین شاهکارهای بشری به شمار می آید. به خصوص ادبیات و هنرهای زیبا و فلسفه و ادیان مستقیماً از این سرچشمه سیراب شده و هنوز هم می شوند. این سرچشمه ی افکار توده که نسل های پی در پی همه ی اندیشه های گران بها و عواطف و نتایج افکار و ذوق آزمایش خود را در آن ریخته اند گنجینه ی زوال ناپذیری است که شالوده ی آثار معنوی و کاخ باشکوه زیبایی های بشریت به شمار می آید» (همان).

ویژگی بارز و کلی اشعار مردمی مازندران ترکیب و هم زیستی تاریخی آن با موسیقی است. به گونه ای که جدایی شعر از موسیقی امری دور از ذهن می نماید. این سنت ریشه در درازنای تاریخ دارد و نشان دهنده ی حیات و استمرار بخشی از سنت های کهن و اصیل فرهنگی و هنری نیاکانمان تا به این روزگار است. به همین روی «در زبان فارسی، لغت بومی متفاوت از رامشگر، برای شاعر وجود ندارد» ( بویس. 1368: 764 ). «پیش از آغاز دوره اسلامی احتمالاً دو نوع شعر در ایران رواج داشت که هر دو نیز پیوندهایی با موسیقی داشتند. یکی شعر ترانه یا خسروانی که در واقع شعر موسیقی بود و بدون ملودی خاص خودش وجود نداشت و دیگری شعر تکیه ای- هجایی که ملودی نقشی در آن نداشت اما بنیاد آن بر ریتم استوار بود» (طبیب زاده، 1389: 91).

ترانه های حاضر- و به قول راوی «شعر قدیمی»- نیز با خصوصیتِ ترکیبی و بر اساس انواع شعری یاد شده از دل سروده ای بزرگتر استخراج شده‌اند که در آغاز با آواز در دستگاه شور و در مایه ی نجما با اشعار یازده و گاهی دوازده هجایی خوانده می شوند و سپس با لحن موسیقایی- با اشعار یازده هجایی- به همراه ضرب سینی در مراسم عروسی و دیگر شادی های اجتماعی اجرا می شوند. «در این سروده هجاهای یازده تایی بیشترین تحرک ملودی هاست و گردش و فیگورهای موسیقی تماماً بر اساس اجرای موسیقی کهن از فاصله چهارم و گاهی پنجم از بالا آغاز و به سمت نُت پایه حرکت ملودی ادامه می یابد که در همة جملات این فرم و قالب حفظ شده است. حرکت موسیقی روی نت «رِ» تحریر، و از نُت «دو» جملات آغاز می شود و فراز حرکت موسیقی از نُت «رِ» تا نت «سُل» می باشد» (ذبیحی، 1389).

شعر مازندرانی (طبری) از اوایل دوران اسلامی دارای شواهد معدودی است ولی همین اندک هم ما را به ماوراء تاریخ می برد. ملک الشعرا بهار (1351: 106) در این خصوص می گوید: «در قرن چهارم هجری شعرایی بودند که به زبان طبری شعرهای هجایی گفته و پادشاهان بزرگ هم آن شعرها را می پسندیده اند». این اشعار همچون اشعار هجایی گاتها، درخت آسوریک و شاپورگان مانی و… دارای وقفه و درنگ بودند و اکنون نیز این درنگ در ترانه های حاضر پس از هجای ششمِ هر مصرع وجود دارد. برای این منظور خواننده هجاهای یازده تایی را به دو قسمت شش و پنج بخشی تقسیم می کند و پس از شش هجای نخست، پنج هجای بعدی همین مصراع را بدون وقفه با شش هجای نخستِ مصرع بعد پیوند می دهد. با این روش هجاهای یازده تایی- به جز آغاز و انجام بندها – به گونه ای متفاوت اما پیوسته ادا می گردد.[3] به لحاظ بررسی های موسیقایی در مازندران «وقفه پس از هجای ششم در «کله حال» نیز رایج است… [اما] باید تذکر داد که در همه ی آوازها اغلب تنها یکی از مصرع ها (از دو مصرع یک بیت) وقفه تحمیل شده توسط ملودی را می پذیرد (کتولی، برخی انواع امیری[4] و نیز هرایی)، گاه نیز پیش می آید که همه ی مصرع ها به این شکل تقطیع شوند (کله حال و برخی انواع امیری). این شیوه ی تقطیع مصرع ها در آوازهای موسیقی سنتی نیز رایج است» (فاطمی، 1381: 55).

با آن که درباره ی شعر مازندرانی پژوهش های چندانی صورت نگرفته است اما می توان گفت این گونه ترانه ها در ادامه ی سنت گذشته، تکیه ای – هجایی هستند. هر چند این قضیه موافقان و مخالفانی دارد ولی «به نظر می رسد که موقعیت کنونی اشعار یازده هجایی مازندرانی همان موقعیت فهلویات باشد. به عبارت دیگر امروزه در مازندران شاهد یک دوران گذار از شعر هجایی به شعر عروضی هستیم» (فاطمی، 1378: 157). «از نظرگاه زبان شناختی… فهلویات شامل اشعاری است که به گویش های غربی، مرکزی و شمال ایران سروده شده است… فهلویات ویژگی های ادبیات شفاهی را دارند. از جمله سادگی و نشاط و سرزندگی، گمنامی سرایندگان آنها و کم و بیش تکرار مضامین… . سرایندگان فهلویات ادامه دهنده ی سنت شفاهی پارتی و خنیاگران بعدی در اوایل عصر اسلامی و اصول و مبانی شعری ایرانی میانه اند. اما با اختیارِ به اصطلاح عروض عربی برای شعر فارسی و به تاثیر آن، فهلویات به تدریج قواعد کمیت هجاها (اوزان عروضی) را اقتباس کردند که شایع ترین آنها بحر هزج بود، هرچند گاه با تصرفاتی که برای عروضیانِ سختگیری چون شمس الدین رازی مایه رمیدگی بود. از آنجا که در فهلویات هنوز تا اندازه ای از قواعد شعری پیش از اسلام پیروی می شد و این گونه انحراف ها از قواعد معیار عروضیِ شعر فارسی احساس می شد. اما این تصرفات وقتی اشعار به آواز خوانده می شد چندان محسوس نبود در حالی که وقتی همین اشعار خوانده می شد عروض دان بر وفور به معایب وزنی آنها بر طبق قواعد عروضی (قواعد مبتنی بر شعر عربی ) توجه می کرد» ( تفضلی، 1385: 119 و 122).

ترانه های مقاله ی حاضر چنانچه از لحاظ تعداد هجا در خوانش مشکل داشته باشند خواننده با کشش، تقطیع، سکون یا سریع خواندنِ کلمه، قالب یازده هجایی اشعار را حفظ می کند. به همین خاطر در زمان اجرا، سکته یا افزایش یا کاهش هجا مشاهده نمی گردد. همین مطلب را «ابوهلال العسکری در کتاب الصناعتین در تعریف الحان قدیم فارسی می نویسد: قسمی از الحانِ فارسی است که در قالبی غیر از قالب نظم شعر ریخته می شود و در خواندن، الفاظ را کش می دهند به شکلی که الحان منظوم است و الفاظ منثور» ( نقل از: پناهی سمنانی، 1379: 19).

با توجه به موارد ذکر شده می توان گفت که برتری شعر تکیه ای- هجایی بر عروضی در آن است که در سراسر مازندران به خاطر وجود تنوع لهجه ها، می توان این گونه اشعار را به راحتی خواند و مشکلی از لحاظ وزنی در آن احساس نکرد. اما چنانچه آنها را عروضی بدانیم علی رغم سکته های فراوانی که در آن رخ می دهد باید دلایل ملال آوری را برای توجیه آن به کار بندیم. سده های قبل نیز شمس قیس رازی کوشیده بود تا وزن فهلویات را براساس قواعد شعر عروضی تحلیل کند و چون بر اساس پیش فرض های موجود نتوانست از عهده ی آن برآید فهلوی سرایان را به بی سوادی متهم کرد. اصولاً دستگاه آوایی زبان مازندرانی همچون زبان فارسی نو برای شعر عروضی مناسب نیست. زیرا نظام واکه ای در هر دو زبان عکس زبان عربی، کیفی هستند و کشش تمایز دهنده در آنها وجود ندارد. اما در این بین زبان فارسی به دلیل مبدل شدن به زبانی معیار، یکدست، رسمی و حمایت، نقد و تصحیح گسترده ی شعر به صورت عروضی، و کَمّی بودن نظام واکه های آن در سرآغاز پیدایش شعر عروضی تا قرن نهم و دهم هجری توانست از سده های اولیه ی دوره ی اسلامی به این گونه اشعار روی آورد. اما این عمل برای زبان و شعر مازندرانی صورت نگرفت.

«رعایت قافیه در اشعار مازندرانی سهل انگارانه است و به وفور باعث همصداها (خلیلی/ غریبی) یا شبه قافیه [اکفا] می شود (م – ن؛ ل – ر؛ ا-ه؛ [د-ت؛ ض- س] و غیره)… [در واقع قافیه در مازندران به معنی هماهنگی صوتی، حالت شنیداری دارد نه دیداری]. واقعیت این است که اشعار مازندرانی و متون شاعرانه ی پیش از اسلام نه برای قرائت، بلکه برای آواز خوانده شدن سروده شده اند. وابستگی آنها به موسیقی تمام و کمال است… رایج ترین [اشعار مازندرانی] در هر مصراع یازده هجا دارند و روی کیجا جان ها، کتولی، کله حال و بیشتر سوت ها و غیره خوانده می شوند. بخشی از آنها دوازده هجایی اند (اشعار امیری و طالبا) و بسیار به ندرت هفت و هشت هجایی [هستند]… سرودن اشعار یازده و دوازده هجایی سنتی دیرینه است که آثار آن در کهن ترین اسناد ادبی ایران، گات های اوستا یافت می شود» (فاطمی، 1381: 52 و 53 ). «فهلویات شیخ صفی [اردبیلی هم] بدون استثنا، همه از مصراع های یازده هجایی تشکیل شده اند که با تغییر کمیت بعضی از هجاها در قالب وزن کمی می گنجد» (رضایتی کیشه خاله، 1384: 144).

«در شعر عامیانه همچون دیگر هنرهای عامیانه نمی توان و نباید انتظار رعایت قواعد هنری رسمی را داشت، زیرا… هنر مردم عامی جوازات بیشتری دارد که خود قواعد ویژه ای را به وجود می آورد. به علاوه مردم عامی نه از ضابطه ی هنر رسمی آگاهی دارند و نه تعهدی به رعایت آن داده اند. اینست که مردم عامی در هر رشته ی هنری ضوابط اختصاصی دارند که با وجود موارد اشتراک با هنر رسمی، اختلاف هایی با آن دارد و جوازات بیشتری و در نتیجه قواعدی ویژه ی خود دارد و باید این قواعد را با همه ی ویژگی هایش چنانکه هست و بدون هیچ عیب جویی استخراج و مدون ساخت» (بررسی وزن شعر عامیانه، تقی وحیدیان کامیار؛ نقل از جوادیان کوتنایی،1370: 166).

راوی سروده:

مرحوم صفر ذبیحی، متولد 1295 شمسی، بی سواد، از روستای گنگرج کلایِ چلاوِ شهرستان آمل

ترانه های منتخب:

1- دلور جان دَکردا اَرخالق نو[5]                                        dәlvar jân dakәrdâ ’arxâlәqe nu

اَمروز ساعت بَیتا فردا شونه کو                                        ’amruz sâ’әt baytâ fardâ šunә ku

کَهو آسمونا بَرسنّه او                                                          kahu ’âsәmunâ barәsәnnә ’u

دلوَرِ کو بوردن بَووئِه درو                                                  dәlvare ku burdәn bavu’e dәru

دلبر عزیزتر از جانم لباس نو و فاخری بر تن کرد / و برای کوچ به ییلاق ساعت سعد و نحس را مشخص نمود

امیدوارم از آسمان کبود آنقدر باران ببارد و سیلاب جاری شود / تا دلبرم نتواند به ییلاق برود.

2- چَنّه هارشم من این رو اون رو ره                            čanne hârәšәm mәn ’in ru ’un ru rә

مِه دل که تنگ هایته هارشم چلو ره[6]                          me dәl ke tang hâytә hâršәm čәlu rә

گل سرخ دکارم من میون رو ره[7]                                   gәle sәrx dәkârәm mәn miyunru rә

دلور جان بَچّینه سر وشکو ره[8]                                         dәlvar jân baččine sare vәšku rә

نووَری بَخره روآرِ او ره                                                                nuvәri baxәre ru’âre ’u rә

تا به کی دور دست ها را نگاه کنم / و چون دل تنگ شدم به سرزمین چلاو بنگرم / (ای کاش می شد) در منطقه «میان رود» چلاو گل سرخ بکارم / و دلبرِ عزیزم غنچه های آن را بچیند / و نوبرانه از آب گوارای رودبار چلاو بنوشد.

3- کیجا تِه سردیمّه نَکمّه میون[9]                                kijâ te sәrdim mә nakәmmә miyun

تَرسمه مر بَیرن دینگنن زنّون[10]                              tarsәmә mәr bayrәn dingәnәn zәnnun

دتا گوشوار دارما دِمه من دیوون[11]                               dәtâ gušvâr dârmâ demә mәn divun

ریکا جان نِهِلما هنیشی زنّون[12]                                         rikâ jân nehelmâ hәniši zәnnun

دلبرم از حریم منزلت عبور نمی کنم / می ترسم مرا بگیرند و به حبس ببرند

(نگران نباش و بیا، چون) گوشواره هایم را به دیوان خانه می دهم / و نمی گذارم تو که یارِ عزیز منی در حبس بمانی.

4- چاربیداری کمّا من راهِه رِنه[13]                                      čârbidâri kәmmâ mәn râhe renә

برنج صَدری مِه یار ره وِنه[14]                                                 bәrәnje sadәri me yâr rә venә

برنج صَدری بها گرونه                                                                bәrәnje saәr bәhâ gәrunә

مِه آ مِه یارِ وَعده تاوسّونه[15]                                                me yâ me yâre vadә tâvәssunә

در مسیر ییلاق رینه «چاربیداری» می کنم / یارم خواهان برنج صدری است

با آنکه قیمت برنج صدری گران است/(آن را تهیه می کنم، تا) من و یارم در وعدگاه تابستان سرخوش باشیم.

5- ستاره آسمون چَنّه بلنّه                                                 sәtârә ’âsәmun čanne bәlәnnә

کیجا رَخت دَکردا چَنّه قَشنگه                                          kijâ raxt dakәrdâ čanne qašengә

کیجا رَخت دَکردا شونه زیارت                                              kijâ raxt dakәrdâ šunә ziyârәt

مَلومه طالیه ریکا بلنّه                                                              malumә tâleye rikâ bәlәnә

ستاره در آسمان چه جایگاه رفیعی دارد / دختر (معشوقه) لباس پوشیده و چقدر زیبا شد

دختر لباس پوشیده (برای اجابت دعایش) به زیارتگاه می رود/خوشا به حال پسر (عاشق) که بختش بلند است.

6- کیجا ره بَدیما تَنّیر تَش کرده                                        kijâ rә badimâ tannir taš kәrdә

اسبه آرد نونّه پَنجه کَش کرده[16]                                   ’әsbe ’ârde nun nә panjә kaš kәrdә

کنجی آ مرغنه ور روکش کرده [17]                                     kәnji â mәrqәnә vәr rukaš kәrdә

خار ریکائونه دلّه خش کرده [18]                                             xârә rikâ’une dәl lә xәš kәrdә

دختر را دیدم که تنور روشن می کرد / و با آرد سفید ( آرد گندم ) نان «پنجه کِش» می پخت

روی آن کنجد و تخم مرغ می مالید / و دل پسرهای محبوب را خوش می کرد.

7- کَئو اَبر بَیته دور هوا ره                                                  ka’u ’abәr baytә dure hәvâ rә

نِشته من بَوینم آبی قوا ره[19]                                            neštә mәn bavinәm ’âbi qәvâ rә

اَشرفی دَشنّم دور کلا ره[20]                                                  ’ašrәfi dašәnnәm dure kәlâ rә

گل سرخ دَشنّم تِه شالِ لا ره                                           gәle sәrx dašәnnәm te šâle lâ rә

ابر سیاه (مانند رقیبی) فضای آسمان را پوشاند / و نگذاشت (معشوقه ی) آبی قبا پوش را ببینم.

دور کلاه را سکه های طلا / و لابه لای شال تو را گل سرخ بیافشانم.

8- این خنه کنِه شا دَروازه پولاد[21]                                       ’in xәnә kәnešâ darvâzә pulâd

سوخن گوش نَشونه بَر آدم ذات                                      suxan guš našunә bar ’âdәme zât

تو آهوی وَحشی من کهنه صَیاد                                    tu ’âhuye vaši mәn kәhnә sayyâd

چَنگ من دَر بوردی صَد داد آ بیداد                           čange mәn dar burdi sad dâd â bidâd

این خانه ی کیست که (خردمندانه) دروازه ای از جنس فولاد (نفوذ ناپذیر) دارد / (همان گونه که) پند و اندرز در ذات انسانِ بدسرشت، راه ندارد (نفوذ ناپذیر است).

(هر چند) تو آهویِ رمنده ای ولی من نیز صیادی کهنه کارم / اما صد افسوس که از چنگم در رفتی.

9- هوا ره گَهم هاکرده جیرجِرانی[22]                                     havâ rә gahm hâkәrdә jirjerâni

کیجایِ دَس مَکو بورده جولایی[23]                                           kijâye das maku burdә julâyi

کار چی بار دَووئِه اَلیجه چاشنی[24]                                           kâr či bâr davu’e ’alijә čâšni

کیجا قَهر بَکردا نَوونه راضی                                                 kijâ qahr bakәrdâ navunә râzi

آوای جیرجیرک نوید بخش گرمای هواست / دختر ماکو به دست به محل بافندگی رفت

نوع بافته ی دستگاه بافندگی چیست؟ «الیجه چاشنی» / انگار نظر دختر برگشت و راضی نمی شود.

10- چَنّه هارشما راهه لِتکو[25]                                                  čannә hârәšәmâ râhe letәku

خودا قِسمت هاکنه بیَم دیما تو[26]                                   xudâ qesmat hâkne biyam dimâ tu

تِه تَمّله بال سَر هاکنم خو                                               te tammәlә bâle sar hâkәnәm xu

شیشک آ ترازی روجا بیه لو[27]                                                      šišәk â tәrâzi rujâ biye lu

چقدر راه دهستان لیتکوه را نظاره کنم / خدا قسمت کند تا به سراغت بیایم (به زادگاهت بیایم)

روی دستان نرم و فَربه ات بخوابم / و شب را به صبح برسانم.

11- زمین شورو پِه حاصل چَکوئه[28]                                      zamine šuru pe hâsәl čaku’ә

گاو کم شیر دل صاحب کَهوئه                                           gave kam šir dәle sâhәb kahu’ә

زن سَلیطه دایم زیر چوئه                                                           zane salitә dâyә zire ču’ә

زن فهمیده مَرد آبروئه                                                        zane fahmidә marde ’âbәru’ә

کشاورزی در کنار رودِ شور حاصلی ندارد / گاوی که کم شیر می دهد دلِ صاحبش در رنج است

زن سلیطه همیشه (از شوهرش) کتک می خورد / و زن فهمیده آبروی شوهر (و خانواده اش) است.

12- نجّاری نفارِ لَمپا دَمرده[29]                                               nәjjâri nәfâre lampâ damәrdә

سیو چشه کیجا تِه بَبا بَمرده[30]                                             siyu čәšә kijâ te babâ bamәrdә

تِه بَبا بَمردا تِه سَر سلامت                                                 te babâ bamәrdâ te sar sәlâmat

ونِه روح بَسوزه تا به قیامت                                                  vәne ruh basuze tâ bә qiyâmәt

چراغ بالاخانه چوبی خاموش شد / ای دختر سیاه چشم پدرت مُرد (و انگار چراغ خانواده تان خاموش شد)

پدرت مُرد، اما سر تو سلامت باد / (امیدوارم) روح او تا به قیامت در عذاب باشد.

13- راهِه هراز پِه تَنگ آ درازه[31]                                            râhe hәrâzә pe tang â dәrâzә

کَرسنگ خومن مِه باراندازه[32]                                            karәsange xumәn me bârandâzә

ماهی خنی چشمه لَب هرازه[33]                                               mâhi xәni čәšmә labe hәrâzә

کیجا جان بَخره نَفس درازه                                                     kijâ jân baxәre nafәs dәrâzә

راه کنار رودخانه ی هراز باریک و طولانی است / (در این مسیر) چمنزار کرسنگ توقفگاه من است.

در آنجا چشمه ی «ماهی خنی» لب رودخانه ی هراز واقع است / تا معشوقه ام از آن بنوشد و نفس چاق کند.

14- اینجه تا پشت کوا من بنازم                                         ’injә tâ pәštә ku’â mәn әnâzәm

زَنجیل پشت آهوا من بنازم                                             zanjil pәšte ’âhu’â mәn bәnâzәm

زَنجیل پشت آهو صدا نَدنه                                                    zanjil pәšte ’âhu sdâ nadenә

اونجه کِه دل خوانا خدا نَدنه                                                 ’unjә ke dәl xânâ xәdâ nadenә

فاصله ی دشت تا کوه را من بنازم / زنجیر پشت آهو را من بنازم

زنجیر پشت آهو صدا ندارد / آنجایی که دل انسان می خواهد خدا قسمت نمی کند.[34]

15- چوبق ونه چوبق با صَفا بو                                               čubәq vәne čuәqe bâ safâ bu

دَسّه آبنوس آ کَلّه طلا بو[35]    dassә ’âbәnus â kallә tәlâ bu                                                      تتمِه نوچّه ره دلور هدا بو[36]tәtәme nuččә rә dәlvar hәdâ bu

رَفقون بَکشِن از دل رضا بو  rafequn fakәšen ’az dәl rәzâ bu

چپق باید چپق با صفایی باشد / دسته ی آن از چوب آبنوس و سرش از جنس طلا باشد

جوانه ی توتون را دلبر عزیز داده باشد / (و چون) دوستان (چپق) بکشند رضایت خاطر داشته باشد.

16- کیجا قدم بَزو آبین بنّه[37]kijâ qadәm bazu ’âbine ban nә

بارَانداز هاکردا پوجرد خومَنّه[38]                                     bârandâz hâkәrdâ pujәrd xuman nә      کیجا بَئیرِ شِه چادر روبنّهkijâ ba’ire še čâdәr ruban nә

بَرملا هاکنم من این سوخنّه                                       barmәlâ hâkәnәm mәn ’in suxan nә

پاناز بِهِلما شِه دل پسنّهpânâz behellәmâ še dәl pasәn nә

 دختر به منطقه ی «آبینِ بند» گام نهاد / و در چمنزار «پوجرد» توقف کرد / اگر دختر روبندش را کنار زند / حرف دلم را باز گو کنم / و با ارزشترین  هدیه را نثار دلدارم کنم.

17-  زَری چادر ته میل کجه داینی                                       zari čâdәr tә mәyle kәjә dâyni

دیمّه روی چادر دَر اینگه داینی                                          dim mә ruye čâdәr daring dâyni

مره بَدی سَر ره جِر اینگه داینی[39]                                          mәrә badi sar rә jeringә dâyni

مَگه جای دیگه خال اینگه داینی[40]                                          mage jâye digә xâlingә dâyni

چادر زری پوش به کجا می روی / که رویت را از زیر چادر  بیرون نگه داشته ای

(چگونه است که) مرا دیدی سرت را به زیر انداختی / مگر جای دیگری قرار (و نشان) کرده ای.

18- کیجا شِه سینه بنّه زیل دَوسّه[41]                                        kijâ še sinәban nә zil davәssә

توری چارقَد گوشّه پیل دَوسّه                                                turi čârqade guš šә pil davәssә

بورده بالا آقا دَخیل دَوسّه                                                      burdә bâlâ ’âqâ daxil davәssә

آخر شِه مارِ سَر ره تیل دَوسّه[42]                                              ’âxәr še mare sar rә til davәssә

دختر سینه بند خود را محکم بست / و پول خود را در گوشه ی روسری توری مانندش گره زد

به سوی امام زاده ی بالا محل رفت تا دخیل بندد / اما در نهایت (با این کارش) خانواده ی خود را رسوا نمود.

19- پل صلاط بَووم من چلوکوئه                                        pәle sәlât bavum mәn čәlu ku’e

دَر آ دَربَن بَووم پیَلّه کوئه[43]                                               dar â darban bavum piyallә ku’e

آب خنک بَووم اسپِه رِزوئه[44]                                                    ’âbe xәnәk bam ’әspe rezu’e

سیو چَتر بَووم کیجائه روئه                                                      siyu čatәr bavum kijâ’e ru’e

(برای معشوقه ام) کوه چلاو را پل صراط شوم / مکان امنی (در و دربند) در منطقه ی «پیلّه کوه» شوم

آب خنک (و گوارای) چشمه ی «اسپه رزو» شوم / و چون طره ای سیاه و چتری، روی دختر را (حایل) شوم.

20- کیجایِ کَلسی ره هدامه دوش[45]                                         kijâye kalәsi rә hәdâmә duš

هَرچی کیجا بَوتا من هاکردمه گوش                              har či kijâ bautâ mәn hâkәrdmә guš

تِه عاشق من بیما تو بَئی بیهوش                                         te ’âšәq mәn bimâ tu ba’i bihuš

بی حَیا کیجا پِه لَمپا ره دَکوش[46]                                           bihayâ kijâ pe lampâ rә dakuš

تکیه بر سکوی کوچک اجاق دختر (معشوقه) زدم  / و هر چه او گفت گوش فرا دادم

من عاشق تو بودم اما تو بیهوش شدی / ای دختر بی حیا بلند شو و «لامپا» را خاموش کن.

21- مسلمانون عَرقچینِ کیجامه                                           mәsalmânun ’arәqčine kijâmә

حَنا بَر دَسِّه رَنگینِ کیجامه                                                  hanâ bar dasse rangine kijâmә

اَگِه خوانی بوری اردو تماشا                                                      ’age xâni buri ’әrdu tәmâšâ

رکاب آ قَمطَر آ زینِ کیجامه                                                  rәkâb â qamtar â zine kijâmә

مسلمانان! عرقچین دختر (معشوقه ام) هستم / و بر دستان رنگینش حکم حنا را دارم

اگر می خواهی به تماشای لشکریان بروی / رکاب و دهانه و زین (چهارپای) دختر هستم.

22- سیو زلف ریکا تو او به یوری[47]                                          siyu zәlfә rikâ tu ’u bә yuri

ته ره بخواسّنا تو ونِه بوری                                                     tә rә bәxâssәnâ tu vәne buri

تِه زلف بَشورم دَهران چینی                                                 te zәlfә bašurәm dahrâne čini

تِه نازّه بَکشم مِه نازنینی                                                   te nâz zә bakәšәm me nâzәnini

تِسّه شله بافم شله یِ فیلی[48]                                                    tesse šәlә bâfәm šәlәye fili

تِه دَوسّا بوشا مِه یادگاری[49]                                                  te davәss â bušâ me yâdәgâri

ای پسر سیه موی تو به اینجا تعلق نداری / تو را خواهان شدند و باید بروی (هنگام سربازی ات شده است) (بیا تا) زلف تو را درون چینی بشویم / ناز تو  را بکشم که نازنینم هستی / برای تو پاتاوه ای فیل نشان ببافم / تا به یادگار از من داشته باشی.

23- تِه وِسِّه من سون میچکا بَئیمه[50]                                   te vesse mә sune mičkâ ba’imә

تِه وِسِّه عَلفِ صَحرا بَئیمه                                                        te vesse ’alәfe sahrâ ba’imә

 تِه وِسِّه عالمِه رسوا بَئیمه                                                     te vesse ’âlәme rәsvâ ba’imә

گاهِه اَشرف گاهِه نکا دَئیمه                                                     gâhe ’šrәf gâhe nәkâ da’imә

گاهِه سَرنو گاهِه دیا دَئیمه[51]                                                   gâhe sarnu gâhe diyâ da’imә

گاهِه گوشلیم بالا آقا دَئیمه                                                   gâhe gušlim bâlâ ’âqâ da’imә

گاهِه تیار آ پاشکلا دَئیمه                                                          gâhe iyâr â pâškәlâ da’imә

گاهِه گَنگرجِ دَسگا دَئیمه[52]                                                    gâhe gangәrәje dasgâ da’imә

به خاطرت به سان گنجشک شدم / به خاطرت علف صحرا شدم / به خاطرت رسوا و دربه در عالم شدم / گاهی در شهر اشرف (بهشهر) و گاهی در شهر نکا بودم / گاهی در منطقه های سرنو و دیا بودم / گاهی در گوشلیم و امام زاده ی بالا دست آن (امام زاده قاسم) بودم / گاهی در آبادی های تیار و پاشا کلا بودم / و گاهی در روستای گنگرج کلا بودم.

24- بالایِ اَغوزّه تو دَوسمه تو[53]                                              bâlâye ’aquz zә tu davәsmәu

اَنِّه تو بَخرم نفار بورم لو                                                   ’anne tu baxәrәm nәfâr burәm lu

مار بَوته چی بوئِه دتر بَوته « گو »                                       mâr bautә či bu’e dәtәr bautә gu

[ بلاره اون تگِ تن ره ندا چو ][54]                                        [  bәlârә ’un tәge tan rә nәdâ ču]

نفار ره چسبیدم برفتم بالا                                                nәfâr rә časbibәm bәraftәm bâlâ

بدیدم دخترک خوابیده لالا                                                    bәddәm duxtәrak xâbidә lâlâ

گفتم ای دخترک بوسه به من ده                                  gәftәm’ay duxtәrak busә bә mәn de

گفته اَی نوجوان پولش به من ده                                  gәftә ’ay naujәvun pulәš bә mәn de

پول در کیسه بودا کیسه در خرجین                                     pul dar kisә budâ kisәdar xәrjin

خرجین پشت شتر وِه رفته قزوین                                        xәrjinpәšte šәtәr ve raftә qazvin

لوشه ره لَب داینه لَب ها ره دَندون[55]                                 lušә rә lab dâynә labhâ rә dandun

کلی ره مار داینا مار بورده حَمّوم                                kәli rә mâr dâynâ mâr burdәhammum

روی شاخه ای بلندی از درخت گردو تاب بستم / آنقدر تاب بخورم تا بالای نفار را ببینم / مادرِ (دختر) گفت: کیست؟ دختر گفت: «گاو» است / [بلاگردان آن لب هستم که (با دروغش) تن را به باد کتک نداد] / (چون میل دختر را دیدم) از نفار بالا رفتم / دیدم دخترک خوابیده است / گفتم ای دخترک بوسه ای به من بدِه / گفت: ای نوجوان اول پول بوسه را به من بده / (پسرک گفت) پول در کیسه و کیسه هم در خورجین است / خورجین نیز بر بار شتر به قزوین رفت / لوچه  را لب دارد و لب ها را دندان (لب هایم بسته است)[56] / کلید (و رضایت لب هایم ) را مادرم دارد و او نیز به حمام رفته است (حضور ندارد).

25- نومزه بَئیتمه کاغَذ نویسه                                             mnumzә ba’itәmә kâqaz nәvisә

ونِه تَنِ جمه اسپِه قَمیصه[57]                                                     vәne tane jәmә ’әspe qamisә

ونه تَنِ جمه لَکّه با لَکّه                                                         vәne tane jәmә lakkә bâ lakkә

وه ره بَزنینا صابونِ مَکّه[58]                                                       vә rә bazәninâ sâbune makkә

[ دتا دَس بَشورین دَر بوره لَکّه ][59]                                    [ dә tâ das bašurin darburә lakkә ]

نامزدی گرفتم که درس خوانده است / جامه ی تنش پیراهنی سفید رنگ است / جامه ی تنش لکه لکه شد / (برای تقدس) آن را با صابون مکه بشویید / [چون دو بار بشوئید پاک می شود].

26- عَرقچین بَدوجم اسپِه سوآلِه[60]                                          ’arәqčin badujәm ’әspe su’âle

بال پیج بَدوجم تِه هَر ده بالِه[61]                                             bâlә pij badujәm te har dә bâle

بال پیج بَدوجم بَن دَر اَبرشم                                          bâlә pij badujәm ban dar ’abәršәm

تو شِه بال دَونّی من ته ره هارشم[62]                                  tu še bâl davәnni mәn tә rә hâršәm

برای پیشانی سفیدت عرقچین بدوزم / برای دستانت مُچ بند بدوزم

مُچ بندی با بندهای ابریشمین بدوزم / و چون بر دستانت ببندی نگاهت کنم.

27- اوتولّه بار زَدم با فَرش آ قالی[63]                                      ’utul lә bâr zadәm bâ farš â qâli

خراسون که رَوم جای تو خالی                                               xәrâsun ke ravәm jâye tu xâli

زیارت بَکنم شاهِ رضا ره                                                         ziyârat bakәnәm šâhe rәzâ rә

دتا بوسه زَنم قفل طلا ره                                                        dә tâ bsә zanәm qәfle tәlâ rә

وَلِه جفت هاکنه اَما دتا ره[64]                                                   vale jәft hâkәne ’amâ dә tâ rә

اتومبیل را بارگیری (و آماده ی حرکت) کردم / خراسان (مشهد) که روم جای تو خالی است / (می خواهم) به زیارت امام رضا (ع) بروم (و از او برای اجابت دعایم مدد بخواهم) / بر قفل طلای ضریحش بوسه بزنم / تا بلکه ما دو تا رابه هم برساند.

28- اتاق شش دَری آ کمّه خَیاطی[65]                                     ’әtâqe šәšdari â kәmmә xayyâti

چَرخِ اَلماس دارما دَرزن پولادی[66]                                      čarxe ’almâs dârmâ darzәn pulâdi

قَمیز جامه ره کمّه پاکتی                                                      qamizә jâmә rә kәmmә pâkati

مِه دلبَر دَپوشِه آ بوره عَروسی                                            me dәlbar dapuše yâ bure ’arussi

صواحی دَر شوما با چَرخ آ مقراض[67]                                    sәvâhi daršumâ bâ čarx â mәqrâz

نواشته سَر اِما با جیف اسکناس[68]                                          nәvâštә sar ’emâ bâ jif ’әskәnâs

در اتاق مهمانی (شش دری، خیاط خانه) خیاطی می کنم / کارآمدترین ابزارها را برای خیاطی در اختیار دارم (چرخ الماس و سوزن فولادی) / جامه ی سفید رنگ را (به بهترین نحو) لب برگردان می کنم / تا دلبرم بپوشد و به عروسی برود / هنگام صبح با ابزارهای خیاطی (چرخ خیاطی و قیچی به خیاط خانه) می روم / و هنگام غروب با جیب های پر پول برمی گردم.

29- اَوّلِ بهارِ گل کنّه رِزه                                                     ’avvәle bәhâre gәl kәnnә rezә

تِه سرمی پَش شلوار لَبِ شِرازه                                               te sәrmi paš šәlvâr labe šerâzә

عاشقی هاکردمی من آ تو تازه                                               ’âšeqi hâkәrdmi mәn â tu tâzә

بوردی جای دیگر بَئیتی نومزه                                                 burdi jâye digar ba’iti numzә

خیال وَینی من خرمه شمِه غرصه                                    xiyâl vayni mәn xәrmә šәme qәrsә

مه ره متاع نیه تو آ تِه نومزه                                                    mә ә mәtâ niyә tu â te numzә

اون خنه دَر بوره جفت جنازه                                                  ’un xәnә dar bure jәftә jәnâzә

گُل ها در آغاز فصل بهار جوانه می زنند / شلوار پشمی سرمه ای رنگ تو زیباست / من و تو به تازگی با یکدیگر عاشقی کردیم / اما بی وفایی کردی و جای دیگری نامزد گرفتی / به خیالت برایت غصه دار می شوم / مرا به تو و نامزدت احتیاجی نیست / امیدوارم از آن خانه (ای که ساخته اید) جنازه ی جفت تان بیرون رود.

30- های برو های برو مِه لارِ وَره[69]                                        hây bәru hây bәru me lâre varә

شَب دَری بَغل آ روز کنّی پَرده[70]                                           šab dari baqәlâ ruz kәnni pardә

ای معشوقه ی محبوبم (بره ی دشت لارم)، بیا / تویی که شب در آغوش منی و روز از من روی می گیری.

31- های برو های برو بهارِ بلبل                                          hây bәru hây bәru bәhâre bәlbәl

تو شونی غَریبی تَنگ گینِ  مِه دل                                          tu šuni qaribi tang ginә me dәl

ای بلبل بهارم، بیا / تو به غربت می روی و من دلتنگ تو می شوم.

پی نوشت: این مقاله در زمستان 1391 در صفحات 123 تا 143 مجله «فصل فرهنگ» وابسته به دانشگاه علمی کاربردی شمال پایدار آمل (مرکز فرهنگ و هنر 5) به چاپ رسیده که توسط نگارنده برای بازنشر در اختیار انسان شناسی و فرهنگ است.

منابع:

1-    احمدی، نبی (1385)، آوانگاری موسیقی مازندران، تهران: سرود.

2-    بویس، مری (1368 و1369)، گوسان های پارتی و سنت های خنیاگری در ایران، ترجمه مهری شرفی، مجله چیستا، شماره های 66-67 (اسفند و فروردین)، صص 756-780

3-    بهار، محمدتقی (1351)، بهار و ادب فارسی (مجموعه یکصد مقاله از ملک الشعراء بهار)، به کوشش: محمد گلبن؛ ج1، تهران: شرکت سهامی کتاب های جیبی.

4-    پناهی (سمنانی)، محمداحمد (1379)، دوبیتی های بومی سرایان ایران، تهران: سروش.

5-    تفضلی، احمد (1385)، فهلویات، نامه فرهنگستان، ترجمه فریبا شکوهی، شماره 29، صص 119-130، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی.

6-     جوادیان کوتنایی، محمد (1370)، ادبیات شفاهی مازندران: ترانه ها، در قلمرو مازندران، ج1، به کوشش حسین صمدی، قائمشهر، صص150-200.

7-    ذبیحی، علی (1389)، تاریخ در سروده قدیمی مازندرانی، فصلنامه اباختر، شماره 18-19.

8-    رضایتی کیشه خاله، محرم (1384)، تاملی دیگر در فهلویات شیخ صفی الدین اردبیلی، فصلنامه گویش شناسی، دوره دوم، شماره اول (پیاپی4)، صص: 128-146، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی.

9-    روح الامینی، محمود (1375)، مبانی انسان شناسی (گرد شهر با چراغ)، تهران: عطار.

10-  ستوده، منوچهر (1332)، ترانه های گیلان 1و2، فرهنگ ایران زمین، شماره1، صص41-56 و271-286.

11-  طبیب زاده، امید (1389)، بررسی تطبیقی وزن های کمی و تکیه ای فارسی و گیلکی، فصلنامه ادب پژوهی، شماره 11، صص: 8-30، رشت: دانشگاه گیلان.

12-  فاطمی، ساسان (1378)، بررسی دو آواز مازندرانی، فصلنامه هنر، ش42، صص146-168.

13-  فاطمی، ساسان (1381)، موسیقی و زندگی موسیقایی مازندران، تهران: ماهور.

14-  قائمی؛ جمشید (1383)، الیت دارسی تاد و روزنامه مازندران، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، صص83-88.


[1] – «مجموعه ترانه های محلی مازندران با عناوینی به نام ریزمقوم- ریز مقام در شرق [برابر] کیجاجان ها در میانه مناطق ساری و ترانک یا ترانه در بخش غربی و مناطق کوهپایه ای نام برده می شود» ( احمدی،1385: 10، پاورقی 2)

[2] – چِلاو نام دهستانی در جنوب شرقی شهرستان آمل که در منطقه ای جنگلی و کوهستانی واقع است. این دهستان دارای هفت پارچه آبادی است.

[3] – برای نمونه ترانه های اول و دوم این مقاله را طبق توضیح می نویسم: (ویرگول= درنگ؛ خط مورب= پایان هر مصرع؛ ستاره= پایان هر ترانه)

دلور جان دَکردا،                                                    این رو اون رو ره / مِه دل که تنگ هایته،

اَرخالق نو / اَمروز ساعت بَیتا،                                     هارشم چلو ره / گل سرخ دکارم،

فردا شونه کو / کَئو آسمونا،                                       من میون رو ره / دلور جان بَچینه،

بَرسنّه او / دلوَرِ کو بوردن،                                        سر وشکو ره / نووَری بَخره،

بَووئِه درو * چَنّه هارشم من،                                     روهارِ او ره * …  .

[4] – اگر پای خود را تنها به اندازه ی گلیم جغرافیای چلاو دراز کنیم آواز امیری در این دیار، به نام طَبری tabri بر وزن گَبری کاربرد دارد.

[5] – دَکرده: کرد، پوشید. اَرخالق : لباس مخملی تزئین دار کوتاه.

[6] – چلو : چلاو، نام دهستانی در جنوب شرقی شهرستان آمل.

[7] – دکارم: بکارم. میون رو : میان رود، نام منطقه ای در چلاو که بین دو رودخانه واقع است. به هر دوی این رودخانه ها، روآر می گویند.

[8] – وشکو: شکوفه، غنچه و جوانه ی تازه.

[9] – کیجا: دختر، دلبر، معشوقه. سردیم: پیش حیاط. نکمه: نمی کنم. را به صورت ره rә در مجاورت صامت غیر مشابه، با آن همگون می شود.

[10] – بَیرن: بگیرند. دینگنن: بگذارند. زنّون: زندان.

[11] – دارمه: دارم. دیوون : دربار، ادارات دولتی، دیوان خانه.

[12] – ریکا: پسر، محبوب. بِهِل: بگذار، منفی آن نِهِل. هنیشی: بنشینی.

[13] – چاربیدار: چهارپادار، کسی که با اسب و قاطر بار حمل می کند. رِنه: منطقه ای ییلاقی در آمل که در مسیر جاده ی قدیمی آمل به تهران قرار دارد.

[14] – برنج صدری: نام برنجی اعلا و گران قیمت. در گذشته به طور کلی سه نوع برنج شاهَک، زَرِک و َصدری کشت می شد که به ترتیب مورد استفاده ی طبقه ی ضعیف، متوسط و غنی جامع بود. لذا برنج صدری برای طبقه ی غیر غنی همیشه گران و مصرف آن از آرزوها بود. در ترانه ای از گیلان آمده است: «برنج صدری بهیم باب عروسی؛ مومی یارا برم با تندرستی»= برنج صدری باب عروسی می خرم / که یارم را با تندرستی به خانه ببرم» (ستوده،1332: 274). لازم به ذکر است از آنجایی که برنج صدری بوی خوشی داشت قبل از دروی برنج گرازها به مزارع آن هجوم می آوردند و حاصل زمین را از بین می بردند به همین خاطر این برنج به «بِه نکن be nakәn» یعنی بو نکن مصطلح بود. وِنه: می خواهد، خواست دل.

[15] – منظور از  «آ»= â دراینجا واو عطف است که جدا نوشته شده است.

[16] – پنجه کش: نوعی نان محلی شبیه نان بربری.

[17] – کنجی: کنجد. مرغنه: تخم مرغ.

[18] – خار: خوب.

[19] – در برخی ترانه های مازندران و گیلان از معشوقه ی دلفریبی که شلوار آبی به پا یا دستمال آبی به سر دارد، سخن رفته است.

[20] – اشرفی : نوعی سکه طلا که تا اوایل سلطنت پهلوی رایج بود. دشنّم: بیافشانم.

[21] – در مازندران به ورودی اصلی خانه «دروازه» می گویند. عموم دورازه ها نیز چوبی بود. در اینجا تفکر انتخاب دروازه ی فولادی حائز اهمیت است. در ترانه ای گیلانی از خانه ای خشتی با دروازه ای آهنین یاد شده است: «خشتی خونای بساتم آهنین در / تن و تی یار بخوسین کسان ور» (ستوده، 1332: 41).

[22] – جیرجِرانی : جیرجیرک، وقتی جیرجیرک می خواند نشانه گرمای هوا و هنگامه ی کوچ از قشلاق به ییلاق است.

[23] – مَکو: ماکو، ابزاری دوگی شکل تو خالی برای بافندگی که ماسوره در آن قرار می گیرد. جولایی: بافندگی.

[24] – کار: کار، محل بافندگی. بار: نوع بافته. دَووئِه: باشد. الیجه چاشنی: نوعی بافته سنتی با تداخل تار و پود ابریشمی، کلنل دارسی تاد انگلیسی در سفر سال1251 قمری به مازندران این جامه را «الجه» نامیده که از پشم یا ابریشم خالص بافته می شود (قائمی؛ 1383: 85).

[25] – لِتکو: لیتکوه؛ نام دهستانی در غرب آمل.

[26] – بیَم: بیایم. دیما تو: به سمت تو، لغت دیما و دِما به معنی وطن و زادگاه نیز هست.

[27] – شیشک: صورت فلکی دب اکبر. ترازی: صورت فلکی ترازو یا میزان. روجا: ستاره صبح، سیاره زهره. لو: لب، بالا، نوک. شیشک و ترازی و روجا در ترانه های مازندرانی کاربرد فراوانی دارند. «سفارش هاکنم وارش و واره / شیشک ترازی و صبح روجا ره»

[28] – چَکو: غلاف بدون مغز برنج، برنج پوک شده.

[29] – نفار: بالاخانه تابستانی که عموماً در جلوی حیاط منزل قرار داشت و از چوب می ساختند، نوعی مهتابی. لَمپا : لامپا، چراع نفتی برای روشنایی منازل. دَمرده: خاموش شد = فعل مُردن (دَمردَن) و کُشتن (دَکوشتَن) در مازندرانی برای خاموش کردن چراغ و آتش به کار می رود. «این اصطلاح بایستی به اهمیت و حرمتی مربوط باشد که ایرانیان باستان برای آتش و روشنایی قائل بودند و با کاربرد کلمه ی کشتن [و مردن] پرهیز و خودداری ضمنی از انهدام و امحاء روشنایی توجیه و تلقین می گردید» (روح الامینی، 1375: 72).

[30] – بَبا: بابا، پدر. بَمرده: مرد.

[31] – هَراز: نام رودخانه هراز در آمل، همچنین در آمل نام عامی است برای همه ی رودخانه ها.

[32] – کَرسنگ: منطقه ای جنگلی در بیست کیلومتری جنوب آمل. خومن: چمنزار، هامون. بارانداز: توقفگاه.

[33] – ماهی خنی: نام چشمه ای با آب فراوان و گوارا در منطقه ی کرسنگ.

[34] – ترجمه تحت اللفظی صورت گرفت. هرچند می توان ترجمه ی آن را حدس زد اما خواننده خود می تواند در آن طبع آزمایی کند.

[35] – آبنوس: چوبی سخت از درختی به همین نام که اگر در آب قرار گیرد به رنگ سیاه در می آید. خواستگاه آن کشورهای هندوستان و حبشه است.

[36] – تتم: توتون. نوچّه: غنچه.

[37] – آبین بن: آبین بند نام منطقه ای جنگلی در مسیر ییلاق چلاو است.

[38] – پوجِرد: نام منطقه ای جنگلی با شرایط توقف بعد از منطقه ی آبین بند چلاو.

[39] – جِر: زیر.

[40] – خال : شاخه ؛ اینگه = از مصدر اینگوئن یعنی گذاشتن. در مازندران به آشیانه ی کردن قرقاول « خال بیتن » می گویند.

[41] – زیل : محکم. دوسّه: بست.

[42] – مار: مادر. تیل : گِل، آمیزه ی آب و خاک.

[43] – پیلّه کوه: نام مرتعی کوهستانی در ارتفاعات قله ی امام زاده قاسمِ چلاو.

[44] – اسپه رزو: نام مرتع و چشمه ای با آب گوارا و سرد در ارتفاعات کوهستانی قله ی امام زاده قاسم چلاو.

[45] – کَلسی: ترکیب شده از کله به معنی اجاق منزل و سی یعنی بالا و نوک. روی هم رفته به معنی بالای و صدر اتاق. در گذشته کنار اجاق سکوی کم ارتفاعی هم وجود داشت که به آن تکیه می دادند و برخی لوازم مثل فانوس و لامپا را روی آن می گذاشتند. احتمالاً کلسیا kalәsiyâ به معنی شمال از اینجا منشاء می گیرد. هدامه: دادم.

[46] – پِه: به پاخیز، بلند شو. دکوش نگاه کنید به پاورقی شماره ی 28 فعل مردن.

[47] – یور: آن سوی رودخانه

[48] – شله: پاتاوه، پاپیچ، ساق پیچ. فیلی: پاتاوه های مرغوب و بلند و ضخیم با نشان فیل. این نوع از پاتاوه ها بسیار مرغوب و کم یاب بودند و بعدها به جای آن پاتاوه هایی با نشان شیر و به قولی پلنگ به بازار آمد. برخی بر این عقیده اند به علت بلند و ضخیم بودن آن- که هنگام پاپیچ کردن از پاتاوه های عادی کلفت تر و بیشتر روی هم قرار می گرفت- به خرطوم فیل تشبیه شده است؟!

[49] – دَوس: بسته. بوشا: باز، گشاده.

[50] – وِسّه: برای، به جهت. میچکا: گنجشک. بئیمه: شدم.

[51] – سَرنو و دیا : نام مراتعی در ارتفاعات قله ی امام زاده قاسم چلاو است. همچنین دیا نام روستایی در بندپی غربی شهرستان بابل است. دَئیمه: بودم.

[52] – گوشلیم: منطقه ای جنگلی و مرتعیِ بلند در چلاو. تیار، پاشاکلا، گنگرج کلا : نام سه آیادی از هفت آبادی چلاو. دستگاه: ایل، طایفه، تبار، آبادی.

[53] – اَغوز: گردو. منظور درخت گردو است. تو: تاب.

[54] – مصرعِ افزوده به روایت آقای محمد لطفی نوایی، شاعر، متولد 1322، ساکن آمل. این مصرع را می توان پایان ترانه دانست اما راوی، کل این ترانه را با همان شیوه ی یاد شده به صورت یکجا اجرا نمود.

[55] – لوشه: لوچه. داینه: دارد.

[56] – ظاهراً حالتی از اکراه، ساکت شدن، قطع و تغییر گفتار که دندان های بالا روی لب پایین قرار می گیرند.

[57] – ونِه: مال او، ضمیر سوم شخص. جمه: جامه، لباس. اسپه: سفید. قمیص: پیراهن.

[58] – در ترانه ای از گیلان از آب زمزم و صابون تهران – «به آب زمزم و صابون تهران»- یاد شده است (ستوده، 1332: 283).

[59] – مصرعِ افزوده به روایت خانم حلیمه پرداخته. خانه دار، متولد 1336، ساکن آمل.

[60] – بَدوجم: بدوزم. سوآل: پیشانی.

[61] – بال پیج: مچ بند امروزی، در گذشته هنگام کارهای کشاورزی، دشت کاری و انجام کارهای سنگین آن را دور مچ دست می بستند.

[62] – شِه: نشانه مالکیت. دَونّی: ببندی. بال: دست.

[63] – اتومبیل از زمان مظفرالدین شاه قاجار وارد ایران شد. راوی در خوانش جدید این ترانه به جای اوتول از ماشین استفاده کرده است.

[64] – وَله: بلکه. هاکنه: بکند. اَما: ما، ضمیر اول شخص جمع.

[65] – این ترانه در آغاز به صورت آوازی و بدون ضرب سینی خوانده می شود و در مصرع اول و چهارم دوازده هجا دارد. اتاق شش دری: مهمان خانه ی بزرگ

[66] – دَرزن: سوزن خیاطی.

[67] – شومه: می روم.

[68] – نواشته سر: هنگام غروب، زمان نماز شام. اِمه: می آیم.

[69] – لار: منطقه ای خوش آب و هوا در دامنه ی قله ی دماوند در جنوب شهرستان آمل. وَره: بره.

[70] – دَری: هستی.

———————————————————————————-

منبع:

http://anthropology.ir/node/20304

 

 

 

بررسی باستان شناختی نقش برجسته ناصرالدین شاه در کنار جاده هراز آمل

shekle-shah-ghajar2

 پژوهش توسط آقایان میثم فلاح و حسین صبری

پیش درآمد:

نقش برجسته ها در مطالعۀ تاریخ هنر ایران اهمیت ویژه ای دارند و از طریق آن ها می توان به بسیاری از روش های بیان و فنون هنری ایرانیان و دیدگاه های ایشان پی برد. نخستین نقش برجسته های صخره ای در ایران را “لولوبیان” (کوه نشینان زاگرس در هزارۀ سوم قبل از میلاد) پدید آوردند. “عیلامیان” این سنت را ادامه داده و صحنه های دینی و مجالس بارِ پادشاهان را بر صخره ها نقش کردند. نقوش مربوط به مادها در حاشیۀ گورهای صخره ای نقر شده اند. در ادامه، هخامنشیان نقش برجسته هایی بهتر از نقوش دوره های پیشین ارائه نمودند. از دورۀ اشکانیان نقش برجسته هایی شناسایی شده که در برخی از آن ها تأثیر هنر یونانی به خوبی دیده می شود. دورۀ ساسانیان را می توان زمان اوج هنر نقش برجسته در ایران دانست زیرا همۀ این نقوش مبین عظمت پادشاه و پیروزی او بر دشمنان و خواری دشمنان و پیوند قدرت شاه با قدرت اهورامزداست (رضایی نیا 1386: 87). نکته شاخص در نقوش ساسانی طبیعت گرایی آن هاست که نقوش را هر چه بیشتر به واقعیت نزدیک می نماید. در دوران اسلامی، حاکمان بنابر ملاحظات شرعی به ارائه نقش برجسته صخره ای از خود اقبالی نشان نداده اند، اما این هنر در دورۀ قاجاریه احیا شد. ابتدا فتحعلیشاه و پیرو آن ناصرالدین شاه از جمله شاهان قاجاری بودند که به ساخت نقش برجسته اهتمام ورزیده اند. نقش برجسته “تونل وانا” آمل تنها نقش برجسته باقی ‌مانده از ناصرالدین شاه بوده که خوشبختانه تا امروز سالم مانده است.

نگاهی کوتاه به نقش برجسته های قاجاری در ایران

1- نقش برجسته فتحعلیشاه قاجار در شهرستان فیروزکوه (تنگه ساواشی یا تنگه واشی)، به تاریخ 1223 ه.ق (18-1817 م)، با موضوع صحنه شکار که در آن فتحعلیشاه توسط 17 پسرش و 6 تن از درباریان همراهش احاطه گردیده است.

2- نقش برجسته محمدعلی دولتشاه پسر دوم فتحعلیشاه، والی کرمانشاهان، لرستان، همدان و خوزستان در طاق بستان کرمانشاه، به تاریخ 1237 ه. ق (1822 م).

3- نقش برجسته فتحعلیشاه (؟) یا فرمانفرما (؟) در دروازه قرآن شیراز، به تاریخ 1241 ه.ق (؟) [این نقش به شدت مورد فرسایش قرار گرفته و کتیبه هم ندارد] که در آن فتحعلیشاه به همراه پسرش فرمانفرما (والی شیراز) و شاهزاده جوانی که پسر فرمانفرما (تیمور میرزا) است، نقش شده اند.

4- نقش برجسته فرمانفرما (؟) در دروازه قرآن شیراز که فاقد کتیبه است و در آن یک اسب سوار که احتمالاً فرمانفرما است، در حال کشتن شیری که انسانی را در کام خود فرو برده، نشان می دهد.

5- نقش برجسته تیمورمیرزا (والی کازرون) به تاریخ 1245 ه. ق (30- 1829 م) در منطقه پل آبگینه کازرون با این موضوع که تیمورمیرزا بر تخت شاهی نشسته و یک شیر دست آموز و 4 تن از درباریان در اطراف وی دیده می شوند.

6- نقش برجسته فتحعلیشاه در منطقه چشمه علی شهر ری، به تاریخ 1247 ه. ق (32- 1831 م)، با این موضوع که فتحعلیشاه بر تخت شاهی نشسته و توسط 16 پسرش احاطه گردیده است. در قاب کناری این نقش، فتحعلیشاه به همراه مدال سلطنت و چتر آفتابی باز شده دیده می شود.

7- نقش برجسته فتحعلیشاه در منطقه سرسره شهر ری، به تاریخ 1247 ه.ق (32-31- 1830 م) که در آن فتحعلیشاه در هیبت شکارچی شیر نقش شده است (حاجی علی لو 1385: 30-31).

نقش برجسته ناصرالدین شاه قاجار، معروف به شکل شاه

جاده هراز یکی از مهمترین راه های ارتباطی و ترانزیتی ایران است که نواحی جنوبی دریای مازندران را به مناطق داخلی فلات ایران متصل می نماید. در بخش غربی “تونل وانا” (N:35˚83ʹ02ʺ E:52˚13ʹ 05ʺ Asl:1250) در تنگه بند بریده – واقع در جاده هراز – و در مقابل آثار و بقایای راهسازی از دوره ساسانیان، بر سینه کوه و مشرف بر “رود هراز” در محلی که به “شکل شاه” معروف است (همان: 48)، جدیدترین و آخرین نقش برجسته قاجار و ایران در بین ۱۰1 نقش برجسته کشف شده ایران دیده می شود (رضایی نیا 1386: 102) که در آن ناصرالدین شاه قاجار و جمعی از درباریان او به چشم می خورند.

با به قدرت رسیدن قاجاریه و انتخاب تهران به عنوان پایتخت، به دستور ناصرالدین شاه قاجار مسیرهای قدیمی و مال رو در دره‌ های هراز و چالوس تعمیر و به راه ارابه رو تبدیل گشتند. در سال ۱۲۹۰ ه. ق، ناصرالدین شاه مجدداً دستور به بهسازی مسیر لاریجان (جاده هراز) داده و “حسین علیخان وزیر” را به سرپرستی این کار منصوب نمود. وی نیز با همکاری “گاستیگیرخان”، مهندس اطریشی که در خدمت دولت ایران بود، جاده را به اندازه ای پهن کرد که دو ارابه بتوانند از آن عبور کنند. در سال ۱۲۹۵ ه. ق (1879 م) و با اتمام عملیات ساخت این راه، به عنوان یادبود نقشی از شاه قاجار در یکی از صعب العبورترین نقاط این مسیر به نام “تنگهِ بندِ بریده” به مناسبت بازسازی و ساخت جاده قدیم مازندران حجاری شده است. این نقش برجسته در بستری مستطیل شکل، آراسته به اشعاری در قاب‌های سجاده ای دیده می شود. در این تصویر ناصرالدین شاه سوار بر اسب در وسط و ده تن از ملازمین کشوری و لشکری ملبس به پوشاک رسمی “سرداری” که در ترنج‌های نزدیک به سر هر یک از آن ها معرفی شده اند و در دوسوی او به نمایش درآمده‌، دیده می شوند (وفایی 1381: 28 ؛ حاجی علی لو 1385 : 48-50). در دورادور نقش برجسته که حدود ۸ متر طول و ۴ متر ارتفاع دارد، کتیبه های حجاری شده در قاب هایی تعبیه شدند که شامل چند بیت شعر در مدح ناصرالدین شاه، سختی عبور و مرور راه لاریجان و فرمان شاه در خصوص تعمیر و مرمت آن است. در وسط نقش و زیر سم اسب ناصرالدین شاه عبارت “عمل کمترین علی اکبر فی سنه 1295” و در بالای سر افرادی که نقش آن ها حک شده، القاب و یا سمت آنان با قلم ریز و خط شکسته نقر شده است (ستوده 1366: 7- 8). بالای سر ناصرالدین شاه این عبارت؛ تمثال بی مثال همایونی و بالای سر ده نفر از درباریان عبارت؛

1- نواب وجیه الله میرزا

2- مقرب الخاقان آجودان مخصوص (رضاخان اقبال السلطنه عکاس باشی)

3- وزیر فواید (حسنعلی خان امیرنظام گروسی)

4- جناب سپهسالار اعظم (میرزاحسین خان سپهسالار)

5- جناب آقا (میرزا یوسف خان مستوفی الممالک)

6- آقای نایب السلطنه (کامران میرزا)

7- اعتضادالسلطنه (علیقلی میرزا)

8- جناب معتمدالممالک (علیرضاخان)

9- جناب امین الممالک (علی خان)

10- مقرب الخاقان مهدیقلی خان (مجدالدوله) نوشته شده است (ستوده 1374: 454-451 ).

shekle-shah-ghajar-closeup

حاصل سخن

بررسی نقش­ برجسته های قاجار از این منظر بسیار مهم است که در دوره اسلامی تا قبل از روی کار آمدن سلسله قاجار، ایجاد نقوش صخره ای از پادشاهان باب نبوده است، تا اینکه سلاطین قاجار دوباره به این موضوع اهتمام ورزیده اند. می توان گفت که این آثار بیانگر بارزترین نمونه از گرایش و علاقه این شاهان به فرهنگ و تمدن پیش از اسلام بوده و شاید به نوعی واکاوی قدرت و الوهیتی است که سلاطین قاجار آن را گمشده می دیدند. تاکنون هشت نقش برجستۀ صخره ای از دوران قاجار شناسایی شده، که موضوعات آن ها به تخت نشستن، شکار و صحنه های اسطوره ای است. هفت عدد از این نقوش متعلق به دوران فتحعلیشاه (1834-1797 م/ 1250-1212 ه.ق) بوده و آخرین نقش برجسته دوران قاجار و ایران متعلق به ناصرالدین شاه (1247-1313 ه.ق) است. این اثر که تنها نقش برجسته به جای مانده از ناصرالدین شاه بوده، در قیاس با نقوش فتحعلیشاه قاجار، تفاوتی چند در مضمون را نیز به همراه دارد. می توان اشاره نمود به اینکه “نقش ناصرالدین شاه” تنها نقش برجسته قاجاری است که در آن شاه سوار بر اسب در میان درباریانش دیده می شود. در این نقش، شاه قاجاری دیگر همچون گذشته اصراری بر نمایش فرزندان و فرزندزادگان خود ندارد. نقوش به صورت روبه رو تصویر شده اند که تداعی کننده هنر نقش برجسته سازی اشکانیان است. تقابل بین سبک انتزاعی دوران قبل با طراحی رئالیسم دوره جدید و توجه زیاد به شاه و اطرافیان که باعث شده به دیگر جزییات تصویر تقریباً توجه نشود. دیگر اینکه برخلاف نقش برجسته های دوران قبل، نقش شاه آنچنان بزرگتر از بقیه ترسیم نشده و تقریباً ابعاد نقش شاه با بقیه یکی هست که شاید ناصرالدین شاه قاجار از آن با هدف تبلیغی برای خود به عنوان شاهی مسئول و همسان با مردم بهره برده که به عمران و آبادی قلمرو و راحتی و آسایش رعیتش اهمیت می داده و در این راه فروگذاری نمی کرده است. فرجام اینکه در میان نقش برجسته ها در طول تاریخ ایران، ویژگی های مشترکی دیده می شود؛ از جمله اینکه هدف بیشتر آن ها نشان دادن قدرت الهی پادشاه و تصویر کردن صحنه های آیینی است که البته صحنه های نبرد و شکار را نیز می توان به عنوان یکی دیگر از مهمترین وجوه مشترک بیان نمود. ولی آنچه درباره این نقش قاجاری با طرح ها و نقوش موجود استنباط می شود این است که شاه قاجار آن را به عنوان یک قاب عکس یادگاری و یا پوستر تبلیغاتی در جوار جاده اصلی تهران – شمال به یادگار گذاشته است.

پی نوشت:

این اثر به شماره 6272 به ثبت آثار ملی ایران رسیده است.

میثم فلاح مدرس دانشگاه آزاد اسلامی واحد قائمشهر، گروه مدیریت جهانگردی است،meisam.fallah@gmail.com

حسین صبری دانشجوی دکترای باستان شناسی دانشگاه مازندران است.  hosein_sabri@hotmail.com

کتابنامه

– حاجی علی لو، سولماز، 1385، بررسی و مقایسه ساختار هنری، اداری و اجتماعی ادوار قاجار و ساسانی با تکیه بر نقوش برجسته دو دوره، پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد باستان شناسی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، تهران.

– رضایی نیا، عباس، 1386، سیر تحول هنری نقش برجسته های صخره ای ایران، مجله گلستان هنر، شماره 10، تهران.

– ستوده، منوچهر، 1374، از آستارا تا استرآباد، جلد سوم، آثار و بناهای مازندران غربی، انتشارات آگه، چاپ دوم، تهران.

– …………………..، 1366، از آستارا تا استرآباد، جلد چهارم، بخش اول، آثار و بناهای مازندران شرقی، انتشارات آگه، چاپ دوم، تهران.

– وفایی، شهربانو، 1381، سیمای فرهنگی استان مازندرن، ناشر اداره کل آموزش، انتشارات و تولیدات فرهنگی (سازمان میراث فرهنگی کشور)، تهران.

مرجع مقاله در سایت «انسان شناسی و فرهنگ»:

http://anthropology.ir/node/19831

برای اطلاعات بیشتر می توان به صفحه ی زیر از سایت عکس های قدیمی مردم آمل نیز مراجعه کرد:

شکل شاه در دوره قاجار

شکل شاه در دوره قاجار

shekle-shah-ghajar

این عکس توسط آنتوان سوریوگین در عصر ناصر الدین شاه از نقش برجسته سنگی واقع در جاده هراز آمل گرفته شده است. این نقش ، امروزه میان مردم به شکل شاه معروف شده است.

در توضیح این عکس نوشته شده : “نقش برجسته قاجار در مجاورت تنگه ی بند بریده. در یادمان بازسازی راه قدیمی به مازندران”

خوب است مطلعین توضیحی در باره تنگه ی بند بریده ارائه دهند زیرا که ظاهرا امروزه نامی فراموش شده یا مهجور است.

عکاس برای ایجاد مقیاس در عکس، فردی را در قسمت پایین سمت چپ عکس قرار داده است.

در زیر عکس از قسمت اصلی با وضوح بیشتر آورده می شود :

shekle-shah-ghajar-closeup

برای دیدن عکس با کیفیت بالا می توان به لینک زیر مراجعه کرد:

http://collections.si.edu/search/tag/tagDoc.htm?recordID=siris_arc_308682&hlterm=nasir