
با تشکر از منوچهر اوري

با تشکر از منوچهر اوري

عکس ورزشي سال 54
آقايان از راست : عظيمي از بهشهر – قدرت هدايتي – کاظم شارخي از بابل
با تشکر از آقاي عباس افتخاري

با تشکر از آقاي عباس افتخاري
سفرنامه رکن الاسفار غلام حسین افضل الملک
بخش مربوط به آمل سال 1293 خورشیدی
از بارفروش به آمل
چهارشنبه دهم جمادی الآخر 16 ثور سنه هزار وسيصد و سی و دو – صبح از خواب برخاسته، چای خورده با جناب مستطاب شريعتمدار وداع کرده، سوار بر اسب شده، با دو نفر نوکر خود از بارفروش به طرف آمل حرکت کردم. باران نمی آمد اما هوا نمناک بود. از بارفروش به آمل ديگر جنگل در جاده نيست که راه صعب و باتلاق باشد، در جاده کوهها که جنگل است از دور ديده می شود. مسافت راه گويند شش فرسخ است، لکن متجاوز بود. تمام اين شش فرسخ از دو طرف دهات متصل به يکديگر بود. در سر چهار فرسخی طرف دست چپ کوههای بلوک « بند پی » بود که جنگل و منظر خوبی داشت.
ميرزا شفيع بندپی ای صدر اعظم دوره فتحعلی شاه قاجار که از صدور خوب بوده است از اهل بندپی بوده است. من شرح حال او را در جزء تاريخی که در حال دوازده نفر صدر اعظم های قاجاريه است نوشته ام، در اينجا شرح حال او را نمی نگارم. همين قدر گويم مدرسه صدر که در طهران و در جلو خان مسجد شاه است از بناهای ميرزا شفيع صدر اعظم بندپی ای است که در خدمت آقا محمد خان سر سلسله سلاطين قاجاريه به کرمان رفته و آنجا را فتح کرده و فوايد بسيار برده است. از آن فوايد که ذخيره داشت در دوره صدارت خود اين مدرسه را در طهران بنا کرد و موقوفات برای آن تأسيس کرد. انتهی. در سر چهار فرسخی قريه « کاظم بيکی » است. آنجا پياده شده چای خوردم. ابتداء خاک دهات آمل از قريه کاظم بيک است. در بين راه نهری پرآب می گذرد که به «رودکاری » 85 در فهرست های مختلف نسخه های خطی نشانی از اين کتابچه يافت نشد. مازندران/ 61 معروف است.
آب آن از رود هراز که از طرف لار و لاريجان می آيد روان است و به مشهد سر می رود. در بين راه از نهرهای پرآب گذشتن، با نبودن پل قدری صعوبت دارد. يک ساعت به غروب مانده وارد آمل شديم. از محلات و کوچه های آن گذشته از پل بزرگ رودخانه حرکت کرده به خانه جناب سعيد ديوان حاکم آمل وارد شدم. وی نوکران و اجزاء خود را گفت که اسبان ما را گرفته به طويله بردند و در اطاق ها آتش ها افروخته که لباس نوکرها از باران خشک شود. فوراً چای و لوازم آسايش و انواع خوردنی ها و شيرينی حاضر کردند، پذيرايی بسيار شايانی از روی محبت کرد. و صاف الملک را فرستاد و حاضرکرد که شب مشغول صحبت و بذله گويی و خواندن شاهنامه باشد.
از آنکه اين شخص بيشتر اشعار شاهنامه را از حفظ داشت و خيلی خوش وضع می خواند- و وصاف الملک پسر مرحوم ميرزا تقی خان وصّاف مازندرانی است و او تمام شاهنامه را از بر می خواند. او را در مجلس مرحوم محمد تقی ميرزای رکن الدوله والی خراسان طاب ثراه پسر محمد شاه غازی مفصلاً ديده بودم که اشعار شاهنامه می خواند و مخصوصاً ميرزا تقی خان را در مجالس وزراء و امراء و شاهزادگان دعوت می کردند که شاهنامه بخواند و او با يک هيبت وهيمنه ای شاهنامه می خواند که موها به تن راست می شد و شخص به هيجان و اهتزاز می آمد و ميل می کرد تهمتنی و شجاعت ورزد.
خلاصه- وصاف الملک قدری از اشعار شاهنامه خواند و من بعضی اشعار را معنی می کردم. ساعت چهار از شب [ گذشته ] شام شايان وخوراک های خوب آوردند، خورديم و خوابيديم. سعيد ديوان از سادات صحيح النسب واز نجبا است که در طهران مسکن دارد. از همراهان شاهزاده رکن الدوله حاکم مازندران است. بسيار کافی و زرنگ است. حکومت آمل و لاريجان جزء جناب آقا ميرزا محمد خان امير مکرّم است که در واقع از قديم تيول و خانه ايشان است.
اين اوقات اختلافی بين اها لی و امير مکرم دست داد. مهدی سلطان با اتباع خود مخالفت امير مکرم کردند و روزی سی ديگ پلاو و چلاو پخته و به مردم دادند و مردم را شورانيدند. امير مکرم استعفاء از حکومت کرد و شرحی نوشت که کسی را در آنجا حاکم موقتی قرار دهيم که بر ضدّ اتباع او حرکت نکند و اين فساد را بخواباند. جناب آقا سيد صادق مجتهد نياکی به من شرحی نوشتند که سعيد ديوان را نايب الحکومه قرار دهيم. من سعيد ديوان را تصويب و انتخاب کرده حکم او را صادر کرده به حکومت اينجا روانه اش داشتيم. وضعی چندان ندارد، لکن به زرنگی و عاملی از محاکمات و وصول مطالبات گذران خود و چندين نفر اجزاء را در می آورد. واردين و مأمورين را هم پذيرائی می کند.
روز پنج شنبه و شب جمعه هم مهمان سعيد ديوان بودم. روز را به کنار رودخانه رفتيم و سير کرديم. عرض رود از صد ذرع متجاوز است. از دوازده دهنه زير پل آب می آيد. از بيست هزار سنگ بيشتر می آيد. ممکن نيست اين اوقات سوار از آب بگذرد. تراکم امواج آب بسيار است. خيلی رودخانه باشکوهی است. منبع اين رودخانه بدواً از لار است که پشت کوههای طهران واقع شده. از يورت سياه پلاس و يورت خانلر خان و چهل چشمه و مَلک چشمه لار آبها به پلور می ريزد که رودخانه موسوم به هراز پی می شود. از آنجا به « رينه » و « اسک » عبور کرده، آب چشمه های بلوک لاريجان که چند منزل است ضميمه رود هراز شده به آمل می رسد.
از آمل رودی جدا شده به مشهد سر می رود. فاضلاب اين رود به دريای مازندران سرازير می گردد. رود هراز يکی از چهار رودخانه بزرگ مازندران است که به دريای می ريزد. در تابستان که آب کم می شود اين رودخانه بيشتر از هزار سنگ آب دارد که نصف آن را اهالی بلوک لاريجان می برند و به زراعات خود می دهند و نصف آن حق اهالی آمل است. آمل از شهرهای قديم مازندران است. غريب در اين است رودخانه به اين بزرگی از آمل می گذرد با اين حالت در آمل تا پنجاه ذرع که چاه می کنند آب در نمی آيد! اراضی سنگستان است. آب رودخانه نفوذ به اراضی آمل ندارد. اهالی تاسی ذرع که حفر می کنند ديوار های آجری و بناهای گبری بيرون می آيد که آن آجرها را بيرون آورده خانه می سازند. آمل سه هزار خانه دارد و هفتصد دکان، از هر قبيل دکان و بازار خوب دارد. هوای اينجا بسيار گرم است که اهالی تا يک ماه ديگر ابداً به آمل نمی مانند. در دهات لاريجان که ييلاق است و هوای 86 سرد دارد می روند، جز زارعين کسی در شهر نيست. مرکبات خوب و فراوان در آمل به عمل می آيد که به طهران می آورند.
زارعت اهالی بالتمام برنج و شالی کاری است که لامحاله روزی دويست بار برنج وارد طهران می کنند. اهالی قاطر زياد دارند که شبانه روز بارگيری برنج می کنند. قاطر های بسيار خوب دارد. زراعت جو و گندم در اينجا خيلی کم است. آب رودخانه هراز که به آمل می آيد از اينجا تا سه فرسخ ديگر پايين رفته به سرخه رود می ريزد و از آنجا جاری بوده به دريا می ريزد
از آمل به سوی عمارت
جمعه 12 جمادی الآخر از آمل عزم حرکت کردم. آقای سعيد ديوان يک نفر نوکر عباس نام داشت و سلطان آبادی بود، می خواست به طهران برود، او را به من سپرد. مالی از برای او کرايه کردم و او را با خود آوردم که در طهران هم نگاهش دارم. زحمتکش و رنجبر بود. سه [ ساعت ] از روز بالا آمده بعد از صرف چای با آقای سعيد ديوان وداع کرده سوار بر اسب شده با نوکرها از آمل به طرف منزلی که موسوم به « عمارت » است حرکت کردم. مسافت راه گويند چهار فرسخ است، لکن پنج فرسنگ و نيم بود. در وسط راه قريه « رضوانک » است که اهالی « رَزَکی » 87 گويند. بيست خانوار و قهوه خانه آبادی دارد. مال آقا سيد غلامعلی نياکی است. نياک « بانون مکسوره و ياء و الف و کاف » يکی از دهات معتبره بلوک لاريجان است
. 86 اصل: هواهای. 87 ( = رزکه
از رضوانک به پايين که می رويم ديگر شالی کاری نيست. در آنجا ناهار و چای خورده به طرف عمارت حرکت کرديم. راه امروز خيلی باصفا است. از ميان دو کوه وسيع الميدان می رويم و از کنار رود هراز حرکت می کنيم. صحرا درخت جنگلی ندارد، اما کوههای دو طرف جاده درختان جنگلی دارد. خيلی باصفا و طراوت است. تا سه فرسخ بيشتر از راه را که آمديم راه خوب است. از آنجا ديگر تا خاک دماوند راه قلب می شود و سنگستان است و غالباً از سلسله کوهها بايد بالا و پايين رفت و رودخانه هراز گاهی به دست چپ و گاهی به دست راست می افتد.
گاهی جاده در فراز کوهها واقع شده، آب رودخانه هراز در نشيب می افتد که سی ذرع و صد ذرع بيشتر به گودال افتاده که اگر مال در سنگستان های راه کوه بلغزد راکب و مرکوب به رودخانه افتاده هلاک می شوند. تا خاک دماوند اين خطرها برای مسافرين هست. گاهی با ترس می رويم و گاهی شهادت می گوييم. قاطرها و يابوهای مازندرانی از اين سنگستان ها و سرکوهها بخوبی می روند و نمی لغزند و عادت به اين راه کرده اند، ولی اسب های خوب طهران که اين سنگلاخ 88 ها را نديده [ اند ]، خالی از لغزش و خطر و زمين خوردن نيستند. نزديک غروب وارد منزل موسوم به عمارت شديم. يک قهوه خانه و يک کاروانسرای مختصر و چند اطاق رعيتی در اينجا با چند نفر چوپان قهوه چی در اينجا هست، ديگر خانوار و رعيتی اينجا نيست.
مزرعه ناقابلی در اينجا هست. عمارت مال ميرزا محمد خان امير مکرم پدر اعظام الدوله است. هوای اينجا برخلاف خاک آمل بسيار سرد و با نسيم است. از عمارت [ که ] ابتدای خاک لاريجان است که هر چه دهات تا گردنه امامزاده هاشم ببينيم جزء لاريجان است و از آن به بعد تا رودخانه جاجرود هر چه دهات ديده شود جزء دماوند است. لاله هايی که از عمارت به پايين روييده شده است زيادتر و بزرگتر و خوش رنگتر از لاله هايی است که ديروز تک تک در اراضی آمل ديديم. در اينجا نان به دست نمی آيد، قهوه چی و چوپانان برنج دارند، کته می سازند و با ماست می خورند. ما از چارودار خود برنج گرفته، عباس با روغن پلاوی ساخته با تخم مرغ و ماست خورديم. قدری هم نان ذخيره در آبداری داشتيم صرف کرديم. بيرون از سرما امکان خواب نداشت. اطاق ها هم خيلی کثيف [ بود ].
در سکوهای پهن قهوه خانه فرش انداخته در رختخواب خوابيديم و صبح برخاسته نماز خوانده چای خورديم.
از عمارت به محمد آباد
روز شنبه جمادی الآخر از عمارت به طرف ابراهيم آباد که محل بارانداز عمومی است و « تيله او » 89 که اصلاً تيره آب بود وکنون آنجا را محمدآباد هم گويند حرکت کرديم
88 اصل: سنکلاغ .
مسافت راه را پنج فرسخ گويند، لکن از شش هم متجاوز است. راه در نهايت سختی و صعوبت است. پرتگاه ها، سنگستان ها و فراز و نشيب بسيار دارد [ که ] خالی ازخطر نيست. در کنار رودخانه هراز از تنگه های پرپيچ و خم حرکت کرديم و در دو طرف سنگ چين جاده قديم ديده می شود که حالا بهمن ريخته، عبور و مرور ممکن نيست. در بين راه چندين قهوه خانه و يک خانوار رعيت و چند مزرعه سبز و خرم ديده می شود. مسافت راه پنج فرسنگ است. از بس سخت بود هر فرسنگی را دو ساعت طی کرديم.
اول تنگه ای را که ديديم « شاه زيد » و دوم « دروزن » ( با واو ساکنه )، سيم بلبله خوان، چهارم بندلاش که خانوار آن در بالا واقع شده، پنجم سياه بيشه که دو قهوه خانه دارد و معروف به سياه بيشه – حاشيه » است، کوههايش درختهای کم داشت. بعد قهوه خانه رزو بند، بعد مزرعه چاشت خوران که خرابه است، بعد گلوبند، بعد مزرعه علی آباد که علی نامی از اهل قريه « اسک »90 در آنجا درخت کاشته مزرعه ای دارد. قهوه خانه خوبی در آنجا است. – جنگ شاهزاده امير اعظم که از طهران برای تدمير امير مکرم به اين صفحات مأمور بود، در اينجا با امير مکرم سر گرفت. بعد از غلبه شکست فاحش خورد و با اردو به طرف طهران منصرف شد. دو سال قبل اين قضيه اتفاق افتاد. بعد از علی آباد « پنج آب » است که اهالی پنجو ( پنج او ) گويند و سر سه فرسخی است. درآنجا مزرعه و قهوه خانه ای است، پياده شده ناهار خورديم و بعد سوار شده حرکت کرديم و به « کهرود » رسيديم. از کهرود به « احمد مال » عبور کرديم، بعد به « آهيان » و از آهيان در سر پنج فرسنگی به ابراهيم آباد رسيديم. ابراهيم آباد محل بارانداز قوافل است. ما در آنجا نمانديم، قدری رانديم به تيله او که مهمل تيره آب باشد و به محمد آباد هم ناميده شده است فرود آمديم و منزل کرديم.
قهوه خانه و يک دو محل مال بند دارد. نان در اينجا نيست به طبخ برنج بسر برديم. اين صفحات جزء لاريجان است و لاريجان بالا بلوک و پائين بلوک و [ د ] لارستاق و به رستاق و اميری دارد که هر کدام دارای چندين دهات آباد و مزارع است و بلوک کلارستاق جزء کجور است که رويان زمين باشد و « نمارستاق » و « تته رستاق » 91 و « لوارستاق » 92 جزء نور است که ناصرالدين شاه چندين بار اين بلوکات را محل ييلاق خود قرار داده، شب ها و روز ها با خواص خود بسر برده است و من در سفر نور و کجور همراه بوده، جزء مترجمين دولتی بوده، جرايد عربيه را ترجمه کرده به حضور می فرستادم و شرح منازل سفر را می نگاشتم و تا هزار چم و کلاردشت و دشت نظير به عزت و راحتی رفته و با اردوی همايونی به طهران مراجعت کرده ام و سفرنامه کلاردشت را نوشته در طهران موجود دارم93 و ناصر الدين شاه در بين منزل امروز در کنار رودخانه هراز، پهلوی جاده در طرف دست راست در دامنه کوهی که نمايان است امر کرده است که سنگ تراشان صفحه ای را مسطح و صافی کرده، صورت او را با چند
89آب گل آلود ). 90 اينک « آب اسک « می گويند. 91 اينک « تترستاق » گويند. 92 شناخته نشد. 93 سفرنامه فوق الذکر در کتابخانه ای موجود و معرفی شده است.
نفر از مقربان سواره نقاری کرده [ اند که ] به شکار می روند. عابرين سبيل بعضی از جوارح سواران را خراشيده و تراشيده اند و حک کرده اند. سنگ تراشان خوب نقاری نکرده اند و شبيه نساخته اند. صورت فتحعلی شاه را که در فيروز کوه در تنگه واشی با شاهزادگان و امراء و تازيان و پرندگان و شاهبازان به حال شکار نقاری کرده اند و من شرح آن را در اين کتاب نگاشته ام ، خيلی بهتر و کامل تر از صورت ناصرالدين شاه نقاری و حجاری کرده اند.
از محمد آباد به آبگرم
يک شنبه چهاردهم جمادی الآخر از منزل تيره آب به طرف ده آبگرم حرکت کرديم. گويند بُعد راه سه فرسخ است، لکن متجاوز است. شش ساعت بايد طی مسافت کرد و از کنار رود هراز گذشت و نشيب و فراز رفت. راه قدری سخت است، لکن صد درجه بهتر از ديروز است. اين راه تمام جزء لاريجان است.
دو طرف راه کوههای بلند و انباشته از برف است. اسامی قراء و مزارع که تمام بارانداز قافله است و امروز از تيره آب تا ده آبگرم ديديم از اين قرار است: اول بيجان 94 « با باء مکسوره و جيم . بر وزن تيجان » که دارای خانوار است و رودخانه مختصری هم دارد که آبش به هراز پی می ريزد. دويم قلعه بند . سيم برتيه « با باء و راء ساکنه و تاء و ياء و هاء هوز » چهارم وانه « با واو. بر وزن دانه » که دارای خانوار و قهوه خانه است. پنجم « شَنگل لی »95 که آباد است. ششم « گزنَک » يا « گزنِه » که خانوار و آبادی و قهوه خانه دارد. سر چهار ساعتی به آنجا رسيديم، پياده شده ناهار قابلمه و چای خورديم و نيم ساعت خوابيديم. رعايا در سر نزاعی که با قريه ديگر کرده و مظلوم شده بودند تصديقی از من گرفتند که نشان سواران سوئدی که مأمور راهند بدهند.96از آنجا سوار شده به مزرعه « که نُوَر » « بر وزن مَه صُوَر » رسيديم. خانوار ندارد. بعد به قريه مون « با ميم مضمومه » آمديم که چند خانوار و قهوه خانه دارد و پس از مون قريه « ان هی » « بر وزن جن پی » می باشد که دارای خانوار و آبادی است و در کنار جاده راه خيابان است که به قريه اسک منتهی می شود و من اين قريه را نديدم. به مزرعه که نور « بر وزن مَه صُوَر » که رسيديم و مال امير مکرم است اندکی که گذشتيم از خيابان راه اسک و رينه نرفتيم، طرف دست راستِ تنگه کوه شامخی بود که جاده کور و تنگی داشت و کوه در نهايت ارتفاع بود و چاروادار راه آن را می دانست.
از آنجا رانديم و از جاده که دو شبر97 پهنا داشت به قدری بالا رفتيم که اسب ها واماندند، به مزرعه و سبزه زار باصفای آبگرم رسيديم و به اهتزاز در آمديم
. 94 در فرهنگ آباديها « بايجان » و به مازندرانی بيجون Bayjun می گويند. 95 نام فعلی آن « شنگل ده ….. Shangel است. 96 ظاهراً قضاوت درست و به حقی نکرده است. 97 شبر Shebre يعنی وجب. www.IrPDF.com www.IrPDF.com www.IrPDF.com www.IrPDF.comسفر مازندران/ 66
بخار از نهرهای متفرقه آب گرم متصاعد بود. در قهوه خانه و اطاقی که نزديک حمام آب گرم بود منزل کرديم و مخصوص خودمان قرار داديم که ديگری در آنجا منزل نکند. دوشنبه پانزدهم و سه شنبه 16 جمادی الآخر در ده آب گرم توقف نمودم که چند بار در آب معدنی رفته جوش های بدن خود را که از آب مازندران بيرون آمده بود و از امراض جلدی سوداوی است رفع کنم. هفت بار به حمام رفتم، لکن هفت بار کافی نيست. يک نفر طبيب آمريکايی که تبعه انگليس بود در اينجا برای شستن بدن خود به آبگرم آمده بود، فارسی خوب سخن می گفت . با من مأنوس شد. دو بار منزل من آمد، با هم دو بار به حمام رفتيم. او اظهار می داشت که برای رفع جوش های بدن و رفع خارش که از سودا توليد می شود بايد چهل روز در اينجا بماند. صبح يک بار و عصر يک بار در خزانه آب گرم رفت و بدن را شستشو داد و چندان نبايد در آب زياد ماند که شخص کلافه شود. يک ربع ساعت بيشتر نبايد توقف کرد.
در چند روز اول بُثور و جوش ها بيرون می زند بعد خوب می شود که بهتر از دواهای زيبقی خواهد شد. فی الحقيقه درست بيان می کرد. اين آب معدنی بسيار داغ است که دست نمی توان در آن گذاشت . حمّامی آب گرم را از نهر به خزانه می ريزد و آب سرد هم از نهر ديگر جاری می سازد که به حد اعتدال می رسد.
آنگاه مردم در آب رفته خود را می شويند. دو حمام در اينجا ساخته اند، يکی از قديم است که بانی آن را نمی دانم، يکی [ ديگر ] را مرحوم ميرزا اسمعيل خان امين الملک وزير خزانه ناصری و مظفری برادر مرحوم ميرزا علی اصغر خان صدراعظم و اتابک اعظم دوره ناصری و مظفری و محمدی پسر مرحوم آقا ابراهيم امين السلطان، پسر مرحوم زال خان گرجی محض خيرات در اينجا ساخته است. سنگ گچ در کوههای اين اطراف نبود، برجی در يک ميدانی حمام است که مقبره يکی از بانوان ايران بوده است. آن برج بلند را با سنگ و گچ ساخته اند. کارکنان و اجزاء مرحوم امين الملک قدری از آن برج را به صعوبت خراب کرده، گچ های آن را دو باره در کوره گذاشته و پخته اند و ديوار اطراف حمام را از آن گچ ها ساخته اند.
اين مطلب را نوشتم تا کسی که بنای جديد می سازد، بنای قديم مردم را خراب نکند که از آجر و مصالح آن بنای خود را آباد سازد که در کتب سياحان و مورخين مورد طعن و دق واقع شود. برج مقبره آن دختر هنوز سرپا است. قدری از آن را خراب کرده است. بالای تپه نزديک برج خانه اميری است که امير مکرم ميرزا محمد خان لاريجانی آن عمارت عالی را در آنجا ساخته و يکی از زنان محترمه خود را در آنجا منزل داده [ بود ]. کنون آن عمارت خالی افتاده [ است ].
امير مکرم با بستگان خود در بارفروش و معلم کلا و ساير دهات و املاک خود بناهای خوب ساخته و منزل کرده است. ده آبگرم يک ميدان بيشتر از حمام بالاتر است و در سر و کمر کوه است. بيست خانوار دارد. رعايای آنجا نان و زغال و هيزم و روغن و ماست و کره و پنيرو تخم مرغ و خروس آورده به مسافرين می فروشند. هر چه کم باشد از قريه رينه که يک فرسخ [ فاصله اش [ کمتر است [ به ] اينجا می آورند. هوای اينجا بسيار سرد [ است ] . روز در حدّ اعتدال و شب خيلی سرد است. اين اوقات که ما در اينجائيم و چهل و پنج روز از بهار گذشته است متصل در کنار آتش بسر می بريم
من در پانزده و شانزده سال قبل دو بار با شاهزاده عين الملک و رکن الدوله اينجا و رينه و اسک آمده ام و در دو آب گرم اسک رفته ام که يکی نيم گرم و يکی سرد است. شرح آن منازل و آب های گرم و ييلاقات لاريجان و دماوند و پشم 98 « بر وزن حشم « و ميگان 99 را که جزء رودبار است از قول خود و از قول شاهزاده مظهر الدوله مشروحاً نگاشته و دو کتابچه کرده ام و در صندوق نوشتجات در طهران است. 100ديگر مجال ندارم که در اين اوراق هم تکرار مطلب کنم
از آبگرم به قريه آه
چهارشنبه هفدهم جمادی الآخره فصل ثور – صبح بعد از خوردن چای از آبگرم حرکت کرده به طرف قريه آه « بر وزن ماه » که جزء دماوند است رانديم. مسافت راه از شش فرسخ تجاوز کرد. از سر کوهها که در کنار رودخانه هراز است عبور کرديم. از دور قريه نياک و « نوا » و « ايرا » ( بر وزن زيرا ) که بسی آباد و باصفا است ديده می شد و قريه « گرنا » ( با گاف فارسی بر وزن کرنا ) در کنار راه است. بلا فاصله از فرسخی کمتر که رانديم به قريه رينه که پايتخت بلوک لاريجان است رسيديم. خانه های خوب و قهوه خانه ها دارد. پياده شده چای خوردم، مرا که عادت به وافور نيست از بس سرد بود وافوری کشيدم و سوار شدم و به قريه اسک « با الف مکسوره [ مفتوحه [ و سين و کاف ساکنه » رسيدم. بسيارآباد و خانه های خوب دارد. در قريه رينه کرم شب تاب زياد دارد. شب در اراضی سبزه زار بيرون آمده زمين را روشن می کنند، هر کدام به قدر يک وجب در يک وجب زمين را روشن می کند، مثل چراغ درخشنده است. گاهی روشنی خود را توی جلد برده زمين تاريک می شود. به قدر زنبور عسل است. عرب اين کرم را « ولدالزّنا » گويد. ستاره يمانی که در آيد اين کرم ها بيجان شوند و بميرند که شعراء طالع ممدوح خود را ستاره يمانی قرار دهند و دشمن او را ولدالزّنا خوانند که ستاره يمانی آن را بکشد. در خانه های رينه جانوری است که آن را « سرخه » گويند، مثل عدس بسيار کوچک است. در لای کتاب ها، در رختخواب خانه ها و زير فرش ها و حصيرهائی پيدا می شود. غريب را که بگزد خالی از تب و تعب و رنج نخواهد بود. بايد شير زياد چند روز بخورند تا زهر آن دفع شود. در هر جا به شکلی و رنگی است و نام های متعدد دارد.
در راه منازل شاهرود آن را « غريب گز » خوانند و آنها خيلی سميّت دارد. به هر حال، از قريه رينه و اسک گذشته به کوه « سگ چال » رسيديم. از آنجا مسافتی طی کرده به پلور « بر وزن سرور » رسيديم. در کنار رودخانه چندين قهوه خانه است. در يکی از قهوه خانه ها پياده شده ناهار و چای خورديم
. 98 فشم ). 99 ( = ميگون ). 100 در فهرستها از اين دو کتاب نشانی يافت نشد.. سفر مازندران/ 68
آبی از گردنه امامزاده هاشم در اين رودخانه ريخته و آب های زيادی هم از بوريهای لار از زير پل به رودخانه پلور ريخته، اين دوآب يکی می شود و رودخانه هراز تشکيل می يابد و به لاريجان و آمل و سرخه رود رفته فاضل آن به دريای مازندران می ريزد. اصل رود هراز از آب های لار است که در پشت کوههای طهران واقع شده و از شعب البرز است که رحمت يزدان در آنجا نثار شده است. از پلور حرکت کرده، از ميان رودخانه و جاده کوهها و گردنه های بلند که انباشته از برف بود عبور کرديم. برف های جاده و سينه کوهها آب می شد و تشکيل نهرها می داد و به رودخانه می ريخت. به سر گردنه که رسيديم بقعه و بارگاه امامزاده هاشم است که آخر خاک لاريجان و از آنجا که سرازير می شوی اول خاک دماوند است. صفحه و صحرای دماوند بسيار باصفا و سبزه زار و دهات بسيار دارد. به شهر دماوند نرفتيم، به طرف قريه آه رانديم.قريه مشا از کنار جاده نمايان است. در بين راه قهوه خانه های آباد بسيار خوبی است. دو فرسخ که رانديم به قريه آه رسيديم. يک ميدان به قريه آه مانده آبی از کوه روان است که به کنار جاده می رسد که اين آب معروف به چشمه علی است. اين آب بسيار گوارا و معروف است. گاز زياد دارد، غذا را فوراً تحليل می برد. قدری از آن آب خوردم سريعاً آروغ زدم، به عباس گفتم يک بطراز آن آب پر کرد و در آبداری نگاه داشت تا به شهر طهران آورده نشان اطباء و اهل شيمی و فيزيک داده، مقدار گاز آن را معلوم نمايند و به مريض بخورانند.
قريه آه مشتمل بر دو آبادی است. يکی بالا و يکی پايين. بهترين قريه های باصفا و خوش آب و هوا است. در کنار رودخانه باصفا درختان بسيار خوب و مزارع سبز و سايه اندازهای باشکوه و فرح تشکيل يافته، واقعاً نمونه ای از بهشت است، نهايت امتياز را دارد. فاضلاب اين رودخانه به رودخانه دماوند ريخته و فاضلاب آن به بلوک ورامين جزء طهران روان می شود. در هر دو قريه آه کاروانسراهای متعدد و قهوه خانه ها و خانه عالی بسيار خوب برای مسافرين حاضر و موجود است. من از قريه عليا سرازير شده، مسافتی رانده به قريه سفلی رسيدم. در خانه خيلی باصفا در بالا خانه که به فرش های قالی عراقی گسترده شده بود منزل کردم. در راه از بس امروز سرما خورده بودم آتش زيادی برای من افروخته. پرده های اطاق را آويخته گرم شدم. خانه خواه و صاحبخانه خوبی داشتيم. شب بعد از نماز و خوردن شام خوابيديم و صبح از خواب برخاسته به طرف طهران عزم حرکت کردم. [ از قريه آه به تهران – پايان سفر ] پنج شنبه هيجدهم شهر جمادی الآخر دهه سيم ثور هزارو سيصد و سی و دو هجری از قريه آه حرکت کرده که عصر به عون الهی وارد طهران شويم. از قريه رودهن و بومهن101 که دو قريه بسيار آباد معتبر باصفايی است گذشتيم و در آنجا چای خورده غليان کشيديم. رودخانه های خوبی از اين دو آبادی جاری است. کاروانسراها و قهوه خانه و باغستان ها و خانه های خوب برای مسافرين دارد. محلی با نزاهت [ و ] فرح انگيز است. از آنجا گذشته از قريه آب انجيرک و اصطلک 102و بعضی قهوه خانه های باصفا که در کنار جاده است عبور کرده به شمس آباد رسيديم.
راه امروز تا اين سه فرسخ که ابتدای شمس آباد است هموار و صاف است. کوهی ديده نمی شود، مگر در اطراف بعيده جاده. از شمس آباد گذشته فوراً به قريه کمَرد « بر وزن نبرد» رسيديم ( و کمرد از دهات بلوک لواسان می باشد – حاشيه ) که محل بارانداز قافله و مسافرين است. رودخانه های کوچک و نهرهای کوچک از اين [ جا ] جاری است که آب آن به رودخانه جاجرود می ريزد و قريه کمرد وصل به رودخانه جاجرود است و قهوه خانه های متعدد دارد. در اينجا پياده شده ناهار و چای خورده باز سوار شديم. از اينجا تا طهران چهار فرسخ مسافت است.
از پل رودخانه جاجرود عبور کرديم، يک فرسخ که بيشتر رانديم به سرخه حصار که از بناهای ناصر الدين شاه است رسيديم، بعد از کنار قريه حکيميه و حميديه و قريه مهدی آباد رسيديم. در آنجا پياده شده چای خورده به طرف طهران روانه شده، از پشت دوشان تپه و فرح آباد عبور کرده به حمداالله به سلامتی دو ساعت و نيم به غروب [ مانده ] از دروازه دوشان تپه با اجزاء خود وارد طهران شده، در خانه های خود که در خيابان مرحوم امين حضور و قريب به دروازه است وارد شده از ديدن اولاد واقربای خود مسرور شده، شکر الهی به جا آوردم و در طهران که خانه اصلی من است توقف کردم تا ببينم چه وقت مقدر می شود که باز از طرف دولت به سمت معاونت مازندران يا خراسان به خواست الهی مأمور شوم.
الحمداالله رب العالمين والعاقبة للمتقين حررة العبد مؤلف ملک العبارات غلامحسين الزندی افضل الملک مستوفی ديوان فی 19 شهر جمادی الاخرة 1332 و اين اوراق همان مسوده اول است که پای آن را مهر کردم. 101 هن با هاء هوز بر وزن « جن » به معنی هستی است که مقابل نيستی باشد، يعنی رودخانه و بوم هستی و زندگانی ( حاشيه ). 102 اصل : عسلک ( اصطلک از توابع دماوند ).
* سفر مازندران و وقايع مشروطه (رکن الاسفار) ***********************
غلامحسين افضل الملک به کوشش حسين صمدی ( از روی چاپ دانشگاه آزاد اسلامي – واحد قائم شهر ،176،1373رويه.) برگ شمار: 118 ويرايش و پخش2: تبرستان2004م/1383خ
http://www.tabarestan.org
info@tabarestan.org
آموزگار کهنسال در نظام جدید آموزش وپرورش آمل سید فضل الله جلالی مقدم شاهاندشتی که در سال 1261 خورشیدی متولد شد، او تحصیلات حوزوی را بپایان آورد و طی مراسمی بدریافت عمامه نائل شد و در سال 1297 شمسی به استخدام دولت درآمد و روزنامه اطلاعات در چهارشنه 30/ 5/ 1336 شمسی در فوت این معلم عالیقدر نوشته است:
در سن 75 سالگی فوت کردند و از طرف فرهنگیان آمل مجلس ترحیمی در مسجد هاشمی برای سید فضل الله جلالی مقدم شاهاندشتی این آموزگار کهنسال برگذار گردید و در این مجلس علاوه بر فرهنگیان ، صدها نفر از دانشآموزان و طبقات مختلف اهالی که روزی نزد این آموزگار کهنسال تحصیل کرده بودند حضور داشتند وسخنران آن جلسه آقای هیبت الله بیانی (ادیب عالیقدر و معلم دببرستان پهلوی آمل) بودند.
توضیح از آقای منوچهر دانشمند:
میرزا جمال رسولی :تحصیلات خودش را از 5 سالگی و6 سالگی در مکتب خانه و همچنین نزد پدرش که :
(( شیخ مرتضی اسکی بعد از تحصیلات حوزوی وقدیمه در آمل وبعد بمدت 15 سال در نجف اشرف در عراق وبرگشت به آمل که مدرس ومدیریت حوزه درس مسجد جامع آمل بعهده ایشان بود و…….واز علمای مترقی خواه در زمان قاجاریه بودند ))وهمان طور که صمصام الدین علامه ریاست محترم فرهنگ آمل در سال 1327 خورشیدی نوشتند .شیخ مرتضی اسکی با فامیلی (رسولی )یکی از علمایی در آمل بودند که باید گفت نظام جدید آموزش وپرورش آمل با پشتیبانی ایشان دایر شد وطی شش سال جلوی مخالفین نظام جدید ایستادند وتهمت های بهایی گری که میزدند برای مسولین تحصیل نظام جدید.ایشان این تهمت را رد کردند
میرزا جمال رسولی دوره ابتدایی را با نظام جدید با معلمین مانند مرحوم پستا ومرحوم فرجاد آموخت ودروس مقدماتی را در مسجد جامع آمل بپایان رسانید وطی مراسم خاصی بدریافت عمامه نائل گردید وبعد از 1301 تا 1307 بتدریس نوآموزانی مشغول بودند
شاگردانی که از بزرگان این کشور تحویل جامعه ایران دادند
مانند جناب مهدی خان پرتوی آملی که تمام مدارج وزارت معارف واوقاف وفرهنگ وهنر را طی کردند و9 سال معاونت سرپرستی مدارس ایرانیان در عراق وکویت وخلیج بعهده ایشان بود وسرپرستی فرهنگ وهنر اماکن متبرکه عراق را عهده دار بودند و
جناب محمد فرهمند نیاکی که از شاگردان رسولی بود وتا مقام معاونت وزارت کشور رسیدند وجناب احمد ولایی نوایی وبسیار زیاد از سروران آمل شاگرد آنزمان میرزا جمال رسولی بودند .
از 1308 تا 1313 ریاست اوقاف آمل وسرپرستی مدارس حوزه های قدیمی مسجد جامع ومسجد آقا عبای ومسجد هاشمی را بعهده داشتند .
در سال 1313 تا مهرماه 1314 ریاست معارف واوقاف نوشهر وچالوس که شامل رویان وکجور بود عهده دار بودند واز مهر ماه 1314 تا مهر ماه 1338 خورشیدی مدیر دیستان بدر بابل بعده ایشان بود ودر ه
مین سال وزیر فرهنگ دکتر عیسی صدیق که بنیان گذار دانش سرای مقدماتی ودانش سرای عالی برای تربیت آموزگار ودبیر دایر شده بود ودر همان سال وزیر فوق ببابل آمدند واز میرزا جمال رسولی در امر تدریس قدر دانی کردندذ ومعلمان آقای رسولی که در دبستان بدر بابل تدریس میکردند مانند دکتر ذبیح الله صفا کهتا ریاست دانشکده ادبیات تهران رسیدند ومولف کتاب هشت جلدی تاریخ ادبیات ایران هست ……
واز راست بچپ : مهیندخت رسولی که شغل معلمی داشت وسر شار از محبت وعشق بود که همه دوست وفامیل همصدا بامن
اورا تائید میکنند وحیف شد که دار فانی را وداع گفت ..
مادری خوب وبا ادب وتربیت ودومین دختر شیخ محمد رئیس
لقب شیخ الرئیس اسک را گرفتند واز زمان مظفر الدین شاه
رئیس دادگستری ومعارف واوقاف بابل از بدو تاسیس بعهده ایشان بود …
پسر کوچکی که در سمت راست رسولی ایستاده کامبوزیا رسولی نام دارد که کارش را با معلمی ومانند پدر مدیر
دبستان بود که در جوانی با تصادف اتومبیل فوت کردند وهمسر وسه دسته گل از خود بجا گذاشتند (( رهسپار ره تنهایی وزنده دار شب ظلمانی شد)) وهمه مارا غنگین وگریان کرد .
روحش شاد وقرین رحمت الهی شد ند
با سپاس از آقای منوچهر دانشمند
برگردانِ داستان «داشآکل» صادق هدایت به مازندرانی (گونهی آملی)
مازندرانی
دِشتِ شیرازِ چَکبنهزَن، دونسنه که داشآکِلا، کاکا رسّم، دیرِ سائه سه، پائهچو ایاردنه. اتّا روز داشآکل، دِمیلِ قَوهخنهی رَفِکْسر، چَکچَکی نِیشت بیه، هَمون جِه که همیشه نِیشت بیه. وَرْدهِ قَوِسه رِ که وِنه سَر، قِرمز جِل دَکشی بیه، شِه پَلی بِشت بیه، سه اَنگیسی، یخ رِ، اوِ بادوکِ دِله، هی زوئه. ناخَلبتی کاکارسّم، دَرْ دِله بِمو. تَرزْ حِساب وِره هارشیه. هَمتی که وِنه بال، شالِ کَش دَیّه، بورده، دِیاری، رَفِکسر، هِنیشته. قَوهچیه شاگرد رِ بئوته:
« وَ وَ وَچه، اتّا چایی بیار هاشّم ».
آوانوشت
dәšt-e širāz-e čak bәnә zan, dunәsәnә ke Dāš ?Ākәlā, Kā kā Rәssәm dir-e sāe se pā?e ču ?iyārdәnә. ?attā ruz, Dāš ?Ākәl, Dәmil-e γavә xәnә-ye rafәk sar, čak čaki, ništ biyә, hamun jә ke hamišә ništ biyә. vardә-e γavәsә rә ke vәn-e sar γәrmәzә jәl da kәši biyә, še pali, bešt biyә, sә ?angisi, yax rә ?u-e bāduk-e dәlә hi zuә. nāxalbәti, Kā kā Rәssәm, dar dәlә bemu. tarәz hәsāb, vәrә hārәšiyә. hamti ke vәn-e bāl, šāl-e kaš dayyә, burdә, diāri, rafәk sar, hәništә. γavә či-e šāgәrd rә bautә: va va vačә ?attā čā?i biyār hāššәm.
فارسی
همهی اهلِ شیراز میدانستند که داشآکل و کاکا رستم سایهی یکدیگر را با تیر میزدند. یکروز، داشآکل روی سکوی قهوهخانهی دو میل، چُندک زده بود، همانجا که پاتوغِ قدیمیش بود. قفس کَرَکی که رویش شلّهی سرخ کشیده بود، پهلویش گذاشته بود و با سه انگشتش، یخ را در کاسهی آب میگردانید. ناگاه کاکا رستم از در درآمد، نگاه تحقیرآمیزی به او انداخت و همینطور که دستش پَرِ شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهوهچی و گفت:
« به به بچّه، یه یه چای بیار ببینم ».
مازندرانی
داشآکِل، قَوهچیه شاگرد رِ اتّا زِمِر هِدا، اِتی که وِ شِه تَبْ رِ جا بِدا، وِنه زَله او بیّه. کاکا رِسّم جَبر رِ، غولک هِدائه. اِسکانمِسکان رِ، بِرنج تَشتِ جا دَر اِیاردا، سَطلِ اویِ دِله اِینگوئه، اتّا اتّا، خَله آسّوک، اوآن رِ، خِشک کِرده. انّه حوله رِ اسّکانِ دور سوسّه، که غج غجِ چِمِر، اِمو.
آوانوشت
Dāš ?Ākәl, γavә či-e šāgәrd rә, attā zәmer hәdā, ?әti ke ve še tab rә jā bәdā, vәn-e zalә ?u bayyә. Kā kā Rәssәm-e jab rә γulәk hәdāә. ?әskān mәskān rә bәrәnjә tašt-e jā dar ?iyārdā, satl-e ?u -ye dәlә ?inguә, ?attā ?attā, xale ?āssuk, ?u?ān rә xәšk kәrdә. ?anne hulә rә ?әssәkān-e dur sussә, ke γәj γәj-e čәmәr ?emu.
فارسی
داشآکل نگاه پُر معنی به شاگرد قهوهچی انداخت، به طوریکه او ماستها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده گرفت. استکانها را از جام برنجی در میآورد و در سطل آب فرو میبرد، بعد یکییکی خیلی آهسته آنها را خشک میکرد. از مالش حوله دور شیشهی استکان صدای غژغژ بلند شد.
مازندرانی
کاکا رسّم که بَدیه قَوهچیه شاگرد، وِره گِس ندا، وِنه کِلا کَیی بههم بَخِردا، اَی داد بزو: « غول هسّی، تِره گِمه! » قَوهچیه شاگرد، تَرسِنْ لَرْزِن، رِیگ دَکشی، داشآکِل رِ هارِشیه. کاکا رِسّم، دِهونْ دِله، مِقوم بیاردا، بَئوته:
اِرواء وِشونِ شِکم، اوآنی که چاپه غِراب کِنِنِه، اگه مَردِنه اَمشو اِننه، کَلْ دَس اِینگننه.
داشآکِل، هَمتی که یخ رِ بادوکِ دِله هی زو، بِن وَرهکی، دورِ وره مِخبِر بیه، مَخسره حساب، خَنّه هاکرده، اِتی که وِنه اتّا رَج اسپه دنّون، حِنا دَوسّه شاربِ بِن سو بَکشیا، بَئوته:
بی غیرتشون قِینه قِینه کشننه، اِسا مَلوم بونه، کی پوسخانه.
آوانوشت
Kā kā Rәssәm ke badiә γavә či-e šāgәrd, vәrә ges nәdā, vәn-e kәlā kayi bәham baxәrdә, ?ay dād bazu: γul hassi, tәrә gәmә! γavә či-e šāgәrd, tarsәn larzәn, rig dakәši, Dāš ?ākәl rә hārәšiә. Kā kā Rәssәm, dәhun dәlә, mәγum biārdā, bautә:
?әrvā-e vәšun-e šәkәm, ?uāni ke čāpә γәrāb kәnәnә, ?agә mardәnә ?amšu ?enәnә, kal das ?ingәnәnә.
Dāš ?ākәl, hamti ke yax rә bāduk-e dәlә hi zu, bәn varә ki, durә varә mәxbәr biә, maxsarә hәsāb, xannә hākәrdә, ?әti ke vәn-e ?attā raj ?әspe dannun, hәnā davәssә šārәb-e bәn su bakәšiā, bautә:
bi γeyrәt-e šun γәynә γәynә kašәnәnә, ?әsā malum bunә ki pusxānә.
فارسی
کاکا رستم از این بیاعتنایی خشمگین شد، دوباره داد زد: «مهمه مگه کری! به به تو هستم؟!»
شاگرد قهوهچی با لبخند مردد به داشآکل نگاه کرد و کاکا رستم از مابین دندانهایش گفت:
« ار- وای شک کمشان، آنهایی که قُ قُ قُپی پا میشند، اگ لو لوطی هستند ا ا امشب میآیند، دست و پنجه نرم میک کنند!»
داشآکل همینطور که یخ را در کاسه میگردانید و زیر چشمی وضعیت را میپایید، خندهی گستاخی کرد که یک رج دندانهای سفید محکم از زیر سبیل حنا بستهی او برق زد و گفت:
«بیغبرتها رجز میخوانند، آنوقت معلوم میشه رستم صولت و افندی پیزی کیست.»
مازندرانی
همه خَنّه هاکردنه، نا، کاکا رسّمِ لال لالی سِه، چه همه دونسنه که وِنه زبون، کِتّنه. اینسه خَنّه هاکِردنه که داشآکِل، شهر دِله، نَکّه و چوزن بیه. هیشکی پیتا نَیّه که وِنه چو رِ بَخرد، ناشته بو. شو شو، اونگِدِر که سَردِزّک مَلِهسَر، اِسّا بِه، کاکا رسّم که خار بِه، وِنه گَت گَتونَم، بِمبون، وِنه پَلی، زِنّی زونه.
آوانوشت
hamә xannә hākәrdәnә, nā, Kā kā Rәssәm-e lālāli-e se, če hamә dunәsәnә ke vәn-e zәbun, kәtәnnә. ?inese xannә hākәrdәnә, ke Dāš ?ākәl, šahr-e dәlә, nakkә u čuzan biә. hiški pitā nayyә ke vәn-e ču rә baxәrd nāštәbu. šu šu, ?ungәdәr ke Sar Dәzzәk-e malә sar ?әssā be, Kā kā Rәssәm ke xār be, vәn-e gat gatun am bembun, vәn-e pali zәnni zunә.
فارسی
همه زدند زیر خنده، نه اینکه به گرفتن زبان کاکارستم خندیدند، چون میدانستند که او زبانش میگیرد، بلکه به این خاطر خندیدند که داشآکل در شهر مثل گاو پیشانی سفید، سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمیشد که ضرب شستش را نچشیده باشد، هر شب وقتیکه دَمِ محلّهی سر دُزّک میایستاد، کاکارستم که سهل بود، اگر جدّش هم میآمد لُنگ میانداخت.
مازندرانی
کاکا رسّم، شِه، دونسّه که داشآکِلِ قِدّ ناینا، وِنه تَنه نِیه، چه، دِ کش ونه دَسْ سَر رِ بَخرِد بیه. سهْ چارْ کَش-َ م داشآکِل وِنه دِلهْسر هِنیشت بیه. چَن شوِ پیش کاکارسّم، که وِنه سَر رِ دیر بَدیه، خَله گَت گَتی هاکرده. داشآکِل، مَلْکِهمیت دسّوری سر بَرِسیا، اَتی وِره، شیشکیْ لَلِه، بار هاکردا، بَئوته:
« کاکا، بُور، شِه سَر رِ، چاقَد دِینگن، مَیینه که اتّا بَس ویشتر بَکشی. خار تِه رِه بِساته. دونّی چیه؟ این بیرگی رِ کنار بِل. شِه خِدّه، خَله مرد دونّی، خجالت نکشنی، وِ -َ م شِه اتّا جور گدایی هَسّه که شِه پیشه کنّی. هر شوء خدا، مردِم دمّه گینی، پوریایِ ولی رِ، قسم خیمه که اتّه کَش دیگه، دادْ بیداد هاکنی، ته بِنار رِ گیرمه. همین تجیه قمه جا، ته رِ، لاب زَمّه، شَمّه.
اونگِدِر، کاکا رسّم، شِه حساب رِ جَم هاکرده، امّا داشآکِل جا، غِض هاکرده، وامِه په گِرِسه که، شِه زَر رِ بشنّه.
آوانوشت
Kā kā Rәssәm, še, dunnәssә ke Dāš ?ākәl-e γәddә nāynā, vәn-e tanә niә, če dә kaš vәn-e das sar rә baxәrd biә. sә čār kaš am Dāš ?ākәl vәn-e dәlә sar hәništ biә. čan šu piš Kā kā Rәssәm, ke vәn-e sar rә dir badiә, xale gat gati hākәrdә. Dāš ?ākәl, malkә mit dassuri sar barәssiā, ?ati vәrә šiški lalә, bār hākәrdā, bautә:
Kā kā, bur še sar rә čāγad dingәn! mayyәnә ke ?attā bas vištәr bakәši. xār tә rә bәsātә. dunni čiә? ?in biragi rә kәnār bel. še xәddә, xale mard dunni, xәjālәt am nakәšәni, ve am še ?attā jur gәdāi hassә ke še piš kәnni. har šu-e xәdā, mardәm-e dammә gini, puriā-e vali rә γasәm xәymә ke ?attә kaš-e digә, dād bidād hākәni, te bәnār rә girmә. hamin tejiә γamә-e jā tә rә lāb zammә, šammә.
ungәdәr, Kā kā Rәssәm, še hәsābә jam hākәrdә, ?ammā Dāš ?ākәl-e jā, γez hākәrdә, vāmә-e pe gәrәsә ke, še zar rә bašәnnә.
فارسی
خود کاکا هم میدانست که مرد میدان و حریف داشآکل نیست، چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینهاش نشسته بود. چند شب پیش کاکارستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاک میکرد. داشآکل مثل اجلِ معلق سر رسید و یک مشت متلک بارش کرده، به او گفته بود:
«کاکا، مردت خانه نیست. معلوم میشه که یه بَست بیشتر کشیدی، خوب شَنگلت کرده. میدانی چییه؟ این بیغیرت بازیها، این دون بازیها را کنار بگذار، خودت را زدهای به لاتی، خجالت هم نمیکشی؟ این هم یکجور گدایی است که پیشهی خودت کردهای. هر شبهی خدا جلو راه مردم را میگیری؟ به پوریای ولی قسم، اگر دو مرتبه بد مستی کردی سبیلت را دود میدهم. با برگهی همین قمه دو نیمت میکنم.»
آنوقت کاکارستم دُمش را گذاشت روی کولش و رفت. امّا کینهی داشآکل را به دلش گرفته بود و پیِ بهانه میگشت تا تلافی بکند.
مازندرانی
اتّه وَر دیگه، دِشتِ شیراز خَلْخ، داشآکِل رِ دِلْدَوِس بینه، چه اون گِدر که سَردِزّک مَلِهسَر رِ قِرِق کِرده، مَردِمِ زَنه وَچِه رِ کار ناشته، دَکّل، مَردِمه جا مِهرِبون بیه، اگه اتّا مَلکهمیت بَرسی، اتّا زِناء جا، شوخی هاکِردْ بو، یا زور بَتّه بو، داشآکِل، وِ رِ، وِسنّیه، وِنه دَس، دَرشی نیّه. گِل به گِل، داشآکِل، مَردمِ دسّه گِیته، وِشونه پیل دا. اگه وِنه کِف کوک بیبو، مَردِمه بار رِ، وَرده، وِشونِ خِنه رَسنیه. اتّا عِبی که داشته، وِه بیه که، چِش ناشته اتّا کس دیگه رِ بَوینه که وِره، جور اِسّا (دَره). اَیْ کاکارسّم که اتّآ روز، سه مِثخال تِریاک کَشیا، هِزار جور، تَیْنِک دَر اِیارده.
آوانوشت
atә var-e digә, dәšt-e širāz-e xalx, Dāš ?ākәl rә dәl davәs binә, čә un gәdәr ke Sar Dәzzәk -e malә sar rә γәrәγ kәrdә, mardәm-e zanә vačә rә kār nāštә. dakkәl, mardәm-e jā mehrәbun biә. ?agә, ?attā malkә mit barәsi, ?attā zәnā-e jā šuxi hākәrd bu, yā zur battә bu, Dāš ?ākәl vәrә vәsәnniә, vәn-e das, darši nayyә . gәl bә gәl, Dāš ?ākәl, mardәm-e das ә gitә, vәšunә pil dā. ?agә, vәn-e kef, kuk bibu, mardәm-e bār rә, vardә vәšun-e xәnә rasәniә. ?attā ebi, ke dāštә, ve biә ke, čәš nāštә, attā kas-e digә rә bavinә ke vәrә jur ?әssā (darә). ?ay Kā kā Rәssәmә ke ?attā ruz, sә mәsxāl tәryāk kašiā, hәzār jur, taynәk dar ?iārdә.
فارسی
از طرف دیگر داشآکل را همهی اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال که محلّهی سر دزک را قُرق میکرد، کاری به کار زنها و بچهها نداشت، بلکه برعکس با مردم به مهربانی رفتار میکرد و اگر اجل برگشتهای با زنی شوخی میکرد یا به کسی زور میگفت، دیگر جان سلامت از دست داشآکل به در نمیبرد. اغلب دیده میشد که داشآکل از مردم دستگیری میکرد، بخشش مینمود و اگر دَنگش میگرفت بار مردم را به خانهشان میرسانید. ولی بالای دست خودش هم چشم نداشت کس دیگر را ببیند، آن هم کاکارستم که روزی سه مثقال تریاک میکشید و هزار جور بامبول میزد.
مازندرانی
کاکارسّم، که بَدیه، وِره قَوهخِنه دِلِه، اِتی تَرِز بَوتنه، خَله، جِنّونی بیّا، شِه شارِب رِ جوسّه. اَگه وِره کارد بزو بویی، اتّا تِپّه خون، وِنه تَنه جا، نَکِلِسّه. اَتی تمون که بَیّه، وِشونِ غَشغَشِ خَنّه جِر بِمو، همهتایی، بِهچِمِر بَینه، مَگه قَوهچیه شاگرد، که وِنه رنگ، دَرِسه. یَخه حسنی جِمِه، ونه تن، شبکلا، ونه سر، دَبیتِ شِروار، ونه لینگ، شِه بتیم داشتا، خَنّهکَری، وِنه بِتیمْپوس، داشته، پاره بیا، شِه دور گِرِسه، ویشتر مَردِم، وِنِه خَنّه -ِ سه، خَنّسنه. کاکارسّم، خَله غضب هاکرده، بِلوری قنّون رِ بَیته، قَوهچی شاگردِ سَر سِه، بوشاء. قنّون، سِمْوار چَک هایته، سِمْوار، کَتلِ جا، با قِری جِر دَکِتِا، اتّه خَله اسکان رِ جَره هاکرده. اونماغِ، کاکارسّم، شِه جا پِرِسّا، تِرشهتیلنهاکِرد، قَوهخِنه جا دَربورده.
قَوهچی، سَر پِلِتِه بَیی، سِمْوار رِ، سَرِ وَر هاکردا، بَئوته:
رِسّم بیه، وِنه گِرز، مِم بیمه، مِه بِشکسّه سِمْوار!
آوانوشت
Kā kā Rәssәm ke badiә, vәrә, γavәxәnә-e dәlә, ?әti tarәz bautәnә, xale jәnnuni bayyā, še šārәb rә jussә, ?agә vәrә kārd bazu buyi, ?attā tәppә xun, vәn-e tanә jā, nakәlssә. ?ati tәmun ke bayyә, vәšun-e γaš γaš-e xannә, jәr bemu, hamә tāi, be čәmәr baynә, magә γavә či-e šāgәrd, ke vәn-e rang darәsә, yaxә hasәni jәmә, vәn-e tan, šab kәlā, vәn-e sar, dabitә šәrvār, vәn-e ling, še bәtim rә dāštā, xannә kari, vәn-e bәtim pus, dāštә, pārә biā, še dur gәrәssә, vištәr-e mardәm, vәn-e xannә-e se xannәsәnә.
Kā kā Rәssәm, xale γazәb hākәrdә, bәluri γannun rә baytә, γavә či-e šāgәrd-e sar-e se bušāә. γannun, sәmvār rә čak hāytә, sәmvār, katәl-e jā, bā γәri, jәr dakәtā, ?attā xale ?әsәkān rә, jarә hākәrdә. ?un māγe, Kā kā Rәssәm, še jā perәssā, tәršә tilәn hākәrd, γavә xәnә jā, dar burdә.
γavә či, sar pelәtә bayi, sәmvār rә sarә var hākәrdā, bautә:
Rәssәm biә, vәn-e gәrz, mәm bimә, me bәškәssә sәmvār!
فارسی
کاکارستم از این تحقیری که در قهوهخانه نسبت به او شد مثل برج زهر مار نشسته بود، سبیلش را میجوید و اگر کاردش میزدند خونش در نمیآمد. بعد از چند دقیقه که شلیک خنده فروکش کرد، همه آرام شدند مگر شاگرد قهوهچی که با رنگ تاسیده، پیرهنِ یَخه حَسَنی، شبکلاه و شلوار دَبیت، دستش را روی دلش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب میخورد و بیشتر سایرین به خندهی او میخندیدند.
کاکارستم از جا در رفت، دست کرد قندان بلور تراش را بر داشت برای سرِ شاگردِ قهوهچی پرت کرد. ولی قندان به سماور خورد و سماور از بالای سکو با قوری به زمین غلتید و چندین فنجان را شکست. بعد کاکارستم بلند شد با چهرهی برافروخته از قهوهخانه بیرون رفت.
قهوهچی با حال پریشان سماور را وارسی کرد گفت:
« رستم بود و یکدست اسلحه، ما بودیم و همین سماور لَکَنته.»
مازندرانی
قَوهچی، شِه اینْتا حَرفه، غِمیره هاکِرد، بَئوتا، وِنه حَرفه دِله که رِسّمه، لوشهپِلِهچِک، هِدا، مَردِمه، ویشتر، خَنّه بَیته. قَوهچی، که خَله ناشتی خِنهمونی داشته، شِه شاگردِ سِه، دَس به راس بَیّه. داشآکِل، خَنّه بَکردا، دَس دِینگو شِه پِلهِ دِله، کیسِکاکِ پیل رِ، دربیارده، اون مین دِمّدا.
همین ماغِ، اتّا مَردی، مَخمله پَسّک، وِنه تن، گشاده شروار، وِنه لِینگ، لَمْچوکلا، وِنه سَر، بَتوشت، بِمو قَوهخِنه دِله. اینور اون ور رِ هارشیه، بورده داشآکِل پَلی، سلام هاکردا، بَئوته:
حاجی صمد بَمرده.
آوانوشت
γavә či, še ?intā harfә, γәmirә hākәrd, bautā, vәn-e harfә dәlә, ke Rәssәmә lušә pәlečәk hәdā, mardәmә, vištәr, xannә baytә. γavә či, ke xale, nāšti xәnә muni dāštә, še šāgәrde se, das bә rās bayyә. Dāš ?ākәl, xannә bakәrdā, das dingu še pelә-e dәlә, kisәkāk pil rә, dar biārdә, ?un miәn dәmmәdā.
hamin māγe, ?attā mardi, maxmәlә passәk vәn-e tan, gәšādә šәrvār vәn-e ling, lam ču kәlā, vәn-e sar, batušt, bemu γavә zәnә-e dәlә. ?in var un var rә hārәšiә, burdә Dāš ?ākәl-e pali, sәlām hākәrdā, bautә:
Hāji Samәd bamәrdә.
فارسی
او این جمله را با لحن غمانگیزی ادا کرد، ولی چون در آن کنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدّت کرد. قهوهچی از زور پَسی به شاگردش حمله کرد، ولی داشآکل با لبخند دست کرد، یک کیسه پول از جیبش در آورد، آن میان انداخت.
در این بین مردی با پَستک مخمل، شلوار گشاد، کلا نمدی کوتاه، سراسیمه وارد قهوهخانه شد. نگاهی به اطراف انداخت، رفت جلو داشآکل سلام کرد و گفت:
«حاجی صمد مرحوم شد.»
مازندرانی
داشآکِل، شِه سَر رِ، راس هاکردا، بَئوته:
خدا وِره بیامِرزِنّه!
– مَگه ندوننی وصیت هاکرده؟
– مِن که گروه اکبر جَم دَنیمه، بور وِشونِ جَم رِ، خَوِر هاکن!
– آخه، تِه رِه، شِه وکیل وصی هاکِرده …
آوانوشت
Dāš ?ākәl, še sar rә, rās hākәrdā, bautә:
xәdā vәrә biāmәrzәnne!
– magә nadunәni vasiyәt hākәrdә?
– mәn ke gәru-e ?akbәr-e jam danimә, bur, vәšun-e jam rә xavәr hākәn!
-?āxe, tәrә še, vakil vasi, hākәrdә ..
فارسی
داشآکل سرش را بلند کرد و گفت:
«خدا بیامرزدش!»
«مگر شما نمیدانید وصیت کرده.»
«من که مردهخور نیستم. برو مردهخورها را خبر کن.»
– آخر شما را وکیل و وصیّ خودش کرده …
مازندرانی
مِثه این که، اینتا گَبه جا، داشآکِلِ چِرد بوسّه، اَیْ وِره، خار، هارشیه، شِه ساآل رِ، دَس بَکشیه، وِنه لَمهکلا، پهای، بورده، وِنه ساآل که اِفتاب بَوریشت بِیه، دِیار بَیّه، اتّا لاپّه، بَسوت بِه، قَوهای رنگ، بئیی بیه. اتّی لاپّه که کلای بِن دَی بیه، اسبه بَمونِس به. بَد، شِه کِلّه رِ، اتّا تو هِدا، شِه چوبِغ(چِپِغ) رِ، در بیارده، آسّوک، وِنه سَر تِتِم دَ کِرده، شِه شسّه جا، وِنه دور رِ جَم هاکِردا، تَش بَیتا، بَئوته:
خدا، حاجی رِ بیامرزنّه! اِسا که بَمرده، خاره کار نکِرده، اَما رِ، هَنّه هَلومه دِله دِمّدا. خا! اِسا تِه بور، مِن، تِه کاب رِ، مِجِمِه.
آوانوشت
mәse ?inke, ?intā gab-e jā, Dāš ?ākәl-e čәrd bussә. ?ay vәrә, xār hārәšiә. še sāāl rә das bakәšiә, vәn-e lamә kәlā, pә?i burdә, vәn-e sāāl ke ?әftāb bavrišt biә, diār bay yә. ?attā lāppә, basut be, γavә?i rang, bai biә, ?atti lāppә ke kәlā-e bәn day biә, ?әsbe bamunәs be. bad, še kәlā rә, ?attā tu hәdā, še čubәγ (čәpәγ) rә dar biārdә, ?āssuk, vәn-e sar, tәtәm da kәrdә, še šass-e jā, vәn-e dur rә jam hākәrdā, taš baytā, bautә:
xәdā hāji rә biāmәrzәnne! ?әsā ke bamәrdә, xārә kār nakәrdә, ?amā rә, hannә halum-e dәlә dәmmәdā. xā! ?әsā tә bur, mәn te kāb rә mәjәmә.
فارسی
مثل این که از این حرف، چُرتِ داشآکل پاره شد، دوباره نگاهی به سر تا پای او کرد، دست کشید روی پیشانیش، کلاه تخممرغی او پس رفت و پیشانی دو رنگه او بیرون آمد که نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوهای رنگ شده بود و نصف دیگرش که زیر کلاه بود سفید مانده بود. بعد سرش را تکان داد، چپق دسته خاتم خودش را در آورد، به آهستگی سر آن را توتون ریخت و با شستش دور آن را جمع کرد، آتش زد و گفت:
«خدا حاجی را بیامرزد، حالا که گذشت، ولی خوب کاری نکرد، ما را توی دغمسه انداخت. خوب، تو برو، من از عقب میآیم.»
مازندرانی
اونتایی که دِله بِمو، حاجی صمدِ پیشکار، بِه. وِ گَت گَته شاب بزو، دربورده.
داشآکِل، بیز بزوئه. تفنّی، شِه چوبِغ(چِپغ) پوک زو.
اینتا رِ مونسه، که اَدقّهسَر، هوا سرِ خنّه خِشالیه قَوهخِنه رِ، سیو شُورم بَیره. اونگِدِر که داشآکِل، شِه چوبِغ (چِپغ) کِلِن (کَلِن) رِ بَشنّیه، پِرسا، وَردهِ غَوِسِه رِ، قَوهچیه شاگردِ دَس، بِسْپارسه. قَوهخِنه جا در بورده.
اونگِدِر که داشآکِل حاجی صمدِ کِنّا بِن، بورده. دیدِن، توم بَی بیه. چَن تا، قِرانخونا، جِزوه تَنِککَر، پیلِ سر، توکَش بوکَش داشتنه.
آوانوشت
?untāi ke dәlә bemu, Hāji Samәd-e piškār be. ve gat gatә šāb bazu, dar darburdә.
Dāš ?ākәl, biz bazuә. tәfannәni, še čubәγ (čәpәγ)ә puk zu.
?intā rә munәsә, ke ?addaγә sar, hәvā sar-e xannә xәšāli-e γavә xәnә rә, siyu šurәm bayre. ?un gәdәr ke, Dāš ?ākәl, še čubәγ (čәpәγ)-e kәlen (kalen) rә bašәnniә, perәsā. vardә-e γvәsә rә, γavә či-e šāgәrd-e das, bәspārәsә, γavә xәvә-e jā dar burdә.
?un gәdәr, ke, Dāš ?ākәl, Hāji Samәd-e kәnnā bәn burdә, didәn, tum bay biә. čan tā γorān xunā, jәzvә tanәk kar, pil-e sar, tukaš bukaš, dāštәnә.
فارسی
کسی که وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت.
داشآکل سه گرهاش را درهم کشید، با تفنّن به چپقش پُک میزد و مثل این بود که ناگهان روی هوای خنده و شادی قهوهخانه از ابرهای تاریک پوشیده شد. بعد از آن که داشآکل خاکستر چپقش را خالی کرد. بلند شد، قفس کرک را به دست شاگرد قهوهچی سپرد و از قهوهخانه بیرون رفت.
هنگامیکه داشآکل وارد بیرونی حاجی صمد شد، ختم را ورچیده بودند، فقط چند نفر قاری و جزوهکش سر پول کشمکش داشتند.
مازندرانی
اَتی تمون که حوضهسر، مَطّلی بَکشیه، وِره، اتّا گَته خِنه دِله بَوردنه که وِنه اِرِسی، دَیا وَر، وا بیه. زِنا، پردهِ پشت بِمو. داشآکِل، بَدِ سلامْ تارِف، تختکه سَر هِنیشتا، بَئوته :
خانِم، تِه سَر سِلامت بو! خِدا، تِه وَچون رِ تِسّه بِلّه!
خانِم، هِی بورده گَلیا، غمیره هاکرد، بَئوته :
اون شو که حاجی حال، دَرِسّه، بوردنه، امامْ جَمه رِ، وِنه سَرینْ سَر، بیاردنه. حاجی، همه تایی پَلی، تِه ره، شِه وکیلْ وصی هاکِرده. یَقِنه شما، حاجی رِ، خَلِه توم، اِشناسینی!
آوانوشت
?ati tәmun, ke huzә sar, mattәli bakәšiә, vәrә, ?attā gatә xәnә-e dәlә, bavәrdәnә ke vәn-e ?әrәsi, dayā var, vā biә. zәnā, pardә-e pәšt bemu, Dāš ?ākәl, bad-e sәlām tārәf, taxtәk-e sar, hәništā, bautә:
xānәm! te sar sәlāmәt bu! xәdā, te vačun rә, tesse belle!
xānәm, hi burdә galiā, γәmirә hākәrd, bautә:
?un šu, ke Hāji-e hāl, darәssә, burdәnә, ?emām jamә rә vәn-e sarin sar, biārdәnә. Hāji, hamә tāi-e pali, tә rә, še vakil vasi, hākәrdә. yaγәne, šәmā, Hāji rә, xale tum, ?әšnāsini!
فارسی
بعد از این که چند دقیقه دم حوض معطّل شد، او را وارد اتاق بزرگی کردند که اُرسیهای آن رو به بیرونی باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داشآکل روی تشک نشست و گفت:
«خانم سرِ شما سلامت باشد، خدا بچّههایتان را به شما ببخشد.»
خانم با صدای بلند گرفته گفت:
همان شبی که حال حاجی بههم خورد، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همهی آقایان شما را وکیل و وصی خودش معرفی کرد، لابد شما حاجی را از پیش میشناختید؟
مازندرانی
– اَما پنج سال پیش، کازرونِ سفرِ دِله، دیرِ جا، آشنا بَیمی.
– حاجی، خدا بیامرزی، همهگِدر، گِته: « اگه اتّا مرد، دَرِه، فلانیه.»
– خانِم! مِن شِه آزادی رِ، همه چیِ توم، ویشتر، دِلْ دَوِسّمه. امّا اِسا که مِردهِ دَیْن، مِه گِردن دَره، افتابه سو رِ، قَسم خِیمِه که اگه نَمِردِمه، همه رِ، نشون دِمه.
بَد، هَمتی که شِه سر رِ دِاردنیه، اتّا پَرده میئن، اتّا سیو چِشه کیجا رِ بَدیه، که وِنه دِیم، اِنارِ دِله بیه. اَدّقه نَیه که وِشون، چِش به چِش، بَینه، اون کیجا، خجالتِ بِره بیّا، پرده رِ دمّدا، پهای بورده.
آوانوشت
– ?amā panj sāl-e piš, kāzәrun-e safәr-e dәlә, dir-e jā, ?āšnā baymi.
– Hāji, xәdā biāmәrzi, hamә gәdәr, gәtә: ?agә attā mard darә, fәlāniә.
– xānәm! mәn še ?āzādi rә, hamә či-e tum, vištәr dәl davәssәmә. ?amā ?әsā ke mәrdә-e
dayn, me gәrdan darmә, ?әftābә su rә, γasәm xәimә, ke ?agә namәrdәmә, hamә rә, nәšun demә.
bad, hamti ke še sar rә dārdәniә, ?attā pardә-e miәn, ?attā siyu čәšә kijā rә badiә, ke vәn-e dim, ?әnār-e dәlә biә. ?addaγe nayyә ke vәšun, čәš, bә čәš, baynә, ?un kijā, xәjālәtә bәre, bayyā, pardә rә dәmmәdā, pә?i burdә.
فارسی
«ما پنج سالی پیش در سفر کازرون با هم آشنا شدیم.»
«حاجی خدا بیامرز همیشه میگفت اگر یکنفر مرد هست فلانی است.»
«خانم، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم، امّا حالا که زیرِ دِیْنِ مرده رفتهام، به همین تیغهی آفتاب قسم اگر نمردم به همه نشان میدهم.»
بعد همینطور که سرش را برگردانید، از لای پردهی دیگر، دختری را با چهرهی برافروخته و چشمهای گیرندهی
سیاه دید. یک دقیقه نکشید که در چشمهای یکدیگر نگاه کردند، ولی آن دختر مثل این که خجالت کشید، پرده را انداخت و عقب رفت.
مازندرانی
این کیجا، خِجیر و خارِکْ بِه؟ گمون کِمّه! هَچّی بیه، وِنه گیرا چِش، شِه کار رِ هاکِردا، داشآکِلِ حال رِ، دَاردِنیه. وه شِه سَر رِ، جِر بیاردا، سِرخه سیو بیّه.
اینتا کیجا، مرجان، حاجی صمدِ دِتِر، اِتی زوشِ کیجا و چِک و پرسیکَر به. بِمو، شِه قیّوم رِ بَوینه، که چَکْ بِنِه زَنه شیراز، وِره اِشناسینه.
داشآکِل، فِردانا، حاجیِ کارِ په بورده. اتّا چَچّیِ دونا، دِ نفر داشْمَشدی، اتّا میرزاء جا، هَچّی کَدبیه رِ بَنویشتا، صورت بیته. هَچّی رِ، نخواسنه، امّارِ دِله دینگو، امّارِ دَر رِ میمهمِر هاکرده. هچّی رِ، بَشسّه بَروشِن، بروتنه. ملکِ قواله موالهرِ، وِنِسه، بخونسنه. ونه بخایی رِ، بیته، ونه بدیی رِ هدا. دِشتِ کار، دِ روز و شوی سر، رَجِهرِ، بَیّه. سِیّمین شوء سر، داشآکِل خَسّا توتیا بَئی، داشته چارسوِ سید حاج غریب پَلی، شِه سِرهور شیه، را سر، امامْقلی چِلِنگر، وِره کَش بَخردا، بَئوته:
آوانوشت
?intā kijā, xәjir u xārәk be? gәmun kәmmә! hačči biә, vәn-e girā čәš, še kār rә hākәrdā, Dāš ?ākәl-e hāl rә dārdәniә. ve še sar rә jәr biārdā, sәrxә siyu bayyә.
?intā kijā, Marjān, Hāji Samәd-e dәtәr, ?әti zušә kijā u čә ku pәrsi kar biә. bemu, še γayyum rә bavine, ke čak bәnәzanә širāz, vәrә ?әšnāsinә.
Dāš ?ākәl, fәrdānā, Hāji-e kār-e pe burdә. ?attā čačči-e dunā, dә nafәr dāš mašdi, ?attā mirzā-e jā, hačči kadbiә rә banvištā surәt baytә. hačči rә nәxāsәnә, ?әmmār-e dәlә dingu, ?әmmār-e dar rә mimә mәr hākәrdә. hačči rә, bašessә barušәn, barutәnә. mәlk-e γәvālә mәvālә rә, vәnәsә, baxunәsәnә. vәn-e bәxāyi rә, baytә, vәn-e bәdeyi rә hәdā. dәšt-e kār, dә ruz u šu-e sar, raj ә re, bayyә. sәyyәmin šu-e sar, Dāš ?ākәl, xassә ā tutiā bayi, dāštә čārsu-e sayyәd Hāj γarib-e pali, še sәrә var šiә, rā sar, ?Emām γәli čәlәngәr, vәrә kaš baxәrdā, bautә:
فارسی
آیا این دختر خوشگِل بود؟ شاید، ولی در هر صورت چشمهای گیرندهی او کار خودش را کرد و حال داشآکل را دگرگون نمود، او سر را پایین انداخت و سرخ شد.
این دختر مرجان، دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناسِ شهر و قیّم خودشان را ببیند.
داشآکل از روز بعد مشغول رسیدگی به کارهای حاجی شد، با یکنفر سمسارِ خبره، دو نفر داش محل و یکنفر منشی همهی چیزها را با دقّت ثبت و سیاهه برداشت. آنچه زیادی بود در انباری گذاشت. دَرِ آن را مُهر و موم کرد، آنچه فروختنی بود فروخت، قبالههای املاک را داد برایش خواندند، طلبهایش را وصول کرد و بدهکاریهایش را پرداخت. همهی این کارها در دو روز و دو شب روبهراه شد. شب سوم داشآکل خسته و کوفته از نزدیک چهارسوی سیّد حاج غریب به طرف خانهاش میرفت. در راه امام قلی چلنگر به او برخورد و گفت:
مازندرانی
تاسا، دِ شوء ، کاکا رسّمِ چِش، را دَره، تِه رِ بَوینه. اَشون، گِته، یارو، خار، اَما رِ، کَل امیر هاکِرده، گِمون کِمّه، شِه قولِ فِل رِ، یاد بکرده..
داشآکِل، شِه شارب رِ، دَس بَکشیا، بَئوته:
وِنِه پِه نیار!
داشآکِل رِ، خارْ یاد دَیّه که پَرِه کَش، قوهخِنهِ دِ میلِ دِلِه،کاکارسّم، وِنِسِه، خَطه نِشوم بَکشیه. وِه، شِه حریف رِ، خار اشناسیه، دونسه، کاکارسّم، امامقلیه جا، بِساته، وره خیت هاکنن، وِنه حَرف رِ، سَرْ ریش نَیته، شِه را رِ، بَیته، بورده. را دِلِه، وِنه دل، مرجانِ پَلی دَیّه، هَچّی خواسّه، ونه رخته پِچار رِ، شه چشِ پلی نیاره، نتونسا، ویشتر، ونه چِشِ پَلی، اِمو.
آوانوشت
tāsā, dә šuә, Kā kā Rәssәm-e čәš rā darә, tә rә bavine. ?ašun, gәtә, yāru, xār, ?amā rә, kal ?amri, hākәrdә, gәmun kәmmә, še γaulә fel rә, yād bakәrdә.
Dāš ?ākәl, še šārәb rә das bakәšiā, bautә:
vәn-e pe niār!
Dāš ?ākәl rә, xār yād dayyә, pare kaš, γavә xәnә-e Dәmil-e dәlә, Kā kā Rәssәm, vәnesә, xattә nәšum bakәšiә. ve še harif rә, xār ?әšnāsiә, dunәsә ?Emām γәli-e jā, bәsātә, vәrә, xit hākәnәn, vәn-e harf rә, sar riš, naytә, še rā rә, baytә, burdә. rā dәlә, vәn-e dәl, Marjān-e pali dayyә. hačči xāssә, vәn-e rextә pečār rә, še čәš-e pali, niāre, natunәsā, vištәr vәn-e čәš-e pali, ?emu.
فارسی
«تا حالا دو شب است که کاکارستم چشم به راه شما بود. دیشب میگفت یارو خوب ما را قال گذاشت، به نظرم قولش از یادش رفته!»
داشآکل دست کشید به سبیلش و گفت:
«بیخیالش باش!»
داشآکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوهخانهی دومیل، کاکارستم برایش خط و نشان کشید، ولی از آن جایی که حریفش را میشناخت و میدانست که کاکارستم با امامقلی ساخته تا او را از رو ببرند، اهمیتی به حرف او نداد، راه خودش را پیش گرفت و رفت. در میان راه همهی هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هرچه میخواست صورت او را از جلو چشمش دور بکند بیشتر و سختتر در نظرش مجسّم میشد.
مازندرانی
داشآکل، سی و پَن ساله مَردیا، قِجّاق آدِم، بیه، نَخِشه دِیم داشته، هرکی اتّا کش، وره، بَدی بو، ونه رختهپچار، وره، نَخِش نما، و ونه دل رِ گیته. اگه، اتّا کش، ونه گب رِ، دل هِدا بو، و ونه زنّگیِ قَصّه رِ که دِشتِ چَک بِنهزَن دونسنه، بشنوسه بو، وره، دل وَنِسه. اگه، ونه دیمِ قمه مال رِ، نِشی، داشآکلِ رختهپچار، بَد نَیا، گیرا بیه: شِوا چِش، سیو پِر پِشته بِرفه، گِشاده دِیم، نازکه وِنی، سیو ریشه شارِب.
وِنِه دیمِ قَمهْ مال، وِنِه رِختا بَشیره رِ، بههم بَزو. وِنه دِیما ساآلْسَر، قَدّارهِ مال، دَیّه که خار، جوش نَیته، زَمِهمال، وِنِه دِیمِ میون، سوسو، کَشیه، همه توم، بَتّر، اَتّا بیه، که وِنِه چَبه چِشِ کنار رِ، جِر بیارده.
آوانوشت
Dāš ?ākәl, siyu pan sālә mardi ā γәččāγ ?ādәm, biә. naxәšә dim dāštә. har ki, ?attā kaš, vәrә badi bu, vәn-e rextә pečār, vәrә naxәš nәmā, vәn-e dәl rә gitә. ?agә, ?attā kaš, vәn-e gab rә, dәl hәdābu u vәn-e zәnnәgi-e γassә rә, ke dәšt-e čak bәnә zan, dunәsәnә, bәšnusә bu, vәrә dәl vanәsә. ?agә vәn-e dim-e γamә māl rә, neši, Dāš ?ākәl-e rextә pečār, bad nayyā , girā biә: šәvā čәš, siyu pәr pәštә bәrfә, gәšādә dim, nāzәkә vәni, siyu rišә šārәb. vәn-e dim-e γamә māl, vәn-e rext ā baširә rә bә ham bazu. vәn-e dimā sāāl sar, γāddārә-e māl, dayyә ke xār, juš naytә, zamә māl, vәn-e dim-e miәn, su su kašiә. hamә tum battәr, ?attā biә, ke vәn-e čabә čәš-e kәnār rә, jәr biārdә.
فارسی
داشآکل مردی سی و پنجساله، تنومند ولی بد سیما بود. هرکس دفعهی اوّل او را میدید قیافهاش توی ذوق میزد، امّا اگر یک مجلس پای صحبت او مینشستند یا حکایتهایی که از دورهی زندگی او وِرد زبانها بود میشنیدند، آدم را شیفتهی او میکرد، هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه که به صورت او خورده بود ندیده میگرفتند، داشآکل قیافه نجیب و گیرندهای داشت: چشمهای میشی، ابروهای سیاه پُر پشت، گونههای فراخ، بینی باریک با ریش و سبیل سیاه. ولی زخمها کار او را خراب کرده بود، روی گونهها و پیشانی او جای زخم قدّاره بود که بدجوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یکی از آنها کنارِ چشمِ چپش را پایین کشیده بود.
مازندرانی
وِنه پِر، اتّا گته اربابِ فارس بیا، اونگِدِر که بمرده، ونه کِلّ ماله منال، ونه اتّا ریکا رِ، بریسه. داشآکل، کارنَکِنا و باد دَس بیه. پیل و دنیای مالهمنالِ سه، ارزش قائل نیّه. زنّگی رِ، جونهمَردیا، آزادی جا، شِه پیلِ این و اونه هاده آ، گَتگتی هاکنِه، گاردنیه. هِچّیِ دنیا رِ، دلْدَوِس، نیه، شِه دارایی رِ، ندارْ آدمون رِ دا، اونگِدِر، که شِه لوتّی شَم شَمه رفقونِ جا، وِل وِلی کرده، خرج کرده.
آوانوشت
vәn-e per, ?attā gat ?әrbāb-e Fārs biā ?un gәdәr ke bamәrdә, vәn-e kәll-e mālә mәnāl, vәn-e ?attā rikā rә, barәsiә. Dāš ?ākәl, kārnakәnā u bāddas biә. pil u dәnyā-e māl ә mәnāl-e se ?arzәš γāel nayyә. zәnnәgi rә, junә mardi ā ?āzādi-e jā, še pil ә ?in u unә hāde ā, gat gati hākәnә, gārdәniә. hәčči-e dәnyā rә, dәl davәs, nayyә. še dārāi rә, nәdār ?ādәmun rә dā, un gәdәr, ke še lutti šam šamә rafeγun-e jā, vel veli kәrdә, xarj kәrdә.
فارسی
پدر او یکی از ملاکین بزرگ فارس بود زمانیکه مُرد همهی دارایی او به پسر یکی یکدانهاش رسید. ولی داشآکل پشت گوش فراخ و گشادباز بود، به پول و مال دنیا ارزشی نمیگذاشت، زندگیش را به مردانگی و آزادی و بخشش و بزرگمنشی میگذرانید. هیچ دلبستگی دیگری در زندگانیش نداشت و همهی دارایی خودش را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش میکرد، و یا در مجالس بزم با یکدسته از دوستان که انگل او شده بودند، صرف میکرد.
مازندرانی
وِنِه بَدیْخاری، همین اَتَنّه پِریک بِیه. اتّا چی که خلخون، نتونسنه، بووِر هاکنن، اینتا بِه که، هِلا، دلدوسّنا، عاشقی هاکردن، وِنِه زنّگی یه دِلِه نِمو. چَن کَش، وِنِه رَفقون، داشتنه وِرِه گول زونا، خَلبتیْ جا، وِنِسه، بِساتنه. وِه، همیشک، پِتِک پِتِک زو. اونگِدِر، که حاجی صمدِ قیّوم بیّا، وِنِه کیجا، مرجان رِ بَدیه، وِنِه زنّگی، دَرِسِ وَرِس بَیّه. اتّا وَر، شِه خِد رِ، وِینّسه، که مِردهِ دَیْن، وِنِه گِردن دَره، اتّی ورِ ، مرجان رِ، دِلْدَوِس بِه. حاجیْ صمدِ قَیّومْ بَیّن، هِلا، ویشتر، وِنِه، کِلواره رِ سنگین هاکرده.
آوانوشت
vәn-e badi xāri, hamin ?atanne pәrik biә. ?attā či ke xalxun, natunәsәnә, buvәr hākәnәn, ?in be ke, hәlā, dәl davәssәn ā ?āšәγi hākәrdan, vәn-e zәnnәgi-e dәlә nemu.čan kaš, vәn-e rafeγun, dāštәnә vәrә gul zunā, xalbәti jā, vәnә sә, bәsātәnә, ve, hamišәk, petәk petәk zu, ungәdәr, ke Haji Samәd-e γayyum bayyā, vәn-e kijā, Marjān rә badiә, vәn-e zәnnәgi, darәs varәs bayyә. ?attā var, še xәd rә, vinnәsә, ke mәrdә-e dayn, vәn-e gәrdan darә, ?atti var, Marjān rә, dәldavәs be. Haji Samәd-e γayyum bayyәn, hәlā, vištәr, vәn-e kәlvārә rә, saŋin hākәrdә.
فارسی
همهی معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود میشد، ولی چیزیکه شگفتآور به نظر میآمد این که تا کنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود. چند بار هم که رفقا زیر پایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او همیشه کناره گرفته بود. امّا از روزی که وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید، در زندگیش تغییر کلّی رخ داد. از یکطرف خودش را زیر دین مرده میدانست و زیر بار مسئولیّت رفته بود، از طرف دیگر دلباختهی مرجان شده بود. ولی این مسئولیّت بیش از هر چیز او را در فشار گذاشته بود.
مازندرانی
اتّاکس که، شِه مال منال رِ، اِتی وا بِدا، شِه سِسّی جا، شِه مال رِ، تَش بزو، هَر صِواییسَر، که ویشار بِه، وِنِه فکرِ ذکر، این بِه که حاجیِ دارایی رِ، ویشتر، هاکنه. ونه، زنه وچه رِ، اتّا کِچْکِه خِنهِ، بَوِرده. وِشونِ خِنِه رِ، اجاره هِدا. وِنِه وَچونِ سِه، مَلّم سَرْ خِنِه، بَیته. وِنِه دارایی رِ، جَیران دِینگو. صِب تا نِماشتر، وِنِسه تَجِسّه، وِنِه زَنِه وَچِه پِه دَیّه.
آوانوشت
?attā kas ke, še mālә mәnāl rә, ?әti vā bәdā, še sәssi-e jā, še māl rә, taš bazu, har sәvāi sar ke višār be, vәn-e fәkrә zәkr, ?in be ke Haji-e dārāi rә, vištәr, hākәne. vәn-e zanә va čә rә, ?attā kәčkә xәnә, bavәrdә, vәšun-e xәnә rә, ?әjārә hәdā. vәn-e vačun-e se, mallem sar xәnә baytә. vәn-e dārāi rә, jayrān dingu. sәb tā nәmāštar, vәnesә tajәssә, vәn-e zanә vačә e pe dayyә.
فارسی
کسی که توی مال خوش توپ بسته بود و از لاابالیگری مقداری از دارایی خودش را آتش زده بود، هر روز صبح زود که بلند میشد به فکر این بود که درآمد حاجی را زیادتر بکند. زن و بچّههای او را در خانهی کوچکتر برد، خانهی شخصی آنها را کرایه داد، برای بچههایش معلم سر خانه آورد، دارایی او را به جریان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگی و سرکشی به علاقه و املاک حاجی بود.
مازندرانی
اینگِدِر، به بد، داشآکل، شو چَخ هایتنا، چارسو، قِرِق هاکردن رِ، کِنار بِشته. اَی، شِه رَفقونِ جا، ننیشت بِه. اون قدیم کلّه رِ ناشتا، وِنِه هِره هِنیشته. اوآنی که نتونسنه حاجی مال رِ، خَر خِراک هاکنن، اتّا عِدّه لوتی شَمْ شَمونی که داشآکلِ جا، خارنینه رِ، هَشوش دانا، اِنتریک کِردنه. اِسا وِشونِ چَل چَل بیا، داشآکل رِ، دَس اِینگونه، قَوهخِنهِ دِلِه، وِنِه خَوه، گَب زونه. پاچنارِ قَوهخِنهِ دِلِه، ویشتر ماقِ، داشآکلِ پِشْسَر، حَرفِ کَشی کِرْدِنا، گِتِنه:
آوانوشت
?in gәdәr, be bad, Dāš ?ākәl, šu čax hāytanā, čārsu γәrәγ hākәrdan rә, kәnār beštә. ay, še rafeγun-e jā, naništ be.?un γadim-e kallә rә nāštā, vәn-e hәrә hәništә. ?uāni ke natunәsәnә Hāji māl rә, xar xәrāk hākәnan, ?attā eddә lutti šam šamuni ke, Dāš ?ākәl-e jā, xār naynә rә, hašuš dānā, ?әntәrik kәrdәnә. ?әsā vәšunә čal čal biā, Dāš ?ākәl rә, das ?ingunә, γavә xәnә dәlә, vәn-e xavә, gab zunә. Pāčәnār-e γavә xәnә-e dәlә, vištәr-e māγe, Dāš ?ākәl-e pәš sar, harfә kaši kәrdәnā, gәtәnә:
فارسی
از این به بعد داشآکل از شبگردی و قرق کردن چهارسو کناره گرفت. دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همهی داشها و لاتها که با او همچشمی داشتند به تحریک آنهایی که دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود، دُو به دستشان افتاده برای داش لُغُز میخواندند و حرف او نقل مجالس و قهوهخانهها شده بود. در قهوهخانه پاچنار اغلب توی کوک داشآکل میرفتند و گفته میشد:
مازندرانی
داشآکل رِ، گِنی؟ وِه شالْ تَرسِه! وِه مردمِ کِنّا بِنِ سگ هم نوونه، اِتی خار، بیچِمِر دَربورده. حاجی خِنه، مِسمِس کنه، مَلومه که وِنِسه اتّا چی، دَره! دیگه سر دزّک مَلِهسَر، که رَسِنه، شالِ چَم زنّه.
کاکارسّم، که، وِنِه جا، دَکّل، خار نیّا، وِنِه سَر، غِضِی داشته، لال لالی هاکردا، بَئوته:
«پیرْ سری و دنّونْ سری!» کِفتاله مردی، حاجی صمدِ کیجای عاشق، بیّه! شِه گزلیک رِ، کالون دینگو! مَردِمه چش رِ، سیو هاکرده، بهخِدی، جار بزو، حاجیِ وصی بیّه، ونه مال، همهتایی رِ، شِ سه، بیته. خدا شِدّه هاده!
آوانوشت
Dāš ?ākәl rә, gәni? ve šāl tarsә! ve mardәm-e kәnnā bәnә sag ham navunә, ?әti xār, bi čәmәr dar burdә. Hāji-e xәnә mәs mәs kәnnә. malumә ke vәnese ?attā či, darә! digә sar Dәzzәk-e malә sar, ke rasәnә, šālә čam zannә.
Kā kā Rәssәm, ke vәn-e jā, dakkәl, xār nayyā, vәnә sar, γezi dāštә, lāl lāli hākәrdā, bautә:
pir sari u dannun sari! kәftālә mardi, Hāji Samәd-e kijāe āšәγ bayyә! še gazlik rә, kālun dingu! mardәmә čәš rә, siyu hākәrdә, bexәdi, jār bazu, Hāji-e vasi bayyә, vәn-e māl hamә tāi rә, še se, baytә, xәdā šәddә hāde!
فارسی
«داشآکل را میگویی؟» دهنش میچاد، سگ کی باشد؟ یارو خوب دک شد، در خانه حاجی موس موس میکند، گویا چیزی میماسد، دیگر دم محلّهی سر دُزّک که میرسد دُمش را تو پاش میگیرد و رد میشود.
کاکارسّم با عقدهای که در دل داشت با لکنت زبانش میگفت: «سر پیری معرکه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیکش را غلاف کرد! خاک تو چشم مردم پاشید، کَترهای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همهی املاکش را بالا کشید. خدا بخت بدهد.»
مازندرانی
دیگه، داشآکلِ حِنا، هیشکس پَلی، رنگ ناشتا، وِنِه، آشِ هی نَزونه. هَرکِجه، دِلِه شیه، همدیگه رِ پَلی، گوش گوشی، گتنا، وره، دس اینگونه. داشآکل، این حرفا رِ اینجه، اونجه، اِشنوسا، شِه رو نیارده. وِشونِ حرفا حرفا رِ، گِس ندا. اینِسِه که، اِتی مرجان رِ، دلدَوس، داشته، که هَمِش، ونه فکرِ ذکر بیا، نَتونِسه، وِرِه، یاد بَکِنه.
آوانوشت
digә, Dāš ?ākәl-e hәnā, hiš kas-e pali, rang nāštā, vәn-e ?āšә hi nazunәnә. har kәjә, dәlә šiә, ham digә re pali, guš guši, gәtәnā, vәrә, das ?ingunә. Dāš ?ākәl, ?in harfā rә, ?in jә, ?un jә, ?әšnusā, še ru niārdә. vәšun-e harfā harfā rә, ges nәdā. ?ine se ke, ?әti Marjān rә, dәl davәs, dāštә, ke hamәš, vәn-e fәkrә zәkr biā, natunәsә, vәrә, yād bakәne.
فارسی
دیگر حنای داشآکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمیکردند. هر جا که وارد میشد درِ گوشی با هم پچپچ میکردند و او را دست میانداختند. داشآکل از گوشه و کنار این حرفها را میشنید ولی به رویِ خودش نمیآورد و اهمیتی هم نمیداد، چون عشق مرجان به طوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود که فکر و ذکری جز او نداشت.
مازندرانی
شو شو، اَنّه که وِنسه، دلْپه، بیه، وِرِه، خو نیته. شِه سرگرمیِ سِه، اتّا طوطی، بَخریبیه. قَوسِ پَلی، نیشت بیا، طوطیِ جا، شِه درد دل گِته. داشآکل، اگه، مرجانِ خواسکاری، بورده بو، وِنِه مار، مرجان رِ، دِ دسّی، وِرِه دا. وه، نخواسّه، زنه وچهِ چَکدَوِس، بووشه، خواسّه که آزاد بوشه، چه، همتی بِمِسنّی بَیْ بیه. اتّا ورِ دیگه، شِه پَلی، اِتی فکر کرده، اتّاکیجا، که وره بسپارسنه، اگه، وِرِه، شِه زنا بیره، مِثه اینه که مَردمه نمک رِ بَخره، وِشونِ نِمِکجا رِ، بِشکنه. همه توم بتّر، این بیه که، شوشو، شه دیم رِ، آینه دله، اِشا، که ونه دیمِ قمه مال، نَخِش جوش هایته. شِه چَبِه چِشه گوشه رِ، که جِر بِمِه بیه، اشا. هیبوردهْگَلی، بِلَن بِلَن گته:
آوانوشت
šu šu, ?anne ke vәn-e se, dәl pe, biә, vәrә, xu naytә. še sar garmi-e se, ?attā tuti, baxri biә. γavәs-e pali, ništ biā, tuti-e jā, še dardә dәlә, gәtә. Dāš ?ākәl, ?agә, Marjān-e xās kāri, burdә bu, vәn-e mār, Marjān rә, dә dassi, vәrә dā. ve, nәxāssә, zanә vač-e čak davәs, bavušә, xāssә ke ?āzād buše, če, hamti bemәsәnni bay biә. ?attā vare digә, še pali, ?әti fәkr kәrdә, ?attā kijā, ke vәrә bәspārәsәnә, ?agә, vәrә, še zәnā bayre, mәse ?inә ke mardәm-e nәmәk rә baxәrә, vәšun-e nәmәk jā rә, bәškәne. hamә tum battәr, ?in biә ke šu šu, še dim rә, ?āynә-e dәlә, ?ešā, ke vәn-e dim-e γamә māl, naxәš juš hāytә,. še čabә čәš -e gušә rә, ke jәr bemә biә, ?ešā. hi burdә gali, bәlan bәlan gәtә:
فارسی
شبها از زور پریشانی خوابش نمیبرد. برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود. جلو قفس مینشست و با طوطی دردِ دل میکرد. اگر داشآکل خواستگاری مرجان را میکرد البته مادرش مرجان را به روی دست به او میداد. ولی از طرف دیگر او نمیخواست که پایبندِ زن و بچّه بشود، میخواست آزاد باشد، همانطوریکه بار آمده بود. به علاوه پیش خودش گمان میکرد هرگاه دختری که به او سپرده شده به زنی بگیرد، نمک بهحرامی خواهد بود، از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آینه نگاه میکرد، جای جوشخوردهی زخمهای قمه، گوشهی چشم پایین کشیده خود را برانداز میکرد، و با آهنگ خراشیدهای بلند بلند میگفت:
مازندرانی
« شائد مِره، دوس ناره! قِشنگا، جوونه شی، پیدا هاکنه …. نا! جونهمَردی نیه … وِه چارده ساله وَچوئه، مِن چلسال، دایمه … امّا چِتی هاکِنم؟ وِنه عشق، مِره کِشنه … مرجان … مرجان … ته مِره بَکوشتی … که ره بَوّم؟ مرجان … مرجان … تِه عشق، مِره بَکوشته … »
وِنِه چِش، مَشته هَسْری بیه. اون گِدِر، که وِنِه سَر خَله درد کِرده، هِنیشته کایی، خِتِه…
آوانوشت
šāed mәrә, dus nāre! γәšangā, jәvunә ši, pidā hākәne … nā! junә mardi niә … ve čārda sālә vačuә, mәn čel sāl, dāymә … ?ammā čәti hākәnәm? vәn-e ešγ, mәrә kәšәnә … Marjān … Marjān … tә mәrә bakušti … ke rә bavvәm? Marjān … Marjān … te ešγ, mәrә bakuštә …
vәn-e čәš maštә hasri biә. un gәdәr, ke vәn-e sar, xale, dard kәrdә, hәništә kāyi, xәtә…
فارسی
«شاید مرا دوست نداشته باشد! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند … نه، از مردانگی دور است … او چهارده سال دارد و من چهل سالم است … امّا چه بکنم؟ این عشق مرا میکشد … مرجان … تو مرا کشتی … به که بگویم؟ مرجان … عشق تو مرا کشت ..!»
اشک در چشمهایش جمع میشد، آنوقت با دردِ سر همینطور که نشسته بود خوابش مییرد…
مازندرانی
هَف سال، هَمْتی، سَر بَیّه. داشآکل، هَچّی بَتونسه، حاجی صمدِ زنهْ وچه سِه، هاکرده. وِشونِ سه، گَله سر نشته، وشونِسِه، شه جان رِ، دا. اگه حاجیِ اتّا وچه، ناخِش بَیْ بو، شو تا صِوایی، مِثه، اتّا دلسوزِ مار، وشونِ سَرینْ سَر، ویشار بیه، وشونْ همهتایی رِ، دوس داشته. مرجان رِ، اَتّی جورِ دیگه، دلْدَوِس بیه. گمون کِمّه، که مرجانِ عشق بیه که وره، اِتی لَسا، دَسّی هاکرد بیه. همین گِدِرا، دِرِسه حاجی وَچون، گَت بی بینه.
آوانوشت
haf sāl, hamti, sar bayyә. Dāš ?ākәl, hačči batunәsә, Hāji Samәd-e zanә vačә-e se, hākәrdә. vәšun-e sә galә sar neštә, vәšun-e se, še jān rә, dā. ?agә Hāji-e ?attā vačә, nāxәš bay bu, šu tā sәvāi, mәse, ?attā dәl suzә mār, vәšun-e sarin sar, višār biә, vәšun hamә tāi rә, dus dāštә. Marjān rә, ?atti jur-e digә, dәl davәs biә. gәmun kәmmә, ke Marjān-e ešγ biә ke vәrә ?әti las ā dassi hākәrd biә. hamin gәdәrā, dәrәs-e Hāji-e vačun, gat bay binә.
فارسی
هفت سال به همین منوال گذشت. داشآکل از پرستاری و جانفشانی دربارهی زن و بچهی حاجی ذرهای فروگذار نکرد. اگر یکی از بچههای حاجی ناخوش میشد، شب و روز مانند یک مادر دلسوز به پای او شب زندهداری میکرد، و به آنها دلبستگی پیدا کرده بود، ولی علاقهی او به مرجان چیز دیگری بود و شاید همان عشق مرجان بود که او را تا این اندازه آرام و دستآموز کرده بود. در این مدت همهی بچههای حاجی صمد از آب و گل درآمده بودند.
مازندرانی
آخِرْ سَیّا، اونَتا که نَسّه بَوو، بَیّه. اتّا گَته لَهَ، وِرِه سرْ داخته! مرجانِ سِه، شی پبدا بیه. اَی، چِتی شی! که داشآکل توم، پیرتِرا، نَخشتر بیه. داشآکل، دَکّل، شه رو، نیارده. در عَوِض، شه صَورِ جا، بورده، جهازِ په. عقدِ شوِ سه، اتّا گَته تیّه بیته. حاجیِ زنهوچه رِ، اَی، وشونِ گَته قدیمه سِره بورده. گَته اتاقِ اِرِسی داررِ، مَردهوار مِمونونِ سه، مَیّن هاکرده. دِشتِ گَتْ گَتونا، تاجرْماجرون شیرازِ شَر، مِمونی دله، دینه.
آوانوشت
?āxәr sayyā, ?unattā ke nessә bavu, bayyә. ?attā gatә la, vərə sar dāxətə! Marjān-e se, ši pidā bayyә. ?ay, čәti ši! ke Dāš ?ākәl-e tum, pirtәrā, naxәš tәr biә. Dāš ?ākәl, dakkәl, še ru, niārdә. dar avәz, še savr-e jā, burdә, jәhāzә pe. aγdә šu-e se, ?attā gatә tayyә, baytә. Hāji-e zanә vačә rә, ?ay, vәšun-e gatә γadimә sәre, bavәrdә. gatә ?etāγ-e ?әrәsi dār rә, mardәvār mәmunun-e se, mayyәn hākәrdә. dәšt-e gat gatunā, tājәr mājәrun-e širāz-e šar, memuni-e dәlә, daynә.
فارسی
ولی آنچه که نباید بشود شد و پیشآمد مهم روی داد: برای مرجان شوهر پیدا شد، آنهم چه شوهری که پیرتر و هم بدگلتر از داشآکل بود. از این واقعه خم به ابروی داشآکل نیامد بلکه برعکس با نهایت خونسردی مشغول تهیّهی جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن شایانی آماده کرد. زن و بچّهی حاجی را دوباره به خانهی شخصی خودشان برد و اناق بزرگ اُرسیدار را برای پذیرایی مهمانهای مردانه معیّن کرد، همهی کله گندهها، تاجرها و بزرگان شهر شیراز در این جشن دعوت داشتند.
مازندرانی
نِماشتهسَر، ساعِت پنج، اونگِدِر، که دِرِسِ اتاق، مَشتِ مِمون بَیْ بیه، که خَله گرونِ فرش سَر، هنیشت بینا، اتّا خَله، شینی آ میوه مجمهِ دله دَیّه، وشونِ پَلی، بِهشت بیه، داشآکل، شه جِمه شروارِ همیشکی رِ، شه تن دکرده، شه می رِ شونه هاکرده، پَسه گِسِ می رِ بالا سه، دِاردِنیه، را را اَرخالِق، وِنه تن، قدّاره، ونه کمر، شَف، جوزهگِر هاکِرد، سیو دَبیتِ شروار، ونه لینگ، گیوه ملکی، دَکِرد، لَمه چوکلا، ونه سَر، کَلیجِ کِهَر هاکِرد، دِله بمو. سه نفر، که ونه دفترْ دسّک دار، بینه، ونه همراکتی، دله بمونه. کِلّ مردهوار و زنهوار، وره خِرِه بَینه. داشآکل، گَتْ گَته شاب بزو، بورده، امام جَمهِ پَلی، بَئوته:
آوانوشت
nәmāšte sar, sāәt-e panj, ungәdәr, ke dәrәs-e ?әtāγ, maštә memun bay biә, ke xale gәrunә farš-e sar, hәništ binā, ?attā xale, šini ā, mivә, majmә-e dәlә, dayyә, vәšun-e pali, bәhәšt biә, Dāš ?ākәl, še jәmә šәrvār-e hamišәki rә, še tan dakәrdә, še mi rә šunә hākәrdә, pasә ges-e mi rә bālā-e se, dārdәniә. rā rā ?arxālәγ, vәn-e tan, γaddārә, vәn-e kamәr, šaf, juzә gәr hākәrd, siyu dabitә šәrvār, vәn-e ling, givә malәki, dakәrd, lam ču kәlā, vәn-e sar, dәlә bemu. sә nafәr, ke vәn-e daftәr dassәk dār, binә, vәn-e hәmrā kәti, dәlә bemunә. kәll -e mardәvārā zanәvār, vәrә xerә baynә. Dāš ?ākәl, gat gatә šāb bazu, burdә, ?emām jamә -e pali, bautә:
فارسی
ساعت پنج بعد از ظهرِ آن روز، وقتیکه مهمانها گوش تا گوش دور اتاق روی قالیها و قالیچههای گرانبها نشسته بودند و خوانچههای شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود، داشآکل با همان سر و وضع داشی قدیمش، با موهای پاشنه نخواب شانه کرده، اَرخُلُق راه راه، شببند قدّاره، شال جوزهگره، شلوار دَبیت مشکی، مَلِکی کارِ آباده و کلاه طاسوله نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستک دنبال او وارد شدند. همه مهمانها به سر تا پای او خیره شدند. داشآکل با قدمهای بلند جلو امام جمعه رفت، ایستاد و گفت:
مازندرانی
مِلّمو! حاجی، خدا بیامرزی، مِره، شِه وکیلوصی، هاکرده، دِشتِ هَف سال، اَماره، هَنّههَلومِه دِله، دِمّدا. وِنِه سِلقِه وَچِه، که اونگِدِر، پَنساله بیه، اِسا، دوازه سال، داینه. اِیان، حاجی مالِ حسابْ کتاب هَسّه. ( سه تا آدمی که وِنِه دِمّال دَنیه رِ، شِه گِوا بَیته). تاسا، هَچّی خرج بَیّهآ، امشوِ خرجِ، شِه جیف جا، هِدامه. اِسا اَما، شومی شِه کارِ په، وِشونَم، بورن، شِه کارِ په.
آوانوشت
mәllamu! Hāji, xәdā biāmәrzi, mәrә, še vakil vasi, hākәrdә. dәšt-e haf sāl, ?amārә, hannә halum-e dәlә, dәmmәdā. vәn-e sәleγә vačә, ke ungәdәr, pan sālә biә, ?әsā, dәvāzza sāl, dāinә. ?iān, Hāji-e māl-e hәsāb kәtāb hassә. ( sә tā ?ādәmi ke vәn-e dәmmāl daynә rә, še gәvā baytә). tāsā, hačči xarj bayyә ā, ?amšu-e xarjә, še jife jā, hәdāmә. ?әsā, ?amā, šumi še kāre pe, vәšunam burәn, še kāre pe.
فارسی
«آقای امام، حاجی خدا بیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت. پسر از همه کوچکترش که پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد. این هم حساب و کتاب دارایی حاجی است. (اشاره کرد به سه نفری که دنبال او بودند.) تا به امروز هم هر چه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود دادهام حالا دیگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!»
مازندرانی
اینجِه که برسیه، غِمیره، وِنه گَلی رِ بیته. اِسا، دیگه، هِچِی نَئوتا، مَطّلِ جوابَم، نَمونِسه، شِه سر رِ، جِر اِینگو، هَسْریْ چِش بَئی، دَرْ دربورده. مَلهدله، که سَر جِر بیّه، اتّا آخِش بئوتا، دَم بکشیه. شِه پَلی بئوته، اِسا، دل پئی نایمه، مِه دوشِ کلواره بنه بهشت، بیّه. وِنه دل بِشکنّیآ، زَم بَیی، بِیه. گَتْ گَته شاب زو، لوتّیْ شَم شَمه آدمونِ دَسّوری، را شیه. افتاب داشته مارشیه، دَبشوس بَئی بِیه. وِنه سَر، درد کِرده، نماشتهْ سَر، که وارش، بوارِ سِه، مَله دِلِه، اَتی، نَمِه نِه، بَی بیه. گِلِگوییکَملِ بِهآ، نارنجه تِتیِ بِه، همه جا، دَپیته…
آوانوشت
?injә ke barәsiә, γәmirә vәn-e gali rә baytә.?әsā, digә, hәčči nautā, mattәl-e jәvāb am, namunәsә, še sar rә, jәr ?ingu, hasri čәš bai, dar darburdә. malә dәlә, ke sar jәr bayyә, ?attā ?āxeš bautā, dam bakәšiә. še pali bautә, ?әsā, dәl pә?i nāymә, me duš-e kәlvārә bәnә bәhšt bayyә.vәn-e dәl bәškәnni ā zam bayi biә. gat gatә šāb zu, lutti šam šamә ?ādәmun-e dassuri, rā šiә.?әftāb dāštә mār šiә, dabšus bai biә. vәn-e sar, dard kәrdә, nәmāšte sar, ke vārәš bәvārә se, malә dәlә, ?ati namә ne bay biә. gәlә guyi kamәl-e be ā, nārәnjә tәti-e be, hamә jā, dapitә …
فارسی
تا اینجا که رسید بغض گلویش را گرفت. سپس بدون این که دیگر چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود، سرش را زیر انداخت و با چشمهای اشکآلود از در بیرون رفت. در کوچه نفس راحتی کشید، حس کرد که آزاد شده و بار مسئولیّت از روی دوشش برداشته شده، ولی دل او شکسته و مجروح بود. گامهای بلند و لاابالی برمیداشت، تنگ غروب بود. فکرش پریشان بود و سرش درد میکرد. کوچهها هنوز در اثر باران بعد از ظهر نمناک و بوی کاهگل و بهار نارنج در هوا پیچیده بود…
مازندرانی
شِه قدیمِ زنّگی رِ، اَی، یاد ایارده، اوآن خِش خِشه روزا، اتّا اتّا، ونه چِشِ پلی، امو، دَر شیه. شِه گِردِش مِردِشه، یاد اِیارده، که شِه رَفقونِ جا، سَدیا، باباکوییِ قَورِ سر، شییه. گِل به گِل، خَنّه کِرده، اَتی، بیز دائه، امّا اینتا رِ، خله خار، دونسه که، شِه خِنِه جا، دِلْخِشی، ناینه. نتّونّه، اون خِنهِ حالِ هوا رِ، تِحمّل هاکنه. این رِ مونسه که دیگه شِه خِنِه رِ، دلْدَوِس، ناینه. خواسّه، اونجهِ جا بوره، اتّا جا، شِه خِد رِ، گِمِ گور، هاکنه. شِه جا، فِکر هاکرده، اَی، امشو، طوطیِ جا، درد دل، هاکنه.
آوانوشت
še γadim-e zәnnәgi rә, ?ay, yād ?iārdә, ?u ?ān xәš xәšә ruzā, ?attā ?attā, vәn-e čәš-e pali, ?emu, dar šiә. še gәrdәš mәrdәšә, yād ?iārdә, ke še rafeγun-e jā, sadi ā, bābā kui-e γavrә sar, šiә. gәl bә gәl, xannә kardә, ?ati biz dāә, ?ammā ?intā rә, xale xār, dunәsә ke še xәnә-e jā, dәl xәši nāynә. nattunnә, ?un xәn-e hālә hәvā rә, tәhammәl hākәnә. ?in rә, munәsә ke, digә še, xәnә rә, dәl davәs, nāynә. xāssә, ?un jә-e jā dar bure, ?attā jā, še xәd rә, gәmә gur, hākәne. še jā, fәkr hākәrdә, ?ay, ?amšu, tuti-e jā, dardә dәl, hākәne.
فارسی
زندگی گذشتهی خود را به یاد آورد، یادگارهای پیشین از جلو او یک به یک رد میشدند. گردشهایی که با دوستانش سر قبر سعدی و باباکوهی کرده بود به یادآورد، گاهی لبخند میزد، زمانی اخم میکرد. ولی چیزیکه برایش مسلّم بود اینکه از خانهی خودش میترسید، آن وضعیت برایش تحمّل ناپذیر بود، مثل این بود که دلش کنده شده بود، میخواست برود دور بشود. فکر کرد باز هم امشب با طوطی درد دل بکند!
مازندرانی
دِشتِ ونه زنّگی، ونه سه، کچیک، بَی بیّه، ونه نظر نمو. همین ماقِ، اتّا بَنْ شِر، ونه یاد بمو، همتی که وِنه کِف کوک نَیّه، شِه جا سروسّه:
شونیشتِ زنّونی منّونی سه، مِه دل تنگ هایته که وشون نقل مجلس، وشون لینگه زنجیله
اَی، اتّا خونّشه دیگر رِه، یاد بیارده، بلَن تِر، بخونسه:
مِه دل، گِج و گنگلا بیّه، ای خردمندون، اتّا زنجیل بیارین که آدِم گِج و گِنگلای دِوا، زنجیله!
این شِرْ مِر رِه، غمیره هاکرد، بخونسه. اِتی که ونه کلا کئی، به هم بخرد به، ونه فکر، اتّا جای دیگر، دیّه، بی چِمِر بیّه!
آوانوشت
dәšt-e vәn-e zәnnәgi, vәn-e se kәčik bay biә, vәn-e nazәr nemu. hamin māγe, ?attā ban šer vәn-e yād bemu, hamti ke vәn-e kef kuk nayyә, še jā sәrussә:
šuništ-e zәnnuni-e se, me dәl tang hāytә – ke vәšun-e nәγl-e mәjlәs, vәšun-e ling-e zanjilә
?ay, ?attā xunnәš-e digәr rә yād biārdә, bәlan tar, baxunәsә:
me dәl, gej u gәngәlā bayyә, dunā ?ādәmun! ?attā zanjil biārin – ke ?ādәm-e gej u gәngәlā-e dәvā, zanjilә
?in šer mer rә, γәmirә hākәrd, baxunәsә. ?әti ke vәn-e kәlā ka?i, bә ham baxәrd be, vәn-e fәkr, ?attā jā-e digәr, dayyә, bi čәmәr bayyә!
فارسی
سرتاسر زندگی برایش کوچک و پوچ و بیمعنی شده بود. در این ضمن شعری به یادش افتاد، از روی بیحوصلگی زمزمه کرد:
«به شبنشینی زندانیان بَرَم حسرت که نقل مجلسشان دانههای زنجیر است»
آهنگ دیگری به یادآورد، کمی بلندتر خواند:
«دلم دیوانه شد ای عاقلان، آرید زنجیری! که نَبْوَد چارهی دیوانه جز زنجیر تدبیری! »
این شعر را با لحن ناامیدی و غم و غصه خواند، امّا مثل اینکه حوصلهاش سر رفت، یا فکرش جای دیگر بود خاموش شد.
مازندرانی
افتاب، ماربورده، که داشآکل، سردزّکِ ملهسر، برسیه. این جه، اونتا، میدونی بیه، که اونگِدِر، که ونه کِف کوک بیه، این جه رِ، قِرِق کرده. هیش کی، نتونسه تن بیه. هَمتیتی، بورده، اتّا خِنهِ دروازهسَر رِ کنّا بالا، هنیشته. شه چبغ دربیارده، وره، رَزِم هاکردا، تش بیتا، یواش،کَشیه. ونه نظر دَکته که اینجه، قبلا توم، خرابتر، بیّه. مردم، ونه پلی، اَتیجور، بَی بینه. همتی که، وه، بشکسه، ونه چش، سیو بی بیه، ونه سر، درد کرده، ناخلبتی، اتّا سیویی، ونه چش پلی، دیار بیّه که داشته ونه ور، امو. همتی که، ونه تنهور، بمو، بئوته:
آوانوشت
?әftāb mārburdә, ke Dāš Akәl, sar dәzzәk-e malә sar barәsiә. ?in jә, ?untā mәyduni biә, ke ?un gәdәr, ke vәn-e kef kuk biә, ?in jә rә, γәrәγ kәrdә. hiš ki, zalә nakәrdә, tan biә. hamti burdә, ?attā xәnә-e darvāzә-e kәl rәvāγ-e sar, hәništә. še čәbәγ rә darbiārdә, vәrә, razәm hākәrdā, taš baytā, yәvāš kašiә. vәn-e nazәr dakәtә ke ?in jә, pištәr-e tum, xәrāb tar, bayyә. mardәm vәn-e pali, ?atti jur bay binә. hamti ke ve še bәškәsā, vәn-e sād bә ham baxәrdә, vәn-e čәš siyu yi šiyә, vәn-e sar dard kәrdә, nāxalbәti, ?attā siyu yi, vәn-e čәš-e pali, diār bayyә ke dāštә vәn-e var ?emu. hamti ke vәn-e tanә var bemu, bautә:
فارسی
هوا تاریک شده بود که داشآکل دم محلّه سر دُزّک رسید. اینجا همان میدانگاهی بود که پیشتر وقتی که دل و دماغ داشت آنجا را قُرُق میکرد و هیچکس جرئت نمیکرد جلو بیاید. بدون اراده رفت روی سکوی سنگی جلو در خانهای نشست، چپقش را درآورد چاق کرد، آهسته میکشید. به نظرش آمد که اینجا نسبت به پیش خرابتر شده، مردم به چشم او عوض شده بودند، همانطوریکه خود او شکسته و عوض شده بود چشمش سیاهی میرفت، سرش درد میکرد، ناگهان سایهی تاریکی نمایان شد که از دور به سوی او میآمد و همینکه نزدیک شد گفت
مازندرانی
لو لو لوطی لوطی رِ، تاریکه شو، اشناسنه.
داشآکل، کاکارسّم رِ، دَربَوِردِه، پِرِسا، شِه دَسّه، شِه کَشْ بِن، بشته. شِه فلیک رِ، بِنِه بشنیا، بئوته:
« ارواء ته بیرگه پِر، گِمون کنّی، که خَله لوطی هسّی، هِلا، سِرخِه بَن شِروار دار رِ کِش، نزویی! »
کاکارسّم، تَرِزْ حساب، بخنسا، تن بموا، بئوته:
«خ ئخ خله وخته، اینور، شه سر رِ، دیار، نکنی! … ا ام شو، خ خنهِ حاجی ع ع عقدکنونه، مگ ته ته رِ، نِ نِ نشتنه … »
آوانوشت
lu lu luti luti rә tārikә šu, ?әšnāsәnә.
Dāš Akәl, Kākā Rәssәm rә dar bavәrdә, perәsā, še dassә kamәr bazu, fәlik bašәniә, bautә:
“?әrvāe te biragә per. gәmun kәnni ke xale mardi, hәlā sәrxә ban šәrvār dār rә kәš nazuyi!”
Kākā Rәssәm tarәz hәsāb, baxәnәsә. tan bemuā, bautә:
“xa xa xale vaxtә, ?in var, te sar, diār niә! … ?a ?am šu hāji-e xә xәnә, Marjān-e a a aγd kәnunә, magә tә tә rә, nә nә neštәnә …”
فارسی
«لولولوطی لوطی را شه شب تار میشناسه.«
داشآکل، کاکارستم را شناخت، بلند شد، دستش را به کمرش زد، تف به زمین انداخت و گفت:
« اروای بابای بیغیرتت، تو گمان کردی خیلی لوطی هستی، امّا تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی!»
کاکارستم خندهی تمسخرآمیزی کرد، جلو آمد و گفت:
«خخخیلی وقته دیگدیگهای این طرفها پهپهپیدات نیست! .. اام شب خاخاخانهی حاجی عععقدکنان است، مک توتو را راه نهنه …»
مازندرانی
داشآکل، ونه حرفِ دله، بپّرسه، بئوته:
«خدا ته رِ، اشناسیه، که تِه رِ، کِلْ زبون دیافریه، اتّا پریک زبونی که دانی رِ، مِن، امشو، وریمه. »
تب بزو، شه قمه رِ، دربیارده. کاکارسّم، رسّمِ در حمام دسّوری، شه قمه رِ، شه دَس، بیته. داشآکل، شه قمهِ سر رِ، بنه دکاشته، شه دسّه شه کش بِشته، بئوته:
«اسا، اتّا، لوطی خوامه، که این قمه رِ، بنه جا، دربیاره!»
آوانوشت
Dāš ākәl vәn-e harf rә, busәnniә, bautә:
“xәdā tә rә ?әšnāsiә, ke tә rә, kәl zәbun diāfriә, ?attā pәrik zәbuni ke dāyni rә, mәn ?amšu vәrimә.”
tab bazu še γamә rә, dar biārdә. Kākā, Rәssәm, Rәssәm-e hamumә sar dassuri, še γamә rә, še das baytә. Dāš Akәl še γamә rә, bәnә dәkāštә, das bә sinә hәrәsā u bautә:
“?әsā, ?attā mard xāmә ke ?in γamә rә, bәnә jā, dar biāre!”
فارسی
داشآکل حرفش را بُرید:
«خدا ترا شناخت که نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب میگیرم.»
دست برد قمهی خود را بیرون کشید. کاکارستم هم مثل رستم در حمّام قمهاش را به دست گرفت. داشآکل سر قمهاش را به زمین کوبید، دست به سینه ایستاد و گفت:
«حالا یک لوطی میخواهم که این قمه را از زمین بیرون بیاورد!»
مازندرانی
کاکا رسّم، ناگِمونی، وِنه سِه، بورده، داشآکل، اِتی، وِنه دَس خَر رِ، بزو، که قمه، وِنه دَسه جا، جِر دَکته. وشون سَرْ صدا سِه، مردم هِرسانا، جَم بینه. وِشون رِ، اِشانه. هیچ کی، زَله ناشته، تن بوره، مین دَکِفه، دَسهایره.
داشآکل، ریگ هِچیه، بئوته:
« بور، بور بئیر، این کَش، زیلتر، دار. اینِ سه، که امشو، خوامه، ته حساب رِ، برسم!»
آوانوشت
Kākā Rәssәm, nāgәmuni, vәn-e se burdә. Dāš ākәl, ?әti vәn-e dasә xar rә, bazu, ke γamә, vәn-e das-e jā, jәr dakәtә. vәšun-e sar sәdā-e se, mardәm hәrәsānā, jam baynә. vәšun rә, ?ešānә. hič ki, zalә nāštә, tan bure, miәn dakәfe, das hāyre.
Dāš ākәl rig hәčiә, bautә:
“ bur bur ba?ir, ?in kaš, zil tәr dār. ?ine se. ke ?amšu, xāmә, te hәsāb rә barәsәm”
فارسی
کاکارستم ناگهان به او حمله کرد، ولی داشآکل چنان به مچِ دستِ او زد که قمه از دستش پرید. از صدای آنها دستهای رهگذر به تماشا ایستادند، ولی کسی جرئت پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت.
داشآکل با لبخند گفت:
«برو، برو بردار، امّا به شرط اینکه این دفعه قرصتر نگهداری، چون امشب میخواهم خرده حسابهایم را پاک بکنم!»
مازندرانی
کاکارسّم، شه دس رِ، میس هاکرده، تن بمو. وشون دِ تا، کَل به کَل دَکتنه. نیمسات، سَرْ بِن شینه. عرقْ او، وشونِ رِ دَربورده، هیچ کی، دیرِ فایق نیه. دَوای مین، داشآکلِ سر، زیل، سنگسون رِ، بنسه. نزّیک به، بی حال بَوو. کاکارسّم، که خواسّه، وره، بَکوشه، وِنه قِد، دیگه تموم بیّه. همینگِدِر، وِه، داشآکلِ قمه رِ، بَدیه، که وِنِه دَسْ بِن، کَدبیه. هَچّی قِد داشته، بِشته، قمه رِ، بِنِه جا، دربیاردا، داشآکلِ کَشِ دِلِه هدا. اِتی هِدا وِنِه کَش، که وشون هر دتای دَس، لِر بیّه. تاماشاگر، اتّا اتّا، وشون پَلی، بمونه. داشآکل رِ، اسیری، راسهاکردنه. خون، ونه کَشِ جا، تِپّه تِپّه، کَلِسّه.
آوانوشت
Kākā Rәssәm še das rә, mis hākәrdә, tan bemu. vәšun dә tā, kal bә kal dakәtәnә. nim sāt, sar bәn šinә. arәγ ?u, vәšun rә dar burdә, hič ki, dir-e fāyәγ nayә. davāyә miәn, Dāš ?ākәl -e sar, zil, sangә sun rә, banәsә. nazzik be, bi hāl bavu. Kākā Rәssәm ke xāssә, vәrә bakušә, vәn-e γәd digә tәmum bayyә. hamin gәdәr, ve, Dāš ākәl-e γamә rә badiә, ke vәn-e das bәn, kadbiә, hačči γәd dāštә, beštә, γamә rә, bәnә-e jā, dar biārdā, Dāš ākәl-e kaš-e dәlә hәdā. ?әti hәdā vәn-e kaš. ke vәšun har dә tāy-e das, lәr bayyә. tāmāšāgәr, ?attā ?attā, vәšun-e pali, bemunә. Dāš ākәl rә, ?asiri, rās hākәrdәnә. xun, vәn-e kaš-e jā, tәppә tәppә, kalessә.
فارسی
کاکارستم با مشتهای گره کرده جلو آمد، و هر دو با هم گلاویز شدند. تا نیمساعت روی زمین میغلتیدند، عرق از سر و رویشان میریخت، ولی پیروزی نصیب هیچکدام نمیشد. در میان کشمکش سر داشآکل بهسختی روی سنگفرش خورد، نزدیک بود که از حال برود. کاکارستم هم اگرچه به قصد جان میزد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود، امّا در همینوقت چشمش به قمهی داشآکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود، با همهی زور و توانایی خودش آن را از زمین بیرون کشید و به پهلوی داشآکل فروبرد. چنان فروکرد که دستهای هر دوشان از کار افتاد.
تماشاچیان جلو دویدند و داشآکل را به دشواری از زمین بلند کردند، چکههای خون از پهلویش به زمین میریخت.
مازندرانی
شِه دَس رِ، زَهمِ سر، بِشته، چَن تا شاب، شِه خِد رِ، کَتِ وَر، جلو، بَکشیه، اَی، بِنهِ، بَخِرده. وره، هِماسینه، دسهسَر، بوردنه ونه خِنِه.
فِردا صِوایی، اونماغِ که خَوِرِ زَهمْ بَخردنِ داشآکلِ ، حاجی صمدِ سِره، بَرسیه، ولیخان، وِنه گَته ریکا، بورده، داشآکلِ اَوال، پِرْس. داشآکلِ سَرینسَر، که بَرسیه، بَدیه، وِه، رنگْدَرِسه، شِه لایِ دِلِه، دِمدائه. وِنِه دِهون، خونهاشی، بیه. وِنِه چِش، سیویی، شییه. وِنِه نَفِس، دَرْ نِمو. داشآکل، بیهوشی دله، وِرِه بِشناسیه، گَلیبَئیت، وِرِه بَئوته:
« دنیاء دله … همین اتّا طوطی رِ … داشتمه … جان شما … جان طوطی … وِرِه هادین … به ….»
آوانوشت
še das rә, zahm-e sar beštә, čan tā šāb, še xәd rә kat-e var, jәlu bakšiә, ?ay bәnә baxәrdә. vәrә hәmāsinә, dasә sar, bavәrdәnә vәn-e xәnә.
fәrdā sәvāyi, ?un māγe ke xavәr-e zahm baxәrdәn-e Dāš ?ākәl, Hāji Samәd-e sәre barәsiә, Vali xān, vәn-e gatә rikā, burdә, Dāš ?ākәl-e ?avāl pәrs, Dāš ?ākәl-e sarin sar, ke barәsiә, badiә vәn-e rang darәsә, še lāe dәlә dәmmәdā?ә. vәn-e dәhun, xun hāši, biә. vәn-e čәš, siyuyi, šiә. vәn-e nafәs dar nemu. Dāš ?ākәl, bi huši dәlә, vәrә bәšnāsiә, gali ba?it, vәrә ba?utә:
“ dәnyā-e dәlә … hamin ?attā tuti rә … dāštәmә … jān-e šәmā … jān-e tuti … vәrә hādin … bә …”
فارسی
دستش را روی زخم گذاشت، چند قدم خودش را کنار دیوار کشانید، دوباره به زمین خورد بعد او را برداشته روی دست به خانهاش بردند.
فردا صبح همینکه خبر زخمخوردن داشآکل به خانهی حاجی صمد رسید، ولیخان پسر بزرگش به احوالپرسی او رفت. سرِ بالین داش آکل که رسید، دید او با رنگ پریده در رختِخواب افتاده، کف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده، به دشواری نفس میکشید.
داشآکل مثل اینکه در حالت اغما او را شناخت، با صدای نیمگرفتهی لرزان گفت:
« در دنیا … همین طوطی … داشتم … جان شما … جان طوطی … او را بسپرید … به … »
مازندرانی
اَی، بیچِمر بیّه. ولیخان، اورشمه دَسمال رِ دربیارده، شِه چِشِ هَسری رِ، پاک هاکِرده.
داشآکِل بیهوش بَیّه، اتّا سات دیگر بَمرده.
دِشتِ شیرازِ خَلخ، وِنِه سِه، بِرمه هاکردنه.
ولیخان، طوطیِ قوسه رِ، بَیته، شِه خِنِه، بَورده.
اون روزِ پهنمازْ سَر، مرجان، طوطی قوس رِ، شِه پیش بیارده، ونه، پرِ بالِ رنگ، وِنِه، وَلِه تیک، وِنِه، گِردِه چشِ رِ، خِرِه بیه. ناخلبتی، طوطی، داشمَشتی دسّوری، شه گَلی رِ، کِلفت هاکِردا، بَئوته:
« مرجان … مرجان … تِه مِرِه بکوشتی …. که رِ، بَووم؟ … مرجان … تِه عِقْش …. مِرِه بَکوشته.»
هَسْری، مرجانِ چِشِ جا، تِر هایته.
آوانوشت
?ay, bi čәmәr, bayyә. Vali xān ?uršәmә dasmāl rә, dar biārdә, še čәš-e hasri rә pāk hākәrdә.
Dāš ?ākәl, bi huš bayyә, ?attā sāt-e digәr bamәrdә.
dәšt-e širāz-e xalx, vәn-e se bәrmә hākәrdәnә.
Vali xān tuti-e γavәsә rә baytә še xәnә bavәrdә.
?un ruz-e pe nәmāz sar, Marjān, tuti-e γavәsә rә, še piš biārdә, vәn-e parә bāl-e rang, vәn-e valә tik, vәn-e gәrdә čәš rә, xerә biә. nāxalbәti, tuti dāš mašti dassuri, še gali rә, kәlәft hākәrdā, bautә:
“ Marjān … Marjān … tә mәrә bakušti … kә rә bavvәm? … Marjān … te eγš … mәrә bakuštә.
hasri, Marjān-e čәš-e jā, tәr hāytә.”
فارسی
دوباره خاموش شد، ولیخان دستمال ابریشمی را درآورد، اشک چشمش را پاک کرد. داشآکل از حال رفت و یکساعت بعد مرد.
همهی اهل شیراز برایش گریه کردند.
ولیخان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود، مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته بود و به رنگآمیزی پر و بال، نوک برگشته و چشمهای گرد بیحالت طوطی خیره شده بود. ناگاه طوطی با لحن داشی – با لحن خراشیدهای گفت:
«مرجان … مرجان … تو مرا کشتی … به که بگویم … مرجان … عشق تو … مرا کشت.»
اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد.
مرجع :
http://goudarzi.persianblog.ir/post/49/
این برگردان، نخست، در سال 1392 در دو هفته نامه «اخبار مازندران»، در هفت شماره، به طور پیاپی، منتشر گردید و سپس برای بازنشر در اختیار انسان شناسی و فرهنگ قرار گرفت.. دوستداران و آشنایان به زبان مازندرانی، می توانند دیدگاه های اصلاحی خود را به ایمیل نویسنده ارسال کنند.farshidfarali@yahoo.com