اغوز کا

 

timthumb2این نوشته ی پژوهشی که می توان آن را مقاله ای در حوزه مردم شناسی دانست، توسط سید محسن ابوالحسنی نوشته  شده است. 

بازی تقریبا کنار گذاشته شده “اَغوزکا”، روزگاری آنقدر جذابیت داشت که بچه ها و حتی نوجوانان روستای گیلاس را در تابستان های دهه شصت و اوایل دهه هفتاد به خود مشغول و سرگرم کند. البته ابزار سرگرمی گروهی در هر دوره وجود دارد، اما به شکلی دیگر.
چه آنهایی که دائم می باختند و چه آنهایی که دائم می بردند، همه به این بازی علاقه داشتند و تنها فرقشان در دستان سیاه بازندگان بود که دائم باید گردوی تازه (پاسن) را آج میکردند.

از جذابیت این بازی همین بس که بچه های گیلاس که درپلمون منتظرآمدن سرویس مینی بوس برای رفتن به مدرسه گزانه میشدند، ازصرف فرصت ایجاد شده برای این بازی دریغ نمیکردند.

جذابیت اَغوز و اَغوزکا سبب می شد، اَغوزدارهای غول پیکر گیلاس از کَفتِل های پی درپی در امان نباشد. اما چند سالی است که دیگر کسی سراغ اغوزدارهای بالاباغ، پِخِنه، مَدَنی، خانم ملک، تهمینه خانم و مسجدپیش و … را نمی گیرد.

اصلاً شاید دقت نکرده باشید که بعضی از این درختان به دلایل غیر طبیعی دیگر وجود ندارند.

بجز تهمینه خانم که به سِره دارَش گفته بود که “وَچونِ کار نار، بِلا بَچینِن”، در بقیه جاها کفتل زنی بچه ها در مواقعی با عکس العمل هایی هم روبرومی شد ولی چه می شد کرد، اَغوزکا بود و….

البته بعد از چیدن گردوها (روشا زنی)، دیگر منعی برای پاچیناک گردوهای بازمانده روی درخت نبود.

شرایط و قواعد این بازی (اغوزکا) در منطقه لاریجان و یا حداقل در روستاهایی مانند گیلاس، کندلو، نیاک، کنارانجام، مون و اِنهه بصورت زیربوده است:
نوع بازی: کل کلی (kel keli)، کشتی(keshti) ، دو کشتی و .. (کشت شامل دو گردو است که روی هم قرار میگیرد)

تعداد بازیکن : تقریبا نامحدود تا حدی که مدیریت بازی سخت نشود.

لوازم مورد نیاز بازی: در هر بازی هر بازیکن حداقل باید یک نکه(Nakkeh) و یک کل(kel) برای بازی کل کلی و یا دو کل (برای بازی کشتی)داشته باشد.

شرایط بازی: کل ها یا کشت ها در یک خط با فاصله یک تا دو سانتی متر کاشته و نکه ها پرتاپ مشود تا محلی که هر فرد بازیکن برای هدف گیری ترجیح میدهد مشخص شود.

اولویت های هر بازیکن در هر بازی:

۱- قار ۲- پیش ۳- پیش دنبال ۴- پیش سنبال و پیش چهار مال و آخر …. البته این اولویت ها در بازی بعدی یک پله جابجا میشود. این اولویت ها با پرتاب نکه ها رابطه عکس دارد. کسی که قار است و یا قاری اش است، آخر همه نکه را پرتاپ میکند. و فردی که قار است به نوعی رهبر بازی هم محسوب مشود.

بشت کا یا بشتن: اگر کسی قاری اش می باشد میتواند اجازه دهد نکه ها بجای اینکه پرتاب شود، درمحل هدف گیری قرارداده شود.

دارا: کسی که نکه اش از کل ها و یا کشت ها کاشته شده فاصله بیشتری دارد. و باید زود تر از بقیه به سمت گردوهای کاشته شده هدف گیری کند.

خریگ وموک: نحوه رجونه گیری یا هدف گیری به سمت کل ها باید طوری باشد که نکه بصورت عمودی و یا حداقل بصورت زاویه دار نسبت به سطح زمین (موک) به کل ها برخورد کند و اگر بصورت غلطیدن (خریک) برخورد کند، خطا محسوب میشود.

کِلِموس: (kele moos) اگر فردی که نکه اش را به فاصله خیلی نزدیک از کل های کاشته شده پرداب کند تا در هدف گیری راحتر باشد می گویند. البته اگر بقیه که در فاصله دورتر و درنتیجه در اولویت هدف گیری قرار دارند “کلی” برایش باقی بگذارند.

سَگ دَس: کسی نشانه روی قوی دارد. و حتی در بعضی بازی ها به خاطر این نشانه روی قوی، آنها را بازی نمی دهند و یا اینکه شرط میگذارند که مکان نکه اش یا مکان نشانه روی اش حداقل ۵ ویا ۱۰ متر دور تر از محل کاشت کل ها باشد.

شریک: دو یا چند بازیکن میتوانند شریک شوند تا بتوانند بازی های بیشتری را ببرند و یا اینکه خطر لِخدون و یا حتی چِخدون شدن را کاهش دهند. در حالت عادی افراد ترجیح می دهند با یک سگ دس شریک شوند.

مومه(mommeh): کسی قاری اوست می تواند نکه اش را پرتاپ نکند و اصطلاح بماند تا تمام گرودوهای مورد هدف قرارنگرفته شده را- در آن بازی- برای خود بردارد. البته اگر گسی در کِلِموس نباشد.

شیطون: قاری میتواند درازای کاشتنن یک ” کِل” اضافی شیطون شود و این کار دو مزیت دارد ۱- بدون اینکه نکه خود را پرتاپ کند، در محل دورترین نکه قرار گرفته و بعنوان اولین نفر به سمت کل ها و یا کشتها هدف گیری کند و ۲- شیطون میتواند تمام گرودوهای مورد هدف قرارنگرفته شده را- در آن بازی- برای خود بردارد.

زَمه شیطون: کسی که کل اضافی برای شیطون شدن ندارد می تواند مانند حالت شیطون بعد از زدن نکه به سمت گردوهای کاشته شده، یکی از کل های زده شده را بعنوان شیطون بکارد یا در غیر اینصورت نکه خود را بعنوان کل اضافی(شیطون) بکارد.

خریمه(kharimmeh): خریدن فرصت نشانه روی یک بازیکن توسط یک بازیکن دیگردر ازای یک یا چند “کل”

کِل کشه بن (kel kashe ben) :عملی که برای جادو کردن عمل نشانه روی یک بازیکن انجام میدهند. خصوصا برای سک دس ها تا نکه اش به کل های برخورد نکند.

پسون(pesson): مکانی امن برای جاسازی گردوهای اضافی که هر شخص بازیکن از طریق تازدن شلوار از محل کش شلوار ایجاد می کند(ایجاد می کرد).

لختون: کسی که در بازی بیشتر گرودهایش را ببازد اصطلاحاً لختون شده است.

چِخدون: کسی که تقریبا تمام و یا حتی نکه اش را ببازد چخدون شده است.

اصطلاحات دیگر این بازی: سرنک، کوش سرنگ، شق شاب گی: دوشق شاب گی، ورا، نکه چسبی و…

و بقول مولوی:
خنک آن قمار بازی، که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا، هوس ِ قمار دیگر

 

متن فوق توسط آقای سید محسن ابوالحسنی نوشته و در سایت هراز نیوز منتشر شده است:

http://haraznews.com/92068/%D8%A7%D9%8E%D8%BA%D9%88%D8%B2%DA%A9%D8%A7%D8%B9%DA%A9%D8%B3-92068

 

سفرنامه مازندران غلام حسین افضل الملک سال 1293 خورشیدی

titr-maghalatsafar images (1) images

 

 

سفرنامه رکن الاسفار غلام حسین افضل الملک

بخش مربوط به آمل سال 1293 خورشیدی

 از بارفروش به آمل

چهارشنبه دهم جمادی الآخر 16 ثور سنه هزار وسيصد و سی و دو – صبح از خواب برخاسته، چای خورده با جناب مستطاب شريعتمدار وداع کرده، سوار بر اسب شده، با دو نفر نوکر خود از بارفروش به طرف آمل حرکت کردم. باران نمی آمد اما هوا نمناک بود. از بارفروش به آمل ديگر جنگل در جاده نيست که راه صعب و باتلاق باشد، در جاده کوهها که جنگل است از دور ديده می شود. مسافت راه گويند شش فرسخ است، لکن متجاوز بود. تمام اين شش فرسخ از دو طرف دهات متصل به يکديگر بود. در سر چهار فرسخی طرف دست چپ کوههای بلوک « بند پی » بود که جنگل و منظر خوبی داشت.

ميرزا شفيع بندپی ای صدر اعظم دوره فتحعلی شاه قاجار که از صدور خوب بوده است از اهل بندپی بوده است. من شرح حال او را در جزء تاريخی که در حال دوازده نفر صدر اعظم های قاجاريه است نوشته ام، در اينجا شرح حال او را نمی نگارم. همين قدر گويم مدرسه صدر که در طهران و در جلو خان مسجد شاه است از بناهای ميرزا شفيع صدر اعظم بندپی ای است که در خدمت آقا محمد خان سر سلسله سلاطين قاجاريه به کرمان رفته و آنجا را فتح کرده و فوايد بسيار برده است. از آن فوايد که ذخيره داشت در دوره صدارت خود اين مدرسه را در طهران بنا کرد و موقوفات برای آن تأسيس کرد. انتهی. در سر چهار فرسخی قريه « کاظم بيکی » است. آنجا پياده شده چای خوردم. ابتداء خاک دهات آمل از قريه کاظم بيک است. در بين راه نهری پرآب می گذرد که به «رودکاری » 85 در فهرست های مختلف نسخه های خطی نشانی از اين کتابچه يافت نشد. مازندران/ 61 معروف است.

آب آن از رود هراز که از طرف لار و لاريجان می آيد روان است و به مشهد سر می رود. در بين راه از نهرهای پرآب گذشتن، با نبودن پل قدری صعوبت دارد. يک ساعت به غروب مانده وارد آمل شديم. از محلات و کوچه های آن گذشته از پل بزرگ رودخانه حرکت کرده به خانه جناب سعيد ديوان حاکم آمل وارد شدم. وی نوکران و اجزاء خود را گفت که اسبان ما را گرفته به طويله بردند و در اطاق ها آتش ها افروخته که لباس نوکرها از باران خشک شود. فوراً چای و لوازم آسايش و انواع خوردنی ها و شيرينی حاضر کردند، پذيرايی بسيار شايانی از روی محبت کرد. و صاف الملک را فرستاد و حاضرکرد که شب مشغول صحبت و بذله گويی و خواندن شاهنامه باشد.

از آنکه اين شخص بيشتر اشعار شاهنامه را از حفظ داشت و خيلی خوش وضع می خواند- و وصاف الملک پسر مرحوم ميرزا تقی خان وصّاف مازندرانی است و او تمام شاهنامه را از بر می خواند. او را در مجلس مرحوم محمد تقی ميرزای رکن الدوله والی خراسان طاب ثراه پسر محمد شاه غازی مفصلاً ديده بودم که اشعار شاهنامه می خواند و مخصوصاً ميرزا تقی خان را در مجالس وزراء و امراء و شاهزادگان دعوت می کردند که شاهنامه بخواند و او با يک هيبت وهيمنه ای شاهنامه می خواند که موها به تن راست می شد و شخص به هيجان و اهتزاز می آمد و ميل می کرد تهمتنی و شجاعت ورزد.

خلاصه- وصاف الملک قدری از اشعار شاهنامه خواند و من بعضی اشعار را معنی می کردم. ساعت چهار از شب [ گذشته ] شام شايان وخوراک های خوب آوردند، خورديم و خوابيديم. سعيد ديوان از سادات صحيح النسب واز نجبا است که در طهران مسکن دارد. از همراهان شاهزاده رکن الدوله حاکم مازندران است. بسيار کافی و زرنگ است. حکومت آمل و لاريجان جزء جناب آقا ميرزا محمد خان امير مکرّم است که در واقع از قديم تيول و خانه ايشان است.

 اين اوقات اختلافی بين اها لی و امير مکرم دست داد. مهدی سلطان با اتباع خود مخالفت امير مکرم کردند و روزی سی ديگ پلاو و چلاو پخته و به مردم دادند و مردم را شورانيدند. امير مکرم استعفاء از حکومت کرد و شرحی نوشت که کسی را در آنجا حاکم موقتی قرار دهيم که بر ضدّ اتباع او حرکت نکند و اين فساد را بخواباند. جناب آقا سيد صادق مجتهد نياکی به من شرحی نوشتند که سعيد ديوان را نايب الحکومه قرار دهيم. من سعيد ديوان را تصويب و انتخاب کرده حکم او را صادر کرده به حکومت اينجا روانه اش داشتيم. وضعی چندان ندارد، لکن به زرنگی و عاملی از محاکمات و وصول مطالبات گذران خود و چندين نفر اجزاء را در می آورد. واردين و مأمورين را هم پذيرائی می کند.

روز پنج شنبه و شب جمعه هم مهمان سعيد ديوان بودم. روز را به کنار رودخانه رفتيم و سير کرديم. عرض رود از صد ذرع متجاوز است. از دوازده دهنه زير پل آب می آيد. از بيست هزار سنگ بيشتر می آيد. ممکن نيست اين اوقات سوار از آب بگذرد. تراکم امواج آب بسيار است. خيلی رودخانه باشکوهی است. منبع اين رودخانه بدواً از لار است که پشت کوههای طهران واقع شده. از يورت سياه پلاس و يورت خانلر خان و چهل چشمه و مَلک چشمه لار آبها به پلور می ريزد که رودخانه موسوم به هراز پی می شود. از آنجا به « رينه » و « اسک » عبور کرده، آب  چشمه های بلوک لاريجان که چند منزل است ضميمه رود هراز شده به آمل می رسد.

از آمل رودی جدا شده به مشهد سر می رود. فاضلاب اين رود به دريای مازندران سرازير می گردد. رود هراز يکی از چهار رودخانه بزرگ مازندران است که به دريای می ريزد. در تابستان که آب کم می شود اين رودخانه بيشتر از هزار سنگ آب دارد که نصف آن را اهالی بلوک لاريجان می برند و به زراعات خود می دهند و نصف آن حق اهالی آمل است. آمل از شهرهای قديم مازندران است. غريب در اين است رودخانه به اين بزرگی از آمل می گذرد با اين حالت در آمل تا پنجاه ذرع که چاه می کنند آب در نمی آيد! اراضی سنگستان است. آب رودخانه نفوذ به اراضی آمل ندارد. اهالی تاسی ذرع که حفر می کنند ديوار های آجری و بناهای گبری بيرون می آيد که آن آجرها را بيرون آورده خانه می سازند. آمل سه هزار خانه دارد و هفتصد دکان، از هر قبيل دکان و بازار خوب دارد. هوای اينجا بسيار گرم است که اهالی تا يک ماه ديگر ابداً به آمل نمی مانند. در دهات لاريجان که ييلاق است و هوای 86 سرد دارد می روند، جز زارعين کسی در شهر نيست. مرکبات خوب و فراوان در آمل به عمل می آيد که به طهران می آورند.

زارعت اهالی بالتمام برنج و شالی کاری است که لامحاله روزی دويست بار برنج وارد طهران می کنند. اهالی قاطر زياد دارند که شبانه روز بارگيری برنج می کنند. قاطر های بسيار خوب دارد. زراعت جو و گندم در اينجا خيلی کم است. آب رودخانه هراز که به آمل می آيد از اينجا تا سه فرسخ ديگر پايين رفته به سرخه رود می ريزد و از آنجا جاری بوده به دريا می ريزد

 

از آمل به سوی عمارت

جمعه 12 جمادی الآخر از آمل عزم حرکت کردم. آقای سعيد ديوان يک نفر نوکر عباس نام داشت و سلطان آبادی بود، می خواست به طهران برود، او را به من سپرد. مالی از برای او کرايه کردم و او را با خود آوردم که در طهران هم نگاهش دارم. زحمتکش و رنجبر بود. سه [ ساعت ] از روز بالا آمده بعد از صرف چای با آقای سعيد ديوان وداع کرده سوار بر اسب شده با نوکرها از آمل به طرف منزلی که موسوم به « عمارت » است حرکت کردم. مسافت راه گويند چهار فرسخ است، لکن پنج فرسنگ و نيم بود. در وسط راه قريه « رضوانک » است که اهالی « رَزَکی » 87 گويند. بيست خانوار و قهوه خانه آبادی دارد. مال آقا سيد غلامعلی نياکی است. نياک « بانون مکسوره و ياء و الف و کاف » يکی از دهات معتبره بلوک لاريجان است

. 86 اصل: هواهای. 87 ( = رزکه

از رضوانک به پايين که می رويم ديگر شالی کاری نيست. در آنجا ناهار و چای خورده به طرف عمارت حرکت کرديم. راه امروز خيلی باصفا است. از ميان دو کوه وسيع الميدان می رويم و از کنار رود هراز حرکت می کنيم. صحرا درخت جنگلی ندارد، اما کوههای دو طرف جاده درختان جنگلی دارد. خيلی باصفا و طراوت است. تا سه فرسخ بيشتر از راه را که آمديم راه خوب است. از آنجا ديگر تا خاک دماوند راه قلب می شود و سنگستان است و غالباً از سلسله کوهها بايد بالا و پايين رفت و رودخانه هراز گاهی به دست چپ و گاهی به دست راست می افتد.

 گاهی جاده در فراز کوهها واقع شده، آب رودخانه هراز در نشيب می افتد که سی ذرع و صد ذرع بيشتر به گودال افتاده که اگر مال در سنگستان های راه کوه بلغزد راکب و مرکوب به رودخانه افتاده هلاک می شوند. تا خاک دماوند اين خطرها برای مسافرين هست. گاهی با ترس می رويم و گاهی شهادت می گوييم. قاطرها و يابوهای مازندرانی از اين سنگستان ها و سرکوهها بخوبی می روند و نمی لغزند و عادت به اين راه کرده اند، ولی اسب های خوب طهران که اين سنگلاخ 88 ها را نديده [ اند ]، خالی از لغزش و خطر و زمين خوردن نيستند. نزديک غروب وارد منزل موسوم به عمارت شديم. يک قهوه خانه و يک کاروانسرای مختصر و چند اطاق رعيتی در اينجا با چند نفر چوپان قهوه چی در اينجا هست، ديگر خانوار و رعيتی اينجا نيست.

مزرعه ناقابلی در اينجا هست. عمارت مال ميرزا محمد خان امير مکرم پدر اعظام الدوله است. هوای اينجا برخلاف خاک آمل بسيار سرد و با نسيم است. از عمارت [ که ] ابتدای خاک لاريجان است که هر چه دهات تا گردنه امامزاده هاشم ببينيم جزء لاريجان است و از آن به بعد تا رودخانه جاجرود هر چه دهات ديده شود جزء دماوند است. لاله هايی که از عمارت به پايين روييده شده است زيادتر و بزرگتر و خوش رنگتر از لاله هايی است که ديروز تک تک در اراضی آمل ديديم. در اينجا نان به دست نمی آيد، قهوه چی و چوپانان برنج دارند، کته می سازند و با ماست می خورند. ما از چارودار خود برنج گرفته، عباس با روغن پلاوی ساخته با تخم مرغ و ماست خورديم. قدری هم نان ذخيره در آبداری داشتيم صرف کرديم. بيرون از سرما امکان خواب نداشت. اطاق ها هم خيلی کثيف [ بود ].

در سکوهای پهن قهوه خانه فرش انداخته در رختخواب خوابيديم و صبح برخاسته نماز خوانده چای خورديم.

از عمارت به محمد آباد

 روز شنبه جمادی الآخر از عمارت به طرف ابراهيم آباد که محل بارانداز عمومی است و « تيله او » 89 که اصلاً تيره آب بود وکنون آنجا را محمدآباد هم گويند حرکت کرديم

88  اصل: سنکلاغ .

مسافت راه را پنج فرسخ گويند، لکن از شش هم متجاوز است. راه در نهايت سختی و صعوبت است. پرتگاه ها، سنگستان ها و فراز و نشيب بسيار دارد [ که ] خالی ازخطر نيست. در کنار رودخانه هراز از تنگه های پرپيچ و خم حرکت کرديم و در دو طرف سنگ چين جاده قديم ديده می شود که حالا بهمن ريخته، عبور و مرور ممکن نيست. در بين راه چندين قهوه خانه و يک خانوار رعيت و چند مزرعه سبز و خرم ديده می شود. مسافت راه پنج فرسنگ است. از بس سخت بود هر فرسنگی را دو ساعت طی کرديم.

اول تنگه ای را که ديديم « شاه زيد » و دوم « دروزن » ( با واو ساکنه )، سيم بلبله خوان، چهارم بندلاش که خانوار آن در بالا واقع شده، پنجم سياه بيشه که دو قهوه خانه دارد و معروف به سياه بيشه – حاشيه » است، کوههايش درختهای کم داشت. بعد قهوه خانه رزو بند، بعد مزرعه چاشت خوران که خرابه است، بعد گلوبند، بعد مزرعه علی آباد که علی نامی از اهل قريه « اسک »90 در آنجا درخت کاشته مزرعه ای دارد. قهوه خانه خوبی در آنجا است. – جنگ شاهزاده امير اعظم که از طهران برای تدمير امير مکرم به اين صفحات مأمور بود، در اينجا با امير مکرم سر گرفت. بعد از غلبه شکست فاحش خورد و با اردو به طرف طهران منصرف شد. دو سال قبل اين قضيه اتفاق افتاد. بعد از علی آباد « پنج آب » است که اهالی پنجو ( پنج او ) گويند و سر سه فرسخی است. درآنجا مزرعه و قهوه خانه ای است، پياده شده ناهار خورديم و بعد سوار شده حرکت کرديم و به « کهرود » رسيديم. از کهرود به « احمد مال » عبور کرديم، بعد به « آهيان » و از آهيان در سر پنج فرسنگی به ابراهيم آباد رسيديم. ابراهيم آباد محل بارانداز قوافل است. ما در آنجا نمانديم، قدری رانديم به تيله او که مهمل تيره آب باشد و به محمد آباد هم ناميده شده است فرود آمديم و منزل کرديم.

قهوه خانه و يک دو محل مال بند دارد. نان در اينجا نيست به طبخ برنج بسر برديم. اين صفحات جزء لاريجان است و لاريجان بالا بلوک و پائين بلوک و [ د ] لارستاق و به رستاق و اميری دارد که هر کدام دارای چندين دهات آباد و مزارع است و بلوک کلارستاق جزء کجور است که رويان زمين باشد و « نمارستاق » و « تته رستاق » 91 و « لوارستاق » 92 جزء نور است که ناصرالدين شاه چندين بار اين بلوکات را محل ييلاق خود قرار داده، شب ها و روز ها با خواص خود بسر برده است و من در سفر نور و کجور همراه بوده، جزء مترجمين دولتی بوده، جرايد عربيه را ترجمه کرده به حضور می فرستادم و شرح منازل سفر را می نگاشتم و تا هزار چم و کلاردشت و دشت نظير به عزت و راحتی رفته و با اردوی همايونی به طهران مراجعت کرده ام و سفرنامه کلاردشت را نوشته در طهران موجود دارم93 و ناصر الدين شاه در بين منزل امروز در کنار رودخانه هراز، پهلوی جاده در طرف دست راست در دامنه کوهی که نمايان است امر کرده است که سنگ تراشان صفحه ای را مسطح و صافی کرده، صورت او را با چند

 89آب گل آلود ). 90 اينک « آب اسک « می گويند. 91 اينک « تترستاق » گويند. 92 شناخته نشد. 93 سفرنامه فوق الذکر در کتابخانه ای موجود و معرفی شده است.

نفر از مقربان سواره نقاری کرده [ اند که ] به شکار می روند. عابرين سبيل بعضی از جوارح سواران را خراشيده و تراشيده اند و حک کرده اند. سنگ تراشان خوب نقاری نکرده اند و شبيه نساخته اند. صورت فتحعلی شاه را که در فيروز کوه در تنگه واشی با شاهزادگان و امراء و تازيان و پرندگان و شاهبازان به حال شکار نقاری کرده اند و من شرح آن را در اين کتاب نگاشته ام ، خيلی بهتر و کامل تر از صورت ناصرالدين شاه نقاری و حجاری کرده اند.

 از محمد آباد به آبگرم 

يک شنبه چهاردهم جمادی الآخر از منزل تيره آب به طرف ده آبگرم حرکت کرديم. گويند بُعد راه سه فرسخ است، لکن متجاوز است. شش ساعت بايد طی مسافت کرد و از کنار رود هراز گذشت و نشيب و فراز رفت. راه قدری سخت است، لکن صد درجه بهتر از ديروز است. اين راه تمام جزء لاريجان است.

دو طرف راه کوههای بلند و انباشته از برف است. اسامی قراء و مزارع که تمام بارانداز قافله است و امروز از تيره آب تا ده آبگرم ديديم از اين قرار است: اول بيجان 94 « با باء مکسوره و جيم . بر وزن تيجان » که دارای خانوار است و رودخانه مختصری هم دارد که آبش به هراز پی می ريزد. دويم قلعه بند . سيم برتيه « با باء و راء ساکنه و تاء و ياء و هاء هوز » چهارم وانه « با واو. بر وزن دانه » که دارای خانوار و قهوه خانه است. پنجم « شَنگل لی »95 که آباد است. ششم « گزنَک » يا « گزنِه » که خانوار و آبادی و قهوه خانه دارد. سر چهار ساعتی به آنجا رسيديم، پياده شده ناهار قابلمه و چای خورديم و نيم ساعت خوابيديم. رعايا در سر نزاعی که با قريه ديگر کرده و مظلوم شده بودند تصديقی از من گرفتند که نشان سواران سوئدی که مأمور راهند بدهند.96از آنجا سوار شده به مزرعه « که نُوَر » « بر وزن مَه صُوَر » رسيديم. خانوار ندارد. بعد به قريه مون « با ميم مضمومه » آمديم که چند خانوار و قهوه خانه دارد و پس از مون قريه « ان هی » « بر وزن جن پی » می باشد که دارای خانوار و آبادی است و در کنار جاده راه خيابان است که به قريه اسک منتهی می شود و من اين قريه را نديدم. به مزرعه که نور « بر وزن مَه صُوَر » که رسيديم و مال امير مکرم است اندکی که گذشتيم از خيابان راه اسک و رينه نرفتيم، طرف دست راستِ تنگه کوه شامخی بود که جاده کور و تنگی داشت و کوه در نهايت ارتفاع بود و چاروادار راه آن را می دانست.

از آنجا رانديم و از جاده که دو شبر97 پهنا داشت به قدری بالا رفتيم که اسب ها واماندند، به مزرعه و سبزه زار باصفای آبگرم رسيديم و به اهتزاز در آمديم

. 94 در فرهنگ آباديها « بايجان » و به مازندرانی بيجون Bayjun می گويند. 95 نام فعلی آن « شنگل ده ….. Shangel است. 96 ظاهراً قضاوت درست و به حقی نکرده است. 97 شبر Shebre يعنی وجب. www.IrPDF.com www.IrPDF.com www.IrPDF.com www.IrPDF.comسفر مازندران/ 66

بخار از نهرهای متفرقه آب گرم متصاعد بود. در قهوه خانه و اطاقی که نزديک حمام آب گرم بود منزل کرديم و مخصوص خودمان قرار داديم که ديگری در آنجا منزل نکند. دوشنبه پانزدهم و سه شنبه 16 جمادی الآخر در ده آب گرم توقف نمودم که چند بار در آب معدنی رفته جوش های بدن خود را که از آب مازندران بيرون آمده بود و از امراض جلدی سوداوی است رفع کنم. هفت بار به حمام رفتم، لکن هفت بار کافی نيست. يک نفر طبيب آمريکايی که تبعه انگليس بود در اينجا برای شستن بدن خود به آبگرم آمده بود، فارسی خوب سخن می گفت . با من مأنوس شد. دو بار منزل من آمد، با هم دو بار به حمام رفتيم. او اظهار می داشت که برای رفع جوش های بدن و رفع خارش که از سودا توليد می شود بايد چهل روز در اينجا بماند. صبح يک بار و عصر يک بار در خزانه آب گرم رفت و بدن را شستشو داد و چندان نبايد در آب زياد ماند که شخص کلافه شود. يک ربع ساعت بيشتر نبايد توقف کرد.

در چند روز اول بُثور و جوش ها بيرون می زند بعد خوب می شود که بهتر از دواهای زيبقی خواهد شد. فی الحقيقه درست بيان می کرد. اين آب معدنی بسيار داغ است که دست نمی توان در آن گذاشت . حمّامی آب گرم را از نهر به خزانه می ريزد و آب سرد هم از نهر ديگر جاری می سازد که به حد اعتدال می رسد.

آنگاه مردم در آب رفته خود را می شويند. دو حمام در اينجا ساخته اند، يکی از قديم است که بانی آن را نمی دانم، يکی [ ديگر ] را مرحوم ميرزا اسمعيل خان امين الملک وزير خزانه ناصری و مظفری برادر مرحوم ميرزا علی اصغر خان صدراعظم و اتابک اعظم دوره ناصری و مظفری و محمدی پسر مرحوم آقا ابراهيم امين السلطان، پسر مرحوم زال خان گرجی محض خيرات در اينجا ساخته است. سنگ گچ در کوههای اين اطراف نبود، برجی در يک ميدانی حمام است که مقبره يکی از بانوان ايران بوده است. آن برج بلند را با سنگ و گچ ساخته اند. کارکنان و اجزاء مرحوم امين الملک قدری از آن برج را به صعوبت خراب کرده، گچ های آن را دو باره در کوره گذاشته و پخته اند و ديوار اطراف حمام را از آن گچ ها ساخته اند.

اين مطلب را نوشتم تا کسی که بنای جديد می سازد، بنای قديم مردم را خراب نکند که از آجر و مصالح آن بنای خود را آباد سازد که در کتب سياحان و مورخين مورد طعن و دق واقع شود. برج مقبره آن دختر هنوز سرپا است. قدری از آن را خراب کرده است. بالای تپه نزديک برج خانه اميری است که امير مکرم ميرزا محمد خان لاريجانی آن عمارت عالی را در آنجا ساخته و يکی از زنان محترمه خود را در آنجا منزل داده [ بود ]. کنون آن عمارت خالی افتاده [ است ].

 امير مکرم با بستگان خود در بارفروش و معلم کلا و ساير دهات و املاک خود بناهای خوب ساخته و منزل کرده است. ده آبگرم يک ميدان بيشتر از حمام بالاتر است و در سر و کمر کوه است. بيست خانوار دارد. رعايای آنجا نان و زغال و هيزم و روغن و ماست و کره و پنيرو تخم مرغ و خروس آورده به مسافرين می فروشند. هر چه کم باشد از قريه رينه که يک فرسخ [ فاصله اش [ کمتر است [ به ] اينجا می آورند. هوای اينجا بسيار سرد [ است ] . روز در حدّ اعتدال و شب خيلی سرد است. اين اوقات که ما در اينجائيم و چهل و پنج روز از بهار گذشته است متصل در کنار آتش بسر می بريم

من در پانزده و شانزده سال قبل دو بار با شاهزاده عين الملک و رکن الدوله اينجا و رينه و اسک آمده ام و در دو آب گرم اسک رفته ام که يکی نيم گرم و يکی سرد است. شرح آن منازل و آب های گرم و ييلاقات لاريجان و دماوند و پشم 98 « بر وزن حشم « و ميگان 99 را که جزء رودبار است از قول خود و از قول شاهزاده مظهر الدوله مشروحاً نگاشته و دو کتابچه کرده ام و در صندوق نوشتجات در طهران است. 100ديگر مجال ندارم که در اين اوراق هم تکرار مطلب کنم

از آبگرم به قريه آه

چهارشنبه هفدهم جمادی الآخره فصل ثور – صبح بعد از خوردن چای از آبگرم حرکت کرده به طرف قريه آه « بر وزن ماه » که جزء دماوند است رانديم. مسافت راه از شش فرسخ تجاوز کرد. از سر کوهها که در کنار رودخانه هراز است عبور کرديم. از دور قريه نياک و « نوا » و « ايرا » ( بر وزن زيرا ) که بسی آباد و باصفا است ديده می شد و قريه « گرنا » ( با گاف فارسی بر وزن کرنا ) در کنار راه است. بلا فاصله از فرسخی کمتر که رانديم به قريه رينه که پايتخت بلوک لاريجان است رسيديم. خانه های خوب و قهوه خانه ها دارد. پياده شده چای خوردم، مرا که عادت به وافور نيست از بس سرد بود وافوری کشيدم و سوار شدم و به قريه اسک « با الف مکسوره [ مفتوحه [ و سين و کاف ساکنه » رسيدم. بسيارآباد و خانه های خوب دارد. در قريه رينه کرم شب تاب زياد دارد. شب در اراضی سبزه زار بيرون آمده زمين را روشن می کنند، هر کدام به قدر يک وجب در يک وجب زمين را روشن می کند، مثل چراغ درخشنده است. گاهی روشنی خود را توی جلد برده زمين تاريک می شود. به قدر زنبور عسل است. عرب اين کرم را « ولدالزّنا » گويد. ستاره يمانی که در آيد اين کرم ها بيجان شوند و بميرند که شعراء طالع ممدوح خود را ستاره يمانی قرار دهند و دشمن او را ولدالزّنا خوانند که ستاره يمانی آن را بکشد. در خانه های رينه جانوری است که آن را « سرخه » گويند، مثل عدس بسيار کوچک است. در لای کتاب ها، در رختخواب خانه ها و زير فرش ها و حصيرهائی پيدا می شود. غريب را که بگزد خالی از تب و تعب و رنج نخواهد بود. بايد شير زياد چند روز بخورند تا زهر آن دفع شود. در هر جا به شکلی و رنگی است و نام های متعدد دارد.

در راه منازل شاهرود آن را « غريب گز » خوانند و آنها خيلی سميّت دارد. به هر حال، از قريه رينه و اسک گذشته به کوه « سگ چال » رسيديم. از آنجا مسافتی طی کرده به پلور « بر وزن سرور » رسيديم. در کنار رودخانه چندين قهوه خانه است. در يکی از قهوه خانه ها پياده شده ناهار و چای خورديم

. 98 فشم ). 99 ( = ميگون ). 100 در فهرستها از اين دو کتاب نشانی يافت نشد.. سفر مازندران/ 68

آبی از گردنه امامزاده هاشم در اين رودخانه ريخته و آب های زيادی هم از بوريهای لار از زير پل به رودخانه پلور ريخته، اين دوآب يکی می شود و رودخانه هراز تشکيل می يابد و به لاريجان و آمل و سرخه رود رفته فاضل آن به دريای مازندران می ريزد. اصل رود هراز از آب های لار است که در پشت کوههای طهران واقع شده و از شعب البرز است که رحمت يزدان در آنجا نثار شده است. از پلور حرکت کرده، از ميان رودخانه و جاده کوهها و گردنه های بلند که انباشته از برف بود عبور کرديم. برف های جاده و سينه کوهها آب می شد و تشکيل نهرها می داد و به رودخانه می ريخت. به سر گردنه که رسيديم بقعه و بارگاه امامزاده هاشم است که آخر خاک لاريجان و از آنجا که سرازير می شوی اول خاک دماوند است. صفحه و صحرای دماوند بسيار باصفا و سبزه زار و دهات بسيار دارد. به شهر دماوند نرفتيم، به طرف قريه آه رانديم.قريه مشا از کنار جاده نمايان است. در بين راه قهوه خانه های آباد بسيار خوبی است. دو فرسخ که رانديم به قريه آه رسيديم. يک ميدان به قريه آه مانده آبی از کوه روان است که به کنار جاده می رسد که اين آب معروف به چشمه علی است. اين آب بسيار گوارا و معروف است. گاز زياد دارد، غذا را فوراً تحليل می برد. قدری از آن آب خوردم سريعاً آروغ زدم، به عباس گفتم يک بطراز آن آب پر کرد و در آبداری نگاه داشت تا به شهر طهران آورده نشان اطباء و اهل شيمی و فيزيک داده، مقدار گاز آن را معلوم نمايند و به مريض بخورانند.

قريه آه مشتمل بر دو آبادی است. يکی بالا و يکی پايين. بهترين قريه های باصفا و خوش آب و هوا است. در کنار رودخانه باصفا درختان بسيار خوب و مزارع سبز و سايه اندازهای باشکوه و فرح تشکيل يافته، واقعاً نمونه ای از بهشت است، نهايت امتياز را دارد. فاضلاب اين رودخانه به رودخانه دماوند ريخته و فاضلاب آن به بلوک ورامين جزء طهران روان می شود. در هر دو قريه آه کاروانسراهای متعدد و قهوه خانه ها و خانه عالی بسيار خوب برای مسافرين حاضر و موجود است. من از قريه عليا سرازير شده، مسافتی رانده به قريه سفلی رسيدم. در خانه خيلی باصفا در بالا خانه که به فرش های قالی عراقی گسترده شده بود منزل کردم. در راه از بس امروز سرما خورده بودم آتش زيادی برای من افروخته. پرده های اطاق را آويخته گرم شدم. خانه خواه و صاحبخانه خوبی داشتيم. شب بعد از نماز و خوردن شام خوابيديم و صبح از خواب برخاسته به طرف طهران عزم حرکت کردم. [ از قريه آه به تهران – پايان سفر ] پنج شنبه هيجدهم شهر جمادی الآخر دهه سيم ثور هزارو سيصد و سی و دو هجری از قريه آه حرکت کرده که عصر به عون الهی وارد طهران شويم. از قريه رودهن و بومهن101 که دو قريه بسيار آباد معتبر باصفايی است گذشتيم و در آنجا چای خورده غليان کشيديم. رودخانه های خوبی از اين دو آبادی جاری است. کاروانسراها و قهوه خانه و باغستان ها و خانه های خوب برای مسافرين دارد. محلی با نزاهت [ و ] فرح انگيز است. از آنجا گذشته از قريه آب انجيرک و اصطلک 102و بعضی قهوه خانه های باصفا که در کنار جاده است عبور کرده به شمس آباد رسيديم.

راه امروز تا اين سه فرسخ که ابتدای شمس آباد است هموار و صاف است. کوهی ديده نمی شود، مگر در اطراف بعيده جاده. از شمس آباد گذشته فوراً به قريه کمَرد « بر وزن نبرد» رسيديم ( و کمرد از دهات بلوک لواسان می باشد – حاشيه ) که محل بارانداز قافله و مسافرين است. رودخانه های کوچک و نهرهای کوچک از اين [ جا ] جاری است که آب آن به رودخانه جاجرود می ريزد و قريه کمرد وصل به رودخانه جاجرود است و قهوه خانه های متعدد دارد. در اينجا پياده شده ناهار و چای خورده باز سوار شديم. از اينجا تا طهران چهار فرسخ مسافت است.

از پل رودخانه جاجرود عبور کرديم، يک فرسخ که بيشتر رانديم به سرخه حصار که از بناهای ناصر الدين شاه است رسيديم، بعد از کنار قريه حکيميه و حميديه و قريه مهدی آباد رسيديم. در آنجا پياده شده چای خورده به طرف طهران روانه شده، از پشت دوشان تپه و فرح آباد عبور کرده به حمداالله به سلامتی دو ساعت و نيم به غروب [ مانده ] از دروازه دوشان تپه با اجزاء خود وارد طهران شده، در خانه های خود که در خيابان مرحوم امين حضور و قريب به دروازه است وارد شده از ديدن اولاد واقربای خود مسرور شده، شکر الهی به جا آوردم و در طهران که خانه اصلی من است توقف کردم تا ببينم چه وقت مقدر می شود که باز از طرف دولت به سمت معاونت مازندران يا خراسان به خواست الهی مأمور شوم.

الحمداالله رب العالمين والعاقبة للمتقين حررة العبد مؤلف ملک العبارات غلامحسين الزندی افضل الملک مستوفی ديوان فی 19 شهر جمادی الاخرة 1332 و اين اوراق همان مسوده اول است که پای آن را مهر کردم. 101 هن با هاء هوز بر وزن « جن » به معنی هستی است که مقابل نيستی باشد، يعنی رودخانه و بوم هستی و زندگانی ( حاشيه ). 102 اصل : عسلک ( اصطلک از توابع دماوند ).

* سفر مازندران و وقايع مشروطه (رکن الاسفار) ***********************

غلامحسين افضل الملک به کوشش حسين صمدی ( از روی چاپ دانشگاه آزاد اسلامي – واحد قائم شهر ،176،1373رويه.) برگ شمار: 118 ويرايش و پخش2: تبرستان2004م/1383خ

http://www.tabarestan.org

info@tabarestan.org

برگردانِ داستان «داش‌آکل» به مازندرانی (گونه‌ی آملی)

sadegh-hedayat

برگردانِ داستان «داش‌آکل» صادق هدایت به مازندرانی (گونه‌ی آملی)

علی فرشیدفر

مازندرانی

دِشتِ شیرازِ چَک‌بنه‌زَن، دونسنه که داش‌آکِلا، کاکا رسّم، دیرِ سائه‌ سه، پائه‌چو ایاردنه. اتّا روز داش‌آکل، دِمیلِ قَوه‌خنه‌ی رَفِکْ‌سر، چَک‌چَکی نِیشت بیه، هَمون جِه که همیشه نِیشت بیه. وَرْدهِ قَوِسه رِ که وِنه سَر، قِرمز جِل دَکشی بیه، شِه پَلی بِشت بیه، سه اَنگیسی، یخ رِ، اوِ بادوکِ دِله، هی زوئه. ناخَلبتی کاکارسّم، دَرْ دِله بِمو. تَرزْ حِساب وِره هارشیه. هَم‌تی که وِنه بال، شالِ کَش دَیّه، بورده، دِیاری، رَفِک‌سر، هِنیشته. قَوه‌چیه شاگرد رِ بئوته:


 

« وَ وَ وَچه، اتّا چایی بیار هاشّم ».

آوانوشت

dәšt-e širāz-e čak bәnә zan, dunәsәnә ke Dāš ?Ākәlā, Kā kā Rәssәm dir-e sāe se pā?e ču ?iyārdәnә. ?attā ruz, Dāš ?Ākәl, Dәmil-e γavә xәnә-ye rafәk sar, čak čaki, ništ biyә, hamun jә ke hamišә  ništ biyә. vardә-e γavәsә rә ke vәn-e sar γәrmәzә jәl da kәši biyә, še pali, bešt biyә, sә ?angisi, yax rә ?u-e bāduk-e dәlә hi zuә. nāxalbәti, Kā kā Rәssәm, dar dәlә bemu. tarәz hәsāb, vәrә hārәšiyә. hamti ke vәn-e bāl, šāl-e kaš dayyә, burdә, diāri, rafәk sar, hәništә. γavә či-e šāgәrd rә  bautә:  va va vačә ?attā čā?i biyār hāššәm.

فارسی

همه‌ی اهلِ شیراز می‌دانستند که داش‌آکل و کاکا رستم سایه‌ی یک‌دیگر را با تیر می‌زدند. یک‌روز، داش‌آکل روی سکوی قهوه‌خانه‌ی دو میل، چُندک زده بود، همان‌جا که پاتوغِ قدیمیش بود. قفس کَرَکی که رویش شلّه‌ی سرخ کشیده بود، پهلویش گذاشته بود و با سه انگشتش، یخ را در کاسه‌ی آب می‌گردانید. ناگاه کاکا رستم از در درآمد، نگاه تحقیر‌آمیزی به او انداخت و همین‌طور که دستش پَرِ شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهوه‌چی و گفت:

« به به بچّه، یه یه چای بیار ببینم ».

مازندرانی

داش‌آکِل، قَوه‌چیه شاگرد رِ اتّا زِمِر هِدا، اِتی که وِ شِه تَبْ رِ جا بِدا، وِنه زَله او بیّه. کاکا رِسّم جَبر رِ، غولک هِدائه. اِسکان‌مِسکان رِ، بِرنج تَشتِ جا دَر اِیاردا، سَطلِ اویِ دِله اِینگوئه، اتّا اتّا، خَله آسّوک، اوآن رِ، خِشک کِرده. انّه حوله رِ اسّکانِ دور سوسّه، که غج غجِ چِمِر، اِمو.

آوانوشت

Dāš ?Ākәl, γavә či-e šāgәrd rә, attā zәmer hәdā, ?әti ke ve še tab rә jā bәdā, vәn-e zalә ?u bayyә. Kā kā Rәssәm-e jab rә γulәk hәdāә. ?әskān mәskān rә bәrәnjә tašt-e jā dar ?iyārdā, satl-e ?u -ye dәlә ?inguә, ?attā ?attā, xale ?āssuk, ?u?ān rә xәšk kәrdә. ?anne hulә rә ?әssәkān-e dur sussә, ke γәj γәj-e čәmәr ?emu.

فارسی

داش‌آکل نگاه پُر معنی به شاگرد قهوه‌چی انداخت، به طوری‌که او ماست‌ها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده گرفت. استکان‌ها را از جام برنجی در می‌آورد و در سطل آب فرو می‌برد، بعد یکی‌یکی خیلی آهسته آن‌ها را خشک می‌کرد. از مالش حوله دور شیشه‌ی استکان صدای غژ‌غژ بلند شد.

مازندرانی

کاکا رسّم که بَدیه قَوه‌چیه شاگرد، وِره گِس ندا،  وِنه کِلا کَیی به‌هم بَخِردا، اَی داد بزو: « غول هسّی، تِره گِمه! » قَوه‌چیه شاگرد، تَرسِنْ لَرْزِن، رِیگ دَکشی، داش‌آکِل رِ هارِشیه. کاکا رِسّم، دِهونْ دِله، مِقوم بیاردا، بَئوته:

اِرواء وِشونِ شِکم، اوآنی که چاپه غِراب کِنِنِه، اگه مَردِنه اَمشو اِننه، کَلْ دَس اِینگننه.

داش‌آکِل، هَمتی که یخ رِ بادوکِ دِله هی زو، بِن وَره‌کی، دورِ وره مِخبِر بیه، مَخسره حساب، خَنّه هاکرده، اِتی که وِنه اتّا رَج اسپه دنّون، حِنا دَوسّه شاربِ بِن سو بَکشیا، بَئوته:

بی غیرتشون قِینه قِینه کشننه، اِسا مَلوم بونه، کی پوسخانه.

آوانوشت

Kā kā Rәssәm ke badiә γavә či-e  šāgәrd, vәrә ges nәdā, vәn-e kәlā kayi bәham baxәrdә, ?ay dād bazu: γul hassi, tәrә gәmә! γavә či-e šāgәrd, tarsәn larzәn, rig dakәši, Dāš ?ākәl rә hārәšiә. Kā kā Rәssәm, dәhun dәlә, mәγum biārdā, bautә:

?әrvā-e vәšun-e šәkәm, ?uāni ke čāpә γәrāb kәnәnә, ?agә mardәnә ?amšu ?enәnә, kal  das ?ingәnәnә.

Dāš ?ākәl, hamti ke yax rә bāduk-e dәlә hi zu, bәn varә ki, durә varә mәxbәr biә, maxsarә hәsāb, xannә hākәrdә, ?әti ke vәn-e ?attā raj ?әspe dannun, hәnā davәssә šārәb-e bәn su bakәšiā, bautә:

bi γeyrәt-e šun  γәynә γәynә kašәnәnә, ?әsā malum bunә ki pusxānә.

فارسی

کاکا رستم از این بی‌اعتنایی خشمگین شد، دوباره داد زد: «مه‌مه مگه کری! به به تو هستم؟!»

شاگرد قهوه‌چی با لبخند مردد به داش‌آکل نگاه کرد و کاکا رستم از مابین دندان‌هایش گفت:

« ار- وای شک کمشان، آن‌هایی که قُ قُ قُپی پا می‌شند، اگ لو لوطی هستند ا ا امشب می‌آیند، دست و پنجه نرم میک کنند!»

داش‌آکل همین‌طور که یخ را در کاسه می‌گردانید و زیر چشمی وضعیت را می‌پایید، خنده‌ی گستاخی کرد که یک رج دندان‌های سفید محکم از زیر سبیل حنا بسته‌ی او برق زد و گفت:

«بی‌غبرت‌ها رجز می‌خوانند، آن‌وقت معلوم می‌شه رستم صولت و افندی پیزی کیست.»

مازندرانی

همه خَنّه هاکردنه، نا، کاکا رسّمِ لال لالی سِه، چه همه دونسنه که وِنه زبون، کِتّنه. اینسه خَنّه هاکِردنه که داش‌آکِل، شهر دِله، نَکّه و چوزن بیه. هیش‌کی پیتا نَیّه که وِنه چو رِ بَخرد، ناشته بو. شو شو، اون‌گِدِر که سَردِزّک مَلِه‌سَر، اِسّا بِه، کاکا‌ رسّم که خار بِه، وِنه گَت گَتونَم، بِمبون، وِنه پَلی، زِنّی زونه.‌

 

 

آوانوشت

hamә xannә hākәrdәnә, nā, Kā kā Rәssәm-e lālāli-e se, če hamә dunәsәnә ke vәn-e zәbun, kәtәnnә. ?inese xannә hākәrdәnә, ke Dāš ?ākәl, šahr-e dәlә, nakkә u čuzan biә. hiški pitā nayyә ke vәn-e ču rә baxәrd nāštәbu. šu šu, ?ungәdәr ke Sar Dәzzәk-e malә sar ?әssā be, Kā kā Rәssәm ke xār be, vәn-e gat gatun am bembun, vәn-e pali zәnni  zunә.

فارسی

همه زدند زیر خنده، نه این‌که به گرفتن زبان کاکارستم خندیدند، چون می‌دانستند که او زبانش می‌گیرد، بلکه به این خاطر خندیدند که داش‌آکل در شهر مثل گاو پیشانی سفید، سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمی‌شد که ضرب شستش را نچشیده باشد، هر شب وقتی‌که دَمِ محلّه‌ی سر دُزّک می‌ایستاد، کاکارستم که سهل بود، اگر جدّش هم می‌آمد لُنگ می‌انداخت.

مازندرانی

کاکا رسّم، شِه، دونسّه که داش‌آکِلِ قِدّ ناینا، وِنه تَنه نِیه، چه، دِ کش ونه دَسْ سَر رِ بَخرِد بیه. سهْ چارْ کَش-َ م داش‌آکِل وِنه دِلهْ‌سر هِنیشت بیه. چَن شوِ پیش کاکا‌رسّم، که وِنه سَر رِ دیر بَدیه، خَله گَت گَتی هاکرده. داش‌آکِل، مَلْکِه‌‌میت دسّوری سر بَرِسیا، اَتی وِره، شیشکیْ لَلِه، بار هاکردا، بَئوته:

« کاکا، بُور، شِه سَر رِ، چاقَد دِینگن، مَیینه که اتّا بَس ویش‌تر بَکشی. خار تِه رِه بِساته. دونّی چیه؟ این بی‌رگی رِ کنار بِل. شِه خِدّه، خَله مرد دونّی، خجالت نکشنی، وِ -َ م شِه اتّا جور گدایی هَسّه که شِه پیشه کنّی. هر شوء خدا، مردِم دمّه گینی، پوریایِ ولی رِ، قسم خیمه که اتّه کَش دیگه، دادْ بیداد هاکنی، ته بِنار رِ گیرمه. همین تجیه قمه‌ جا، ته رِ، لاب زَمّه، شَمّه.

اون‌گِدِر، کاکا رسّم، شِه حساب رِ جَم هاکرده، امّا داش‌آکِل جا، غِض هاکرده، وامِه په گِرِسه که، شِه زَر رِ بشنّه.

آوانوشت

Kā kā Rәssәm, še, dunnәssә ke Dāš ?ākәl-e γәddә nāynā, vәn-e tanә niә, če dә kaš vәn-e das sar rә baxәrd biә. sә čār kaš am Dāš ?ākәl vәn-e dәlә sar hәništ biә. čan šu piš Kā kā Rәssәm, ke vәn-e sar rә dir badiә, xale gat gati hākәrdә. Dāš ?ākәl, malkә mit dassuri sar barәssiā, ?ati vәrә šiški lalә, bār hākәrdā, bautә:

Kā kā, bur še sar rә čāγad dingәn! mayyәnә ke ?attā bas vištәr bakәši. xār tә rә bәsātә. dunni čiә? ?in biragi  rә kәnār bel. še xәddә, xale mard dunni, xәjālәt am nakәšәni, ve am še ?attā jur gәdāi hassә ke še piš kәnni. har šu-e xәdā, mardәm-e dammә gini, puriā-e vali rә γasәm xәymә ke ?attә kaš-e digә, dād bidād hākәni, te bәnār rә girmә. hamin tejiә γamә-e jā tә rә lāb zammә, šammә.

ungәdәr, Kā kā Rәssәm, še hәsābә jam hākәrdә, ?ammā Dāš ?ākәl-e jā, γez hākәrdә, vāmә-e pe gәrәsә ke, še zar rә bašәnnә.

فارسی

خود کاکا هم می‌دانست که مرد میدان و حریف داش‌آکل نیست، چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه  چهار بار هم روی سینه‌اش نشسته بود. چند شب پیش کاکارستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاک می‌کرد. داش‌آکل مثل اجلِ معلق سر رسید و یک مشت متلک بارش کرده، به او گفته بود:

«کاکا، مردت خانه نیست. معلوم می‌شه که یه بَست بیشتر کشیدی، خوب شَنگلت کرده. می‌دانی چییه؟ این  بی‌غیرت بازی‌ها، این دون بازی‌ها را کنار بگذار، خودت را زده‌ای به لاتی، خجالت هم نمی‌کشی؟ این هم یک‌جور گدایی است که پیشه‌ی خودت کرده‌ای. هر شبه‌ی خدا جلو راه مردم را می‌گیری؟ به پوریای ولی قسم، اگر دو مرتبه بد مستی کردی سبیلت را دود می‌دهم. با برگه‌ی همین قمه دو نیمت می‌کنم.»

آن‌وقت کاکارستم دُمش را گذاشت روی کولش و رفت. امّا کینه‌ی داش‌آکل را به دلش گرفته بود و پیِ بهانه می‌گشت تا تلافی بکند.

مازندرانی

اتّه ‌وَر دیگه، دِشتِ شیراز خَلْخ، داش‌آکِل رِ دِلْ‌دَوِس بینه، چه اون گِدر که سَر‌دِزّک مَلِه‌سَر رِ قِرِق کِرده، مَردِمِ زَنه وَچِه رِ کار ناشته، دَکّل، مَردِمه جا مِهرِبون بیه، اگه اتّا مَلکه‌میت بَرسی، اتّا زِناء جا، شوخی هاکِردْ بو، یا زور بَتّه بو، داش‌آکِل، وِ رِ، وِسنّیه، وِنه دَس، دَرشی نیّه. گِل به گِل، داش‌آکِل، مَردمِ دسّه گِیته، وِشونه پیل دا. اگه وِنه کِف کوک بیبو، مَردِمه بار رِ، وَرده، وِشونِ خِنه رَسنیه. اتّا عِبی که داشته، وِه بیه که، چِش ناشته اتّا کس دیگه رِ بَوینه که وِره، جور اِسّا (دَره). اَیْ کاکارسّم که اتّآ روز، سه مِثخال تِریاک کَشیا، هِزار جور، تَیْنِک دَر اِیارده.

آوانوشت

atә var-e digә, dәšt-e širāz-e xalx, Dāš ?ākәl rә dәl davәs binә, čә un gәdәr ke Sar Dәzzәk -e malә sar rә γәrәγ kәrdә, mardәm-e zanә vačә rә kār nāštә. dakkәl, mardәm-e jā mehrәbun biә. ?agә, ?attā malkә mit barәsi, ?attā zәnā-e jā šuxi hākәrd bu, yā zur battә bu, Dāš ?ākәl vәrә vәsәnniә, vәn-e das, darši nayyә . gәl bә gәl, Dāš ?ākәl, mardәm-e das ә gitә, vәšunә pil dā. ?agә, vәn-e kef, kuk bibu, mardәm-e bār rә, vardә vәšun-e xәnә rasәniә. ?attā ebi, ke dāštә, ve biә ke, čәš nāštә, attā kas-e digә rә bavinә ke vәrә jur ?әssā (darә). ?ay Kā kā Rәssәmә ke ?attā ruz, sә mәsxāl tәryāk kašiā, hәzār jur, taynәk dar ?iārdә.

فارسی

از طرف دیگر داش‌آکل را همه‌ی اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال که محلّه‌ی سر دزک را قُرق می‌کرد، کاری به کار زن‌ها و بچه‌ها نداشت، بلکه برعکس با مردم به مهربانی رفتار می‌کرد و اگر اجل برگشته‌ای با زنی شوخی می‌کرد یا به کسی زور می‌گفت، دیگر جان سلامت از دست داش‌آکل به در نمی‌برد. اغلب دیده می‌شد که داش‌آکل از مردم دست‌گیری می‌کرد، بخشش می‌نمود و اگر دَنگش می‌گرفت بار مردم را به خانه‌‌شان می‌رسانید. ولی بالای دست خودش هم چشم نداشت کس دیگر را ببیند، آن هم کاکارستم که  روزی سه مثقال تریاک می‌کشید و هزار جور بامبول می‌زد.

مازندرانی

کاکارسّم، که بَدیه، وِره قَوه‌خِنه‌ دِلِه، اِتی تَرِز بَوتنه، خَله، جِنّونی بیّا، شِه شارِب رِ جوسّه. اَگه وِره کارد بزو بویی، اتّا تِپّه خون، وِنه تَنه جا، نَکِلِسّه. اَتی تمون که بَیّه، وِشونِ غَش‌غَشِ خَنّه جِر بِمو، همه‌‌تایی، بِه‌‌چِمِر بَینه، مَگه قَوه‌چیه شاگرد، که وِنه رنگ، دَرِسه. یَخه حسنی جِمِه، ونه تن، شب‌کلا، ونه سر، دَبیتِ شِروار، ونه لینگ، شِه بتیم داشتا، خَنّه‌کَری، وِنه بِتیمْ‌پوس، داشته، پاره بیا، شِه دور گِرِسه، ویشتر مَردِم، وِنِه خَنّه -ِ سه، خَنّسنه. کاکارسّم، خَله غضب هاکرده، بِلوری قنّون رِ بَیته، قَوه‌چی شاگردِ سَر سِه، بوشاء. قنّون، سِمْوار چَک هایته، سِمْوار، کَتلِ جا، با قِری جِر دَکِتِا، اتّه خَله اسکان رِ جَره هاکرده. اون‌ماغِ، کاکارسّم، شِه جا پِرِسّا، تِرشه‌تیلن‌هاکِرد، قَوه‌خِنه جا دَربورده.

قَوه‌چی، سَر پِلِتِه بَیی، سِمْوار رِ، سَرِ وَر هاکردا، بَئوته:

رِسّم بیه، وِنه گِرز، مِم بیمه، مِه بِشکسّه سِمْوار!

آوانوشت

Kā kā Rәssәm ke badiә, vәrә, γavәxәnә-e dәlә, ?әti tarәz bautәnә, xale jәnnuni bayyā, še šārәb rә jussә, ?agә vәrә kārd bazu buyi, ?attā tәppә xun, vәn-e tanә jā, nakәlssә. ?ati tәmun ke bayyә, vәšun-e γaš γaš-e xannә, jәr bemu, hamә tāi, be čәmәr baynә, magә γavә či-e šāgәrd, ke vәn-e rang darәsә, yaxә hasәni jәmә, vәn-e tan, šab kәlā, vәn-e sar, dabitә šәrvār, vәn-e ling, še bәtim rә dāštā, xannә kari, vәn-e bәtim pus, dāštә, pārә biā, še dur gәrәssә, vištәr-e mardәm, vәn-e xannә-e se xannәsәnә.

Kā kā Rәssәm, xale γazәb hākәrdә, bәluri γannun rә baytә, γavә či-e  šāgәrd-e sar-e se bušāә. γannun, sәmvār rә čak hāytә, sәmvār, katәl-e jā, bā γәri, jәr dakәtā, ?attā xale ?әsәkān  rә, jarә hākәrdә. ?un māγe, Kā kā Rәssәm, še jā perәssā, tәršә tilәn hākәrd, γavә xәnә jā, dar burdә.

γavә či, sar pelәtә bayi, sәmvār rә sarә var hākәrdā, bautә:

Rәssәm biә, vәn-e gәrz, mәm bimә, me bәškәssә sәmvār!

 فارسی

کاکارستم از این تحقیری که در قهوه‌خانه نسبت به او شد مثل برج زهر مار نشسته بود، سبیلش را می‌جوید و اگر کاردش می‌زدند خونش در نمی‌آمد. بعد از چند دقیقه که شلیک خنده فرو‌کش کرد، همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه‌چی که با رنگ تاسیده، پیرهنِ یَخه حَسَنی، شب‌کلاه و شلوار دَبیت، دستش را روی دلش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب می‌خورد و بیشتر سایرین به خنده‌ی او می‌خندیدند.

کاکارستم از جا در رفت، دست کرد قندان بلور تراش را بر داشت برای سرِ شاگردِ قهوه‌چی پرت کرد. ولی قندان به سماور خورد و سماور از بالای سکو با قوری به زمین غلتید و چندین فنجان را شکست. بعد کاکارستم بلند شد با چهره‌ی برافروخته از قهوه‌خانه بیرون رفت.

قهوه‌چی با حال پریشان سماور را وارسی کرد گفت:

« رستم بود و یک‌دست اسلحه، ما بودیم و همین سماور لَکَنته.»

 

 

مازندرانی

قَوه‌چی، شِه اینْ‌تا حَرفه، غِمیره هاکِرد، بَئوتا، وِنه حَرفه دِله که رِسّمه، لوشه‌پِلِه‌چِک، هِدا، مَردِمه، ویشتر، خَنّه بَیته. قَوه‌چی، که خَله ناشتی خِنه‌مونی داشته، شِه شاگردِ سِه، دَس به راس بَیّه. داش‌آکِل، خَنّه ‌بَکردا، دَس دِینگو شِه پِلهِ دِله، کیسِکاکِ پیل رِ، دربیارده، اون مین دِمّدا.

همین ماغِ، اتّا مَردی، مَخمله پَسّک‌، وِنه تن، گشاده شروار، وِنه لِینگ، لَم‌ْ‌چوکلا، وِنه سَر، بَتوشت، بِمو قَوه‌خِنه دِله. این‌ور اون ور رِ هارشیه، بورده داش‌آکِل پَلی، سلام هاکردا، بَئوته:

حاجی صمد بَمرده.

آوانوشت

γavә či, še ?intā harfә, γәmirә hākәrd, bautā, vәn-e harfә dәlә, ke Rәssәmә lušә pәlečәk hәdā, mardәmә, vištәr, xannә baytә. γavә či, ke xale, nāšti xәnә muni dāštә, še šāgәrde se, das bә rās bayyә. Dāš ?ākәl, xannә bakәrdā, das dingu še pelә-e dәlә, kisәkāk pil rә, dar  biārdә, ?un miәn dәmmәdā.

hamin  māγe, ?attā mardi, maxmәlә passәk vәn-e tan, gәšādә šәrvār vәn-e ling, lam ču kәlā, vәn-e sar, batušt, bemu γavә zәnә-e dәlә. ?in var un var rә hārәšiә, burdә Dāš ?ākәl-e pali, sәlām hākәrdā, bautә:

Hāji Samәd bamәrdә.

فارسی

او این جمله را با لحن غم‌انگیزی ادا کرد، ولی چون در آن کنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدّت کرد. قهوه‌چی از زور پَسی به شاگردش حمله کرد، ولی داش‌آکل با لبخند دست کرد، یک کیسه پول از جیبش در آورد، آن میان انداخت.

در این بین مردی با پَستک مخمل، شلوار گشاد، کلا نمدی کوتاه، سراسیمه وارد قهوه‌خانه شد. نگاهی به اطراف انداخت، رفت جلو داش‌آکل سلام کرد و گفت:

«حاجی صمد مرحوم شد.»

مازندرانی

داش‌آکِل، شِه سَر رِ، راس هاکردا، بَئوته:

خدا وِره بیامِرزِنّه!

– مَگه ندوننی وصیت هاکرده؟

– مِن که گروه اکبر جَم دَنیمه، بور وِشونِ جَم رِ، خَوِر هاکن!

– آخه، تِه رِه، شِه وکیل وصی هاکِرده …

آوانوشت

Dāš ?ākәl, še sar rә, rās hākәrdā, bautә:

xәdā vәrә biāmәrzәnne!

– magә nadunәni vasiyәt hākәrdә?

– mәn ke gәru-e ?akbәr-e jam danimә, bur, vәšun-e jam rә xavәr hākәn!

-?āxe, tәrә še, vakil vasi, hākәrdә ..

فارسی

داش‌آکل سرش را بلند کرد و گفت:

«خدا بیامرزدش!»

«مگر شما نمی‌دانید وصیت کرده.»

«من که مرده‌خور نیستم. برو مرده‌خورها را خبر کن.»

– آخر شما را وکیل و وصیّ خودش کرده …

مازندرانی

مِثه این که، این‌تا گَبه جا، داش‌آکِلِ چِرد بوسّه، اَیْ وِره، خار، هارشیه، شِه ساآل رِ، دَس بَکشیه، وِنه لَمه‌کلا، په‌ای، بورده، وِنه ساآل که اِفتاب بَوریشت بِیه، دِیار بَیّه، اتّا لاپّه، بَسوت بِه، قَوه‌ای رنگ، بئیی بیه. اتّی لاپّه که کلای بِن دَی بیه، اسبه بَمونِس به. بَد، شِه کِلّه رِ، اتّا تو هِدا، شِه چوبِغ(چِپِغ) رِ، در بیارده، آسّوک، وِنه سَر تِتِم دَ کِرده، شِه شسّه جا، وِنه دور رِ جَم هاکِردا، تَش بَیتا، بَئوته:

خدا، حاجی رِ بیامرزنّه! اِسا که بَمرده، خاره کار نکِرده، اَما رِ، هَنّه‌ هَلومه دِله دِمّدا. خا! اِسا تِه بور، مِن، تِه کاب رِ، مِجِمِه.

آوانوشت

mәse ?inke, ?intā gab-e jā, Dāš ?ākәl-e čәrd bussә. ?ay vәrә, xār hārәšiә. še sāāl rә das bakәšiә, vәn-e lamә kәlā, pә?i burdә, vәn-e sāāl ke ?әftāb bavrišt biә, diār bay yә. ?attā lāppә, basut be, γavә?i rang, bai biә, ?atti lāppә ke kәlā-e bәn day biә, ?әsbe bamunәs be. bad, še kәlā rә, ?attā tu hәdā, še čubәγ (čәpәγ) rә dar biārdә, ?āssuk, vәn-e sar, tәtәm da kәrdә, še šass-e jā, vәn-e dur rә jam hākәrdā, taš baytā, bautә:

xәdā hāji rә biāmәrzәnne! ?әsā ke bamәrdә, xārә kār nakәrdә, ?amā rә, hannә halum-e dәlә dәmmәdā. xā! ?әsā tә bur, mәn te kāb rә mәjәmә.

فارسی

مثل این که از این حرف، چُرتِ داش‌آکل پاره شد، دوباره نگاهی به سر تا پای او کرد، دست کشید روی پیشانیش، کلاه تخم‌مرغی او پس رفت و پیشانی دو رنگه او بیرون آمد که نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه‌ای رنگ شده بود و نصف دیگرش که زیر کلاه بود سفید مانده بود. بعد سرش را تکان داد، چپق دسته خاتم خودش را در آورد، به آهستگی سر آن را توتون ریخت و با شستش دور آن را جمع کرد، آتش زد و گفت:

«خدا حاجی را بیامرزد، حالا که گذشت، ولی خوب کاری نکرد، ما را توی دغمسه انداخت. خوب، تو برو، من از عقب می‌آیم.»

مازندرانی

اون‌تایی که دِله بِمو، حاجی صمدِ پیشکار، بِه. وِ گَت گَته شاب بزو، دربورده.

داش‌آکِل، بیز بزوئه. تفنّی، شِه چوبِغ(چِپغ) پوک زو.

این‌تا رِ مونسه، که اَدقّه‌سَر، هوا سرِ خنّه خِشالیه قَوه‌خِنه رِ، سیو شُورم بَیره. اون‌گِدِر که داش‌آکِل، شِه چوبِغ (چِپغ) کِلِن (کَلِن) رِ بَشنّیه، پِرسا، وَردهِ غَوِسِه رِ، قَوه‌چیه شاگردِ دَس، بِسْپارسه. قَوه‌خِنه جا در بورده.

اون‌گِدِر که داش‌آکِل حاجی صمدِ کِنّا بِن، بورده. دیدِن، توم بَی بیه. چَن تا، قِران‌خونا، جِزوه تَنِک‌کَر، پیلِ سر، توکَش بوکَش داشتنه.

آوانوشت

?untāi ke dәlә bemu, Hāji Samәd-e piškār be. ve gat gatә šāb bazu, dar darburdә.

Dāš ?ākәl, biz bazuә. tәfannәni, še čubәγ (čәpәγ)ә puk zu.

?intā rә munәsә, ke ?addaγә sar, hәvā sar-e xannә xәšāli-e γavә xәnә rә, siyu šurәm bayre. ?un gәdәr ke, Dāš ?ākәl, še čubәγ (čәpәγ)-e kәlen (kalen) rә bašәnniә, perәsā. vardә-e γvәsә rә, γavә či-e šāgәrd-e das, bәspārәsә, γavә xәvә-e jā dar burdә.

?un gәdәr, ke, Dāš ?ākәl, Hāji Samәd-e kәnnā bәn burdә, didәn, tum bay biә. čan tā γorān xunā,  jәzvә tanәk kar, pil-e sar, tukaš bukaš, dāštәnә.

فارسی

کسی که وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و با گام‌های بلند از در بیرون رفت.

داش‌آکل سه گره‌اش را درهم کشید، با تفنّن به چپقش پُک می‌زد و مثل این بود که ناگهان روی هوای خنده و شادی قهوه‌خانه از ابرهای تاریک پوشیده شد. بعد از آن که داش‌آکل خاکستر چپقش را خالی کرد. بلند شد، قفس کرک را به دست شاگرد قهوه‌چی سپرد و از قهوه‌خانه بیرون رفت.

هنگامی‌که داش‌آکل وارد بیرونی حاجی صمد شد، ختم را ورچیده بودند، فقط چند نفر قاری و جزوه‌کش سر پول کشمکش داشتند.

مازندرانی

اَتی تمون که حوضه‌سر، مَطّلی بَکشیه، وِره، اتّا گَته خِنه دِله بَوردنه که وِنه اِرِسی، دَیا وَر، وا بیه. زِنا، پرده‌ِ پشت بِمو. داش‌آکِل، بَدِ سلامْ تارِف، تختکه سَر هِنیشتا، بَئوته :

خانِم، تِه سَر سِلامت بو! خِدا، تِه وَچون رِ تِسّه بِلّه!

خانِم، هِی بورده گَلیا، غمیره هاکرد، بَئوته :

اون‌ شو که حاجی حال، دَرِسّه، بوردنه، امامْ جَمه رِ، وِنه سَرینْ سَر، بیاردنه. حاجی، همه تایی پَلی، تِه ره، شِه وکیلْ وصی هاکِرده. یَقِنه شما، حاجی رِ، خَلِه توم، اِشناسینی!

آوانوشت

?ati tәmun, ke huzә sar, mattәli bakәšiә, vәrә, ?attā gatә xәnә-e dәlә, bavәrdәnә ke vәn-e ?әrәsi, dayā var, vā biә. zәnā, pardә-e pәšt bemu, Dāš ?ākәl, bad-e sәlām tārәf, taxtәk-e sar, hәništā, bautә:

xānәm! te sar sәlāmәt bu! xәdā, te vačun rә, tesse belle!

xānәm, hi burdә galiā, γәmirә hākәrd, bautә:

?un šu, ke Hāji-e hāl, darәssә, burdәnә, ?emām jamә rә vәn-e sarin sar, biārdәnә. Hāji, hamә tāi-e pali, tә rә, še vakil vasi, hākәrdә. yaγәne, šәmā, Hāji rә, xale tum, ?әšnāsini!

فارسی

بعد از این که چند دقیقه دم حوض معطّل شد، او را وارد اتاق بزرگی کردند که اُرسی‌های آن رو به بیرونی باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش‌آکل روی تشک نشست و گفت:

«خانم سرِ شما سلامت باشد، خدا بچّه‌هایتان را به شما ببخشد.»

خانم با صدای بلند گرفته گفت:

همان شبی که حال حاجی به‌هم خورد، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند  و حاجی در حضور همه‌ی آقایان شما را وکیل و وصی خودش معرفی کرد، لابد شما حاجی را از پیش می‌شناختید؟

مازندرانی

– اَما پنج سال پیش، کازرونِ سفرِ دِله، دیرِ جا، آشنا بَیمی.

– حاجی، خدا بیامرزی، همه‌گِدر، گِته: « اگه اتّا مرد، دَرِه، فلانیه.»

– خانِم! مِن شِه آزادی رِ، همه چیِ توم، ویش‌تر، دِلْ دَوِسّمه. امّا اِسا که مِردهِ دَیْن، مِه گِردن دَره، افتابه سو رِ، قَسم خِیمِه که اگه نَمِردِمه، همه رِ، نشون دِمه.

بَد، هَم‌تی که شِه سر رِ دِاردنیه، اتّا پَرده میئن، اتّا سیو چِشه کیجا رِ بَدیه، که وِنه دِیم، اِنارِ دِله بیه. اَدّقه نَیه که وِشون، چِش به چِش، بَینه، اون کیجا، خجالتِ بِره بیّا، پرده رِ دمّدا، په‌ای بورده.

آوانوشت

– ?amā panj sāl-e piš, kāzәrun-e safәr-e dәlә, dir-e jā, ?āšnā baymi.

– Hāji, xәdā biāmәrzi, hamә gәdәr, gәtә: ?agә attā mard darә, fәlāniә.

– xānәm! mәn še ?āzādi rә, hamә či-e tum, vištәr dәl davәssәmә. ?amā ?әsā ke mәrdә-e

dayn, me gәrdan darmә, ?әftābә su rә, γasәm xәimә, ke ?agә namәrdәmә, hamә rә, nәšun demә.

bad, hamti ke še sar rә dārdәniә, ?attā pardә-e miәn, ?attā  siyu čәšә kijā rә badiә, ke vәn-e dim, ?әnār-e dәlә biә. ?addaγe nayyә ke vәšun, čәš, bә čәš, baynә, ?un kijā, xәjālәtә bәre, bayyā,  pardә rә dәmmәdā,  pә?i burdә.

  فارسی

«ما پنج سالی پیش در سفر کازرون با هم آشنا شدیم.»

«حاجی خدا بیامرز همیشه می‌گفت اگر یک‌نفر مرد هست فلانی است.»

«خانم، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم، امّا حالا که زیرِ دِیْنِ مرده رفته‌ام، به همین تیغه‌ی آفتاب قسم اگر نمردم به همه‌ نشان می‌دهم.»

بعد همین‌طور که سرش را برگردانید، از لای پرده‌ی دیگر، دختری را با چهره‌ی برافروخته و چشم‌های گیرنده‌ی

سیاه دید. یک دقیقه نکشید که در چشم‌های یک‌دیگر نگاه کردند، ولی آن دختر مثل این که خجالت کشید، پرده را انداخت و عقب رفت.

  مازندرانی

این کیجا، خِجیر و خارِکْ بِه؟ گمون کِمّه! هَچّی بیه، وِنه گیرا چِش، شِه کار رِ هاکِردا، داش‌آکِلِ حال رِ، دَاردِنیه. وه شِه سَر رِ، جِر بیاردا، سِرخه سیو بیّه.

این‌تا کیجا، مرجان، حاجی صمدِ دِتِر، اِتی زوشِ کیجا و چِک و ‌پرسی‌کَر به. بِمو، شِه قیّوم رِ بَوینه، که چَکْ‌ بِنِه زَنه شیراز، وِره اِشناسینه.

داش‌آکِل، فِردانا، حاجیِ کارِ په بورده. اتّا چَچّیِ دونا، دِ نفر داشْ‌مَشدی، اتّا میرزاء جا، هَچّی کَدبیه رِ بَنویشتا، صورت بیته. هَچّی رِ، نخواسنه، امّارِ دِله دینگو، امّارِ دَر رِ میمه‌مِر هاکرده. هچّی رِ، بَشسّه بَروشِن، بروتنه. ملکِ قواله مواله‌رِ، وِنِسه، بخونسنه.‌ ونه بخایی رِ، بیته، ونه بدیی رِ هدا. دِشتِ کار، دِ روز و شوی سر، رَجِه‌رِ، بَیّه. سِیّمین شوء سر، داش‌آکِل خَسّا توتیا بَئی، داشته چارسوِ سید حاج غریب پَلی، شِه سِره‌ور شیه، را سر، امامْ‌قلی چِلِنگر، وِره کَش بَخردا، بَئوته:

آوانوشت

?intā kijā, xәjir u xārәk be? gәmun kәmmә! hačči biә, vәn-e girā čәš, še kār rә hākәrdā, Dāš ?ākәl-e hāl rә dārdәniә. ve še sar rә jәr biārdā, sәrxә siyu bayyә.

?intā kijā, Marjān, Hāji Samәd-e dәtәr, ?әti zušә kijā u čә ku pәrsi kar biә. bemu, še γayyum rә bavine, ke čak bәnәzanә širāz, vәrә ?әšnāsinә.

Dāš ?ākәl, fәrdānā, Hāji-e kār-e pe burdә. ?attā čačči-e dunā, dә nafәr dāš mašdi, ?attā mirzā-e jā, hačči kadbiә rә banvištā surәt baytә. hačči rә nәxāsәnә, ?әmmār-e dәlә dingu, ?әmmār-e dar rә mimә mәr hākәrdә. hačči rә, bašessә barušәn, barutәnә. mәlk-e γәvālә mәvālә rә, vәnәsә, baxunәsәnә. vәn-e bәxāyi rә, baytә, vәn-e bәdeyi rә hәdā. dәšt-e kār, dә ruz u šu-e sar, raj ә re, bayyә. sәyyәmin šu-e sar, Dāš ?ākәl, xassә ā tutiā bayi, dāštә čārsu-e sayyәd Hāj γarib-e pali, še sәrә var šiә, rā sar, ?Emām γәli čәlәngәr, vәrә kaš baxәrdā, bautә:

 فارسی

   آیا این دختر خوش‌گِل بود؟ شاید، ولی در هر صورت چشم‌های گیرنده‌ی او کار خودش را کرد و حال داش‌آکل را دگرگون نمود، او سر را پایین انداخت و سرخ شد.

این دختر مرجان، دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناسِ شهر و قیّم خودشان را ببیند.

داش‌آکل از روز بعد مشغول رسیدگی به کارهای حاجی شد، با یک‌نفر سمسارِ خبره، دو نفر داش محل و یک‌نفر منشی همه‌ی چیزها را با دقّت ثبت و سیاهه برداشت. آن‌چه زیادی بود در انباری گذاشت. دَرِ آن را مُهر و موم کرد، آن‌چه فروختنی بود فروخت، قباله‌های املاک را داد برایش خواندند، طلب‌هایش را وصول کرد و بدهکاری‌هایش را پرداخت. همه‌ی این کارها در دو روز و دو شب رو‌به‌راه شد. شب سوم داش‌آکل خسته و کوفته از نزدیک چهارسوی سیّد حاج غریب به طرف خانه‌اش می‌رفت. در راه امام قلی چلنگر به او برخورد و گفت:

 مازندرانی

تاسا، دِ شوء ، کاکا رسّمِ چِش، را دَره، تِه رِ بَوینه. اَ‌شون، گِته، یارو، خار، اَما رِ، کَل امیر هاکِرده، گِمون کِمّه، شِه قولِ فِل رِ، یاد بکرده..

داش‌آکِل، شِه شارب رِ، دَس بَکشیا، بَئوته:

وِنِه پِه نیار!

داش‌آکِل رِ، خارْ یاد دَیّه که پَرِه کَش، قوه‌خِنهِ دِ میلِ دِلِه،کاکارسّم، وِنِسِه، خَطه نِشوم بَکشیه. وِه، شِه حریف رِ، خار اشناسیه، دونسه، کاکارسّم، امام‌قلیه جا، بِساته، وره خیت هاکنن، وِنه حَرف رِ، سَرْ ریش نَیته، شِه را رِ، بَیته، بورده. را دِلِه، وِنه دل، مرجانِ پَلی دَیّه، هَچّی خواسّه، ونه رخته پِچار رِ، شه چشِ پلی نیاره، نتونسا، ویشتر، ونه چِشِ پَلی، اِمو.

آوانوشت

tāsā, dә šuә, Kā kā Rәssәm-e čәš rā darә, tә rә bavine. ?ašun, gәtә, yāru, xār, ?amā rә, kal ?amri, hākәrdә, gәmun kәmmә, še γaulә fel rә, yād bakәrdә.

Dāš ?ākәl, še šārәb rә das bakәšiā, bautә:

vәn-e pe niār!

Dāš ?ākәl rә, xār yād dayyә, pare kaš, γavә xәnә-e Dәmil-e dәlә, Kā kā Rәssәm, vәnesә, xattә nәšum bakәšiә. ve še harif rә, xār ?әšnāsiә, dunәsә ?Emām γәli-e jā, bәsātә, vәrә, xit hākәnәn, vәn-e harf rә, sar riš, naytә, še rā rә, baytә, burdә. rā dәlә, vәn-e dәl, Marjān-e pali dayyә. hačči xāssә, vәn-e rextә pečār rә, še čәš-e pali, niāre, natunәsā, vištәr vәn-e čәš-e pali, ?emu.

فارسی

«تا حالا دو شب است که کاکا‌رستم چشم به راه شما بود. دیشب می‌گفت یارو خوب ما را قال گذاشت، به نظرم قولش از یادش رفته!»

داش‌آکل دست کشید به سبیلش و گفت:

«بی‌خیالش باش!»

داش‌آکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوه‌خانه‌ی دومیل، کاکا‌رستم برایش خط و نشان کشید، ولی از آن جایی که حریفش را می‌شناخت و می‌دانست که کاکارستم با امام‌قلی ساخته تا او را از رو ببرند، اهمیتی به حرف او نداد، راه خودش را پیش گرفت و رفت. در میان راه همه‌ی هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هرچه می‌خواست صورت او را از جلو چشمش دور بکند بیشتر و سخت‌تر در نظرش مجسّم می‌شد.

مازندرانی

داش‌آکل، سی و پَن ساله مَردیا، قِجّاق آدِم، بیه، نَخِشه دِیم داشته، هرکی اتّا کش، وره، بَدی بو، ونه رخته‌پچار، وره، نَخِش نما، و ونه دل رِ گیته. اگه، اتّا کش، ونه گب رِ، دل هِدا بو، و ونه زنّگیِ قَصّه رِ که دِشتِ چَک‌ بِنه‌زَن  دونسنه، بشنوسه بو، وره، دل وَنِسه. اگه، ونه دیمِ قمه مال رِ، نِشی، داش‌آکلِ رخته‌پچار، بَد نَیا، گیرا بیه: شِوا چِش، سیو پِر پِشته بِرفه، گِشاده دِیم، نازکه وِنی، سیو ریشه شارِب.

وِنِه دیمِ قَمهْ مال، وِنِه رِختا بَشیره رِ،  به‌هم بَزو. وِنه دِیما ساآلْ‌سَر، قَدّارهِ مال، دَیّه که خار، جوش نَیته، زَمِه‌مال‌، وِنِه دِیمِ میون، سوسو، کَشیه، همه توم، بَتّر، اَتّا بیه، که وِنِه چَبه چِشِ کنار رِ، جِر بیارده.

آوانوشت

Dāš ?ākәl, siyu pan sālә mardi ā γәččāγ ?ādәm, biә. naxәšә dim  dāštә. har ki, ?attā kaš, vәrә badi bu, vәn-e rextә pečār, vәrә naxәš nәmā, vәn-e dәl rә gitә. ?agә, ?attā kaš, vәn-e gab rә, dәl hәdābu u vәn-e zәnnәgi-e γassә rә, ke dәšt-e čak bәnә zan, dunәsәnә, bәšnusә bu, vәrә dәl vanәsә. ?agә vәn-e dim-e γamә māl rә, neši, Dāš ?ākәl-e rextә pečār, bad nayyā , girā biә: šәvā čәš, siyu pәr pәštә bәrfә, gәšādә dim, nāzәkә vәni, siyu rišә šārәb. vәn-e dim-e γamә māl, vәn-e rext ā baširә rә bә ham bazu. vәn-e dimā sāāl sar, γāddārә-e māl, dayyә ke xār, juš naytә, zamә māl, vәn-e dim-e miәn, su su kašiә. hamә tum battәr, ?attā biә, ke vәn-e čabә čәš-e kәnār rә, jәr biārdә.

 فارسی

داش‌آکل مردی سی و پنج‌ساله، تنومند ولی بد سیما بود. هرکس دفعه‌ی اوّل او را می‌دید قیافه‌اش توی ذوق می‌زد، امّا اگر یک مجلس پای صحبت او می‌نشستند یا حکایت‌هایی که از دوره‌ی زندگی او وِرد زبان‌ها بود می‌شنیدند، آدم را شیفته‌ی او می‌کرد، هرگاه زخم‌های چپ اندر راست قمه که به صورت او خورده بود ندیده می‌گرفتند، داش‌آکل قیافه نجیب و گیرنده‌ای داشت: چشم‌های میشی، ابروهای سیاه پُر پشت، گونه‌های فراخ، بینی باریک با ریش و سبیل سیاه. ولی زخم‌ها کار او را خراب کرده بود، روی گونه‌ها و پیشانی او جای زخم قدّاره بود که بدجوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق می‌زد و از همه بدتر یکی از آن‌ها کنارِ چشمِ چپش را پایین کشیده بود.

مازندرانی

  وِنه پِر، اتّا گته اربابِ فارس بیا، اون‌گِدِر که بمرده، ونه کِلّ ماله منال، ونه اتّا ریکا رِ، بریسه. داش‌آکل، کارنَکِنا و باد دَس بیه. پیل و دنیای ماله‌منالِ سه، ارزش قائل نیّه. زنّگی رِ، جونه‌مَردیا، آزادی جا، شِه پیلِ این و اونه هاده آ، گَت‌گتی هاکنِه، گاردنیه. هِچّیِ دنیا رِ، دلْ‌دَوِس، نیه، شِه دارایی رِ، ندارْ آدمون رِ دا، اون‌گِدِر، که شِه لوتّی شَم شَمه رفقونِ جا، وِل وِلی کرده، خرج کرده.

آوانوشت

vәn-e per, ?attā gat ?әrbāb-e Fārs biā ?un gәdәr ke bamәrdә, vәn-e kәll-e mālә mәnāl, vәn-e ?attā rikā rә, barәsiә. Dāš ?ākәl, kārnakәnā u bāddas biә. pil u dәnyā-e māl ә mәnāl-e se ?arzәš γāel nayyә. zәnnәgi rә, junә mardi ā ?āzādi-e jā, še pil ә ?in u unә hāde ā, gat gati hākәnә, gārdәniә. hәčči-e dәnyā rә, dәl davәs, nayyә. še dārāi rә, nәdār ?ādәmun rә dā, un gәdәr, ke še lutti šam šamә rafeγun-e jā, vel veli kәrdә, xarj kәrdә.

فارسی

پدر او یکی از ملاکین بزرگ فارس بود زمانی‌که مُرد همه‌ی دارایی او به پسر یکی یک‌دانه‌اش رسید. ولی داش‌آکل پشت گوش فراخ و گشاد‌باز بود، به پول و مال دنیا ارزشی نمی‌گذاشت، زندگیش را به مردانگی و آزادی و بخشش و بزرگ‌منشی می‌گذرانید. هیچ دل‌بستگی دیگری در زندگانیش نداشت و همه‌ی دارایی خودش را به مردم ندار و تنگ‌دست بذل و بخشش می‌کرد، و یا در مجالس بزم با یک‌دسته از دوستان که انگل او شده بودند، صرف می‌کرد.

مازندرانی

وِنِه بَدیْ‌خاری، همین اَتَنّه پِریک بِیه. اتّا چی که خلخون، نتونسنه، بووِر هاکنن، این‌تا بِه که، هِلا، دل‌دوسّنا، عاشقی هاکردن، وِنِه زنّگی یه دِلِه نِمو. چَن کَش، وِنِه رَفقون، داشتنه وِرِه گول زونا، خَلبتیْ جا، وِنِسه، بِساتنه. وِه، همیشک، پِتِک پِتِک زو. اون‌گِدِر، که حاجی صمدِ قیّوم بیّا، وِنِه کیجا، مرجان‌ رِ بَدیه، وِنِه زنّگی، دَرِسِ وَرِس بَیّه. اتّا وَر، شِه خِد رِ، وِینّسه، که مِردهِ دَیْن، وِنِه گِردن دَره، اتّی ورِ ، مرجان رِ، دِلْ‌دَوِس بِه. حاجیْ صمدِ قَیّومْ بَیّن، هِلا، ویشتر، وِنِه، کِلواره رِ سنگین هاکرده.

  آوانوشت

vәn-e badi xāri, hamin ?atanne pәrik biә. ?attā či ke xalxun, natunәsәnә, buvәr hākәnәn, ?in be ke, hәlā, dәl davәssәn ā ?āšәγi hākәrdan, vәn-e zәnnәgi-e dәlә nemu.čan kaš, vәn-e rafeγun, dāštәnә vәrә gul zunā, xalbәti jā, vәnә sә, bәsātәnә, ve, hamišәk, petәk petәk zu, ungәdәr, ke Haji Samәd-e γayyum bayyā, vәn-e kijā, Marjān rә badiә, vәn-e zәnnәgi, darәs varәs bayyә. ?attā var, še xәd rә, vinnәsә, ke mәrdә-e dayn, vәn-e gәrdan darә, ?atti var, Marjān rә, dәldavәs be. Haji Samәd-e γayyum bayyәn, hәlā, vištәr, vәn-e kәlvārә rә, saŋin hākәrdә.

فارسی

همه‌ی معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود می‌شد، ولی چیزی‌که شگفت‌آور به نظر می‌آمد این که تا کنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود. چند بار هم که رفقا زیر پایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او همیشه کناره گرفته بود. امّا از روزی که وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید، در زندگیش تغییر کلّی رخ داد. از یک‌طرف خودش را زیر دین مرده می‌دانست و زیر بار مسئولیّت رفته بود، از طرف دیگر دل‌باخته‌ی مرجان شده بود. ولی این مسئولیّت بیش از هر چیز او را در فشار گذاشته بود.

 مازندرانی

 اتّاکس که، شِه مال منال رِ، اِتی وا بِدا، شِه سِسّی جا، شِه مال رِ، تَش بزو، هَر صِوایی‌سَر، که ویشار بِه، وِنِه فکرِ ذکر، این بِه که حاجیِ دارایی رِ، ویشتر، هاکنه. ونه، زنه وچه رِ، اتّا کِچْکِه‌ خِنهِ، بَوِرده. وِشونِ خِنِه رِ، اجاره هِدا. وِنِه وَچونِ سِه، مَلّم سَرْ خِنِه، بَیته. وِنِه دارایی رِ، جَیران دِینگو. صِب تا نِماشتر، وِنِسه تَجِسّه، وِنِه زَنِه وَچِه پِه دَیّه.

آوانوشت

?attā kas ke, še mālә mәnāl rә, ?әti vā bәdā, še sәssi-e jā, še māl rә, taš bazu, har sәvāi sar ke višār be, vәn-e fәkrә zәkr, ?in be ke Haji-e dārāi rә, vištәr, hākәne. vәn-e zanә va čә rә, ?attā kәčkә xәnә, bavәrdә, vәšun-e xәnә rә, ?әjārә hәdā. vәn-e vačun-e se, mallem sar xәnә baytә. vәn-e dārāi rә, jayrān dingu. sәb tā nәmāštar, vәnesә tajәssә, vәn-e zanә vačә e pe dayyә.

فارسی

کسی که توی مال خوش توپ بسته بود و از لاابالی‌گری مقداری از دارایی خودش را آتش زده بود، هر روز صبح زود که بلند می‌شد به فکر این بود که درآمد حاجی را زیادتر بکند. زن و بچّه‌های او را در خانه‌ی کوچک‌تر برد، خانه‌ی شخصی آن‌ها را کرایه داد، برای بچه‌هایش معلم سر خانه آورد، دارایی او را به جریان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگی و سرکشی به علاقه و املاک حاجی بود.

مازندرانی

 این‌گِدِر، به بد، داش‌آکل، شو چَخ هایتنا، چارسو، قِرِق هاکردن رِ، کِنار بِشته. اَی، شِه رَفقونِ جا، ننیشت بِه. اون قدیم کلّه رِ ناشتا، وِنِه هِره هِنیشته. اوآنی که نتونسنه حاجی مال رِ، خَر خِراک هاکنن، اتّا عِدّه لوتی شَمْ شَمونی که داش‌آکلِ جا، خارنینه رِ، هَشوش دانا، اِنتریک کِردنه. اِسا وِشونِ چَل چَل بیا، داش‌آکل رِ، دَس اِینگونه، قَوه‌خِنهِ دِلِه، وِنِه خَوه، گَب زونه. پاچنارِ قَوه‌خِنهِ دِلِه، ویشتر ماقِ، داش‌آکلِ پِش‌ْسَر، حَرفِ کَشی کِرْدِنا، گِتِنه:

آوانوشت

?in gәdәr, be bad, Dāš ?ākәl, šu čax hāytanā, čārsu γәrәγ hākәrdan rә, kәnār beštә. ay, še rafeγun-e jā, naništ be.?un γadim-e kallә rә nāštā, vәn-e hәrә hәništә. ?uāni ke natunәsәnә Hāji māl rә, xar xәrāk hākәnan, ?attā eddә lutti šam šamuni ke, Dāš ?ākәl-e jā, xār naynә rә, hašuš dānā, ?әntәrik kәrdәnә. ?әsā vәšunә čal čal biā, Dāš ?ākәl rә, das ?ingunә, γavә xәnә dәlә, vәn-e xavә, gab zunә. Pāčәnār-e γavә xәnә-e dәlә, vištәr-e māγe, Dāš ?ākәl-e pәš sar, harfә kaši kәrdәnā, gәtәnә:

فارسی

از این به بعد داش‌آکل از شب‌گردی و قرق کردن چهارسو کناره گرفت. دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همه‌ی داش‌ها و لات‌ها که با او هم‌چشمی داشتند به تحریک آن‌هایی که دست‌شان از مال حاجی کوتاه شده بود، دُو به دست‌شان افتاده برای داش لُغُز می‌خواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه‌خانه‌ها شده بود. در قهوه‌خانه پاچنار اغلب توی کوک داش‌آکل می‌رفتند و گفته می‌شد:

مازندرانی

داش‌آکل رِ، گِنی؟ وِه شالْ تَرسِه! وِه مردمِ کِنّا بِنِ سگ هم نوونه، اِتی خار، بی‌چِمِر دَربورده. حاجی خِنه، مِس‌مِس کنه، مَلومه که وِنِسه اتّا چی، دَره! دیگه سر دزّک مَلِه‌سَر، که رَسِنه، شالِ چَم زنّه.

کاکارسّم، که، وِنِه جا، دَکّل، خار نیّا، وِنِه سَر، غِضِی داشته، لال لالی هاکردا، بَئوته:

«پیرْ سری و دنّونْ سری!» کِفتاله مردی، حاجی صمدِ کیجای عاشق، بیّه! شِه گزلیک رِ، کالون دینگو! مَردِمه چش رِ، سیو هاکرده، به‌خِدی، جار بزو، حاجیِ وصی بیّه، ونه مال، همه‌تایی ‌رِ، شِ سه، بیته. خدا شِدّه هاده!

آوانوشت

Dāš ?ākәl rә, gәni? ve šāl tarsә! ve mardәm-e kәnnā bәnә sag ham navunә, ?әti xār, bi čәmәr dar burdә. Hāji-e xәnә mәs mәs kәnnә. malumә ke vәnese ?attā či, darә! digә sar Dәzzәk-e malә sar, ke rasәnә, šālә čam zannә.

Kā kā Rәssәm, ke vәn-e jā, dakkәl, xār nayyā, vәnә sar, γezi dāštә, lāl lāli hākәrdā, bautә:

pir sari u dannun sari! kәftālә mardi, Hāji Samәd-e kijāe āšәγ bayyә! še gazlik rә, kālun  dingu! mardәmә čәš rә, siyu hākәrdә, bexәdi, jār bazu, Hāji-e vasi bayyә, vәn-e māl hamә tāi rә, še se, baytә, xәdā šәddә hāde!

 فارسی

«داش‌آکل را می‌گویی؟» دهنش می‌چاد، سگ کی باشد؟ یارو خوب دک شد، در خانه حاجی موس موس می‌کند، گویا چیزی می‌ماسد، دیگر دم محلّه‌ی سر دُزّک که می‌رسد دُمش را تو پاش می‌گیرد و رد می‌شود.

کاکارسّم با عقده‌ای که در دل داشت با لکنت زبانش می‌گفت: «سر پیری معرکه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیکش را غلاف کرد! خاک تو چشم مردم پاشید، کَتره‌ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همه‌ی املاکش را بالا کشید. خدا بخت بدهد.»

مازندرانی

دیگه، داش‌آکلِ حِنا، هیش‌کس پَلی، رنگ ناشتا، وِنِه، آشِ هی نَزونه. هَرکِجه، دِلِه شیه، هم‌دیگه‌ رِ پَلی، گوش گوشی، گتنا، وره، دس اینگونه. داش‌آکل، این حرفا رِ این‌جه، اون‌جه، اِشنوسا، شِه رو نیارده. وِشونِ حرفا حرفا رِ، گِس ندا. اینِ‌سِه که، اِتی مرجان رِ، دل‌دَوس، داشته، که هَمِش، ونه فکرِ ذکر بیا، نَتونِسه، وِرِه، یاد بَکِنه.

آوانوشت

digә, Dāš ?ākәl-e hәnā, hiš kas-e pali, rang nāštā, vәn-e ?āšә hi nazunәnә. har kәjә, dәlә šiә, ham digә re pali, guš guši, gәtәnā, vәrә, das ?ingunә. Dāš ?ākәl, ?in harfā rә, ?in jә, ?un jә, ?әšnusā, še ru niārdә. vәšun-e harfā harfā rә, ges nәdā. ?ine se ke, ?әti Marjān rә, dәl davәs, dāštә, ke hamәš, vәn-e fәkrә zәkr biā, natunәsә, vәrә, yād bakәne.

فارسی

دیگر حنای داش‌آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمی‌کردند. هر جا که وارد می‌شد درِ گوشی با هم پچ‌پچ می‌کردند و او را دست می‌انداختند. داش‌‌آکل از گوشه و کنار این حرف‌ها را می‌شنید ولی به رویِ خودش نمی‌آورد و اهمیتی هم نمی‌داد، چون عشق مرجان به طوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود که فکر و ذکری جز او نداشت.

مازندرانی

شو شو، اَنّه که وِنسه، دل‌ْپه، بیه، وِرِه، خو نیته. شِه سرگرمیِ سِه، اتّا طوطی، بَخری‌بیه. قَوسِ پَلی، نیشت بیا، طوطیِ جا، شِه درد دل گِته. داش‌آکل، اگه، مرجانِ خواس‌کاری، بورده بو، وِنِه مار، مرجان رِ، دِ دسّی، وِرِه دا. وه، نخواسّه، زنه وچهِ چَک‌دَوِس، بووشه، خواسّه که آزاد بوشه، چه، همتی بِمِسنّی بَیْ بیه. اتّا ورِ دیگه، شِه پَلی، اِتی فکر کرده، اتّاکیجا، که وره بسپارسنه، اگه، وِرِه، شِه زنا بیره، مِثه اینه که مَردمه نمک رِ بَخره، وِشونِ نِمِک‌جا رِ، بِشکنه. همه توم بتّر، این بیه که، شوشو، شه دیم رِ، آینه دله، اِشا، که ونه دیمِ قمه مال، نَخِش جوش هایته. شِه چَبِه چِشه گوشه رِ، که جِر بِمِه بیه، اشا. هی‌بوردهْ‌گَلی، بِلَن بِلَن گته:

آوانوشت

šu šu, ?anne ke vәn-e se, dәl pe, biә, vәrә, xu naytә. še sar garmi-e se, ?attā tuti, baxri biә. γavәs-e pali, ništ biā, tuti-e jā, še dardә dәlә, gәtә. Dāš ?ākәl, ?agә, Marjān-e xās kāri, burdә bu, vәn-e mār, Marjān rә, dә dassi, vәrә dā. ve, nәxāssә, zanә vač-e čak davәs, bavušә, xāssә ke ?āzād buše, če, hamti bemәsәnni bay biә. ?attā vare digә, še pali, ?әti fәkr kәrdә, ?attā kijā, ke vәrә bәspārәsәnә, ?agә, vәrә, še zәnā bayre, mәse ?inә ke mardәm-e nәmәk rә baxәrә, vәšun-e nәmәk jā rә, bәškәne. hamә tum battәr, ?in biә ke šu šu, še dim rә, ?āynә-e dәlә, ?ešā, ke vәn-e dim-e γamә  māl, naxәš  juš hāytә,. še čabә čәš -e gušә rә, ke jәr bemә biә, ?ešā. hi burdә gali, bәlan bәlan gәtә:

فارسی

شب‌ها از زور پریشانی خوابش نمی‌برد. برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود. جلو قفس می‌نشست و با طوطی دردِ دل می‌کرد. اگر داش‌آکل خواستگاری مرجان را می‌کرد البته مادرش مرجان را به روی دست به او می‌داد. ولی از طرف دیگر او نمی‌خواست که پای‌بندِ زن و بچّه بشود، می‌خواست آزاد باشد، همان‌طوری‌که بار آمده بود. به علاوه پیش خودش گمان می‌کرد هرگاه دختری که به او سپرده شده به زنی بگیرد، نمک به‌حرامی خواهد بود، از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آینه نگاه می‌کرد، جای جوش‌خورده‌ی زخم‌های قمه، گوشه‌ی چشم پایین کشیده خود را برانداز می‌کرد، و با آهنگ خراشیده‌ای بلند بلند می‌گفت:

مازندرانی

« شائد مِره، دوس ناره! قِشنگا، جوونه شی، پیدا هاکنه …. نا! جونه‌مَردی نیه … وِه چارده ساله وَچوئه، مِن چل‌سال، دایمه … امّا چِتی هاکِنم؟ وِنه عشق، مِره کِشنه … مرجان … مرجان … ته مِره بَکوشتی … که ره بَوّم؟ مرجان … مرجان … تِه عشق، مِره بَکوشته … »

وِنِه چِش، مَشته هَسْری بیه. اون گِدِر، که وِنِه سَر خَله درد کِرده، هِنیشته کایی، خِتِه…

آوانوشت

šāed mәrә, dus nāre! γәšangā,  jәvunә ši, pidā hākәne … nā! junә mardi niә … ve čārda sālә vačuә, mәn čel sāl, dāymә … ?ammā čәti hākәnәm? vәn-e ešγ, mәrә kәšәnә … Marjān … Marjān … tә mәrә bakušti … ke rә bavvәm? Marjān … Marjān … te ešγ, mәrә bakuštә …

vәn-e čәš maštә hasri biә. un gәdәr, ke vәn-e sar, xale, dard kәrdә, hәništә kāyi, xәtә…

فارسی

«شاید مرا دوست نداشته باشد! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند … نه، از مردانگی دور است … او چهارده سال دارد و من چهل سالم است … امّا چه بکنم؟ این عشق مرا می‌کشد … مرجان … تو مرا کشتی … به که بگویم؟ مرجان … عشق تو مرا کشت ..!»

اشک در چشم‌هایش جمع می‌شد، آن‌وقت با دردِ سر همین‌طور که نشسته بود خوابش می‌یرد…

مازندرانی

هَف سال، هَمْتی، سَر بَیّه. داش‌آکل، هَچّی بَتونسه، حاجی صمدِ زنهْ وچه سِه، هاکرده. وِشونِ سه،  گَله سر نشته، وشونِ‌سِه، شه جان رِ، دا. اگه حاجیِ اتّا وچه، ناخِش بَیْ بو، شو تا صِوایی، مِثه، اتّا دل‌سوزِ مار، وشونِ سَرینْ سَر، ویشار بیه، وشونْ همه‌تایی رِ، دوس داشته. مرجان رِ، اَتّی جورِ دیگه، دلْ‌دَوِس بیه. گمون کِمّه، که مرجانِ عشق بیه که وره، اِتی لَسا، دَسّی هاکرد بیه. همین گِدِرا، دِرِسه حاجی وَچون، گَت بی بینه.

آوانوشت

haf sāl, hamti, sar bayyә. Dāš ?ākәl, hačči batunәsә, Hāji Samәd-e zanә vačә-e se, hākәrdә. vәšun-e sә galә sar neštә, vәšun-e se, še jān rә, dā. ?agә Hāji-e ?attā vačә, nāxәš bay bu, šu tā sәvāi, mәse, ?attā dәl suzә mār, vәšun-e sarin sar, višār biә, vәšun hamә tāi rә, dus dāštә. Marjān rә, ?atti jur-e digә, dәl davәs biә. gәmun kәmmә, ke Marjān-e ešγ biә ke vәrә ?әti las ā dassi hākәrd biә. hamin gәdәrā, dәrәs-e Hāji-e vačun, gat bay binә.

 

 

فارسی

هفت سال به همین منوال گذشت. داش‌آکل از پرستاری و جان‌فشانی درباره‌ی زن و بچه‌ی حاجی ذره‌ای فروگذار نکرد. اگر یکی از بچه‌های حاجی ناخوش می‌شد، شب و روز مانند یک مادر دل‌سوز به پای او شب‌ زنده‌داری می‌کرد، و به آن‌ها دل‌بستگی پیدا کرده بود، ولی علاقه‌ی او به مرجان چیز دیگری بود و شاید همان عشق مرجان بود که او را تا این اندازه آرام و دست‌آموز کرده بود. در این مدت همه‌ی بچه‌های حاجی صمد از آب و گل درآمده بودند.

 مازندرانی

آخِرْ سَیّا، اونَتا که نَسّه بَوو، بَیّه. اتّا گَته لَهَ، وِرِه سرْ داخته! مرجان‌ِ سِه، شی پبدا بیه. اَی، چِتی شی! که داش‌آکل توم، پیرتِرا، نَخش‌تر بیه. داش‌آکل، دَکّل، شه رو، نیارده. در عَوِض، شه صَورِ جا، بورده، جهازِ په. عقدِ شوِ سه، اتّا گَته تیّه بیته. حاجیِ زنه‌وچه رِ، اَی، وشونِ گَته قدیمه سِره بورده. گَته اتاقِ اِرِسی داررِ، مَرده‌وار مِمونونِ سه، مَیّن هاکرده. دِشتِ گَتْ گَتونا، تاجرْ‌‌ماجرون شیرازِ شَر، مِمونی دله، دینه.

آوانوشت

 ?āxәr sayyā, ?unattā ke nessә bavu, bayyә. ?attā gatә la, vərə sar dāxətə! Marjān-e se, ši pidā bayyә. ?ay, čәti ši! ke Dāš ?ākәl-e tum, pirtәrā, naxәš tәr biә. Dāš ?ākәl, dakkәl, še ru, niārdә. dar avәz, še savr-e jā, burdә, jәhāzә pe. aγdә šu-e se, ?attā gatә tayyә, baytә. Hāji-e zanә vačә rә, ?ay, vәšun-e gatә γadimә sәre, bavәrdә. gatә ?etāγ-e ?әrәsi dār rә, mardәvār mәmunun-e se, mayyәn hākәrdә. dәšt-e gat gatunā, tājәr mājәrun-e širāz-e šar, memuni-e dәlә, daynә.

فارسی

ولی آن‌چه که نباید بشود شد و پیش‌آمد مهم روی داد: برای مرجان شوهر پیدا شد، آن‌هم چه شوهری که پیرتر و هم بدگل‌تر از داش‌آکل بود. از این واقعه خم به ابروی داش‌آکل نیامد بلکه برعکس با نهایت خون‌سردی مشغول تهیّه‌ی جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن شایانی آماده کرد. زن و بچّه‌ی حاجی را دوباره به خانه‌ی شخصی خودشان برد و اناق بزرگ اُرسی‌دار را برای پذیرایی مهمان‌های مردانه معیّن کرد، همه‌ی کله گنده‌ها، تاجرها و بزرگان شهر شیراز در این جشن دعوت داشتند.

مازندرانی

نِماشته‌سَر، ساعِت پنج، اون‌گِدِر، که دِرِسِ اتاق، مَشتِ مِمون بَیْ بیه، که خَله گرونِ فرش سَر، هنیشت بینا، اتّا خَله، شینی آ میوه مجمهِ دله دَیّه، وشونِ پَلی، بِهشت بیه، داش‌آکل، شه جِمه شروارِ همیشکی رِ، شه تن دکرده، شه می رِ شونه هاکرده، پَسه گِسِ می رِ بالا سه، دِاردِنیه، را را اَرخالِق، وِنه تن، قدّاره، ونه کمر، شَف، جوزه‌گِر هاکِرد، سیو دَبیتِ شروار، ونه لینگ، گیوه ملکی، دَکِرد، لَمه چو‌کلا، ونه سَر، کَلیجِ کِهَر هاکِرد، دِله بمو. سه نفر، که ونه دفترْ دسّک دار، بینه، ونه همراکتی، دله بمونه. کِلّ مرده‌وار و زنه‌وار، وره خِرِه بَینه. داش‌آکل، گَتْ گَته شاب بزو، بورده، امام جَمهِ پَلی، بَئوته:

آوانوشت

nәmāšte sar, sāәt-e panj, ungәdәr, ke dәrәs-e ?әtāγ, maštә memun bay biә, ke xale gәrunә farš-e sar, hәništ binā, ?attā xale, šini ā, mivә, majmә-e dәlә, dayyә, vәšun-e pali, bәhәšt biә, Dāš ?ākәl, še jәmә šәrvār-e hamišәki rә, še tan dakәrdә, še mi rә šunә hākәrdә, pasә ges-e mi rә bālā-e se, dārdәniә. rā rā ?arxālәγ, vәn-e tan, γaddārә, vәn-e kamәr, šaf, juzә gәr hākәrd, siyu dabitә šәrvār, vәn-e ling, givә malәki, dakәrd, lam ču kәlā, vәn-e sar, dәlә bemu. sә nafәr, ke vәn-e daftәr dassәk dār, binә, vәn-e hәmrā kәti, dәlә  bemunә. kәll -e mardәvārā zanәvār, vәrә xerә baynә. Dāš ?ākәl, gat gatә šāb bazu, burdә, ?emām jamә -e pali, bautә:

فارسی

ساعت پنج بعد از ظهرِ آن روز، وقتی‌که مهمان‌ها گوش تا گوش دور اتاق روی قالی‌ها و قالیچه‌های گران‌بها نشسته بودند و خوانچه‌های شیرینی و میوه جلو آن‌ها چیده شده بود، داش‌آکل با همان سر و وضع داشی قدیمش، با موهای پاشنه نخواب شانه کرده، اَرخُلُق راه راه، شب‌بند قدّاره، شال جوزه‌گره، شلوار دَبیت مشکی، مَلِکی کارِ آباده و کلاه طاسوله نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستک دنبال او وارد شدند. همه مهمان‌ها به سر تا پای او خیره شدند. داش‌آکل با قدم‌های بلند جلو امام جمعه رفت، ایستاد و گفت:

مازندرانی

مِلّمو! حاجی، خدا بیامرزی، مِره، شِه وکیل‌وصی، هاکرده، دِشتِ هَف سال، اَماره، هَنّه‌هَلومِه دِله، دِمّدا. وِنِه سِلقِه وَچِه، که اون‌گِدِر، پَن‌ساله بیه، اِسا، دوازه سال، داینه. اِیان، حاجی مالِ حسابْ کتاب هَسّه. ( سه تا آدمی که وِنِه دِمّال دَنیه رِ، شِه گِوا بَیته). تاسا، هَچّی خرج بَیّه‌آ، امشوِ خرجِ، شِه جیف جا، هِدامه. اِسا اَما، شومی شِه کارِ په، وِشونَم، بورن، شِه کارِ په.

آوانوشت

mәllamu! Hāji, xәdā biāmәrzi, mәrә, še vakil vasi, hākәrdә. dәšt-e haf sāl, ?amārә, hannә halum-e dәlә, dәmmәdā. vәn-e sәleγә vačә, ke ungәdәr, pan sālә biә, ?әsā, dәvāzza sāl, dāinә. ?iān, Hāji-e māl-e hәsāb kәtāb hassә. ( sә tā ?ādәmi ke vәn-e dәmmāl daynә rә, še gәvā baytә). tāsā, hačči xarj bayyә ā, ?amšu-e xarjә, še jife jā, hәdāmә. ?әsā, ?amā, šumi še kāre pe, vәšunam burәn, še kāre pe.

فارسی

«آقای امام، حاجی خدا بیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت. پسر از همه کوچک‌ترش که پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد. این هم حساب و کتاب دارایی حاجی است. (اشاره کرد به سه نفری که دنبال او بودند.) تا به امروز هم هر چه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده‌ام حالا دیگر ما به سی خودمان آن‌ها هم به سی خودشان!»

مازندرانی

این‌جِه که برسیه، غِمیره، وِنه گَلی رِ بیته. اِسا، دیگه، هِچِی نَئوتا، مَطّلِ جوابَم، نَمونِسه، شِه سر رِ، جِر اِینگو، هَسْریْ چِش بَئی، دَرْ دربورده. مَله‌دله، که سَر جِر بیّه، اتّا آخِش بئوتا، دَم بکشیه. شِه پَلی بئوته، اِسا، دل پئی نایمه، مِه دوشِ کلواره بنه بهشت، بیّه. وِنه دل بِشکنّی‌آ، زَم بَیی، بِیه. گَتْ گَته شاب زو، لوتّیْ شَم شَمه آدمونِ دَسّوری، را شیه. افتاب داشته مارشیه، دَبشوس بَئی بِیه. وِنه سَر، درد کِرده، نماشتهْ سَر، که وارش، بوارِ سِه، مَله دِلِه، اَتی، نَمِه نِه، بَی بیه. گِلِ‌گویی‌کَملِ بِه‌آ، نارنجه تِتیِ بِه، همه جا، دَپیته…

آوانوشت

?injә ke barәsiә, γәmirә vәn-e gali rә baytә.?әsā, digә, hәčči nautā, mattәl-e jәvāb am, namunәsә, še sar rә, jәr ?ingu, hasri čәš bai, dar darburdә. malә dәlә, ke sar jәr bayyә, ?attā ?āxeš bautā, dam bakәšiә. še pali bautә, ?әsā, dәl pә?i nāymә, me duš-e kәlvārә bәnә bәhšt bayyә.vәn-e dәl bәškәnni ā zam bayi biә. gat gatә šāb zu, lutti šam šamә ?ādәmun-e dassuri, rā šiә.?әftāb dāštә mār šiә, dabšus bai biә. vәn-e sar, dard kәrdә, nәmāšte sar, ke vārәš bәvārә se, malә dәlә, ?ati namә ne bay biә. gәlә guyi kamәl-e be ā, nārәnjә tәti-e be, hamә jā, dapitә …

فارسی

تا این‌جا که رسید بغض گلویش را گرفت. سپس بدون این که دیگر چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود، سرش را زیر انداخت و با چشم‌های اشک‌آلود از در بیرون رفت. در کوچه نفس راحتی کشید، حس کرد که آزاد شده و بار مسئولیّت از روی دوشش برداشته شده، ولی دل او شکسته و مجروح بود. گام‌های بلند و لاابالی برمی‌داشت، تنگ غروب بود. فکرش پریشان بود و سرش درد می‌کرد. کوچه‌ها هنوز در اثر باران بعد از ظهر نمناک و بوی کاه‌گل و بهار نارنج در هوا پیچیده بود…

مازندرانی

شِه قدیمِ زنّگی رِ، اَی، یاد ایارده، اوآن خِش خِشه روزا، اتّا اتّا، ونه چِشِ پلی، امو، دَر شیه. شِه گِردِش مِردِشه، یاد اِیارده، که شِه رَفقونِ جا، سَدیا، باباکوییِ قَورِ سر، شییه. گِل به گِل، خَنّه کِرده، اَتی، بیز دائه، امّا اینتا رِ، خله خار، دونسه که، شِه خِنِه جا، دِلْ‌خِشی، ناینه. نتّونّه، اون خِنهِ حالِ هوا رِ، تِحمّل هاکنه. این رِ مونسه که دیگه شِه خِنِه رِ، دلْ‌دَوِس، ناینه. خواسّه، اون‌جهِ جا بوره، اتّا جا، شِه خِد رِ، گِمِ گور، هاکنه. شِه جا، فِکر هاکرده، اَی، امشو، طوطیِ جا، درد دل، هاکنه.

آوانوشت

še γadim-e zәnnәgi  rә, ?ay, yād ?iārdә, ?u ?ān xәš xәšә ruzā, ?attā ?attā, vәn-e čәš-e pali, ?emu, dar šiә. še gәrdәš mәrdәšә, yād ?iārdә, ke še rafeγun-e jā, sadi ā, bābā kui-e γavrә sar, šiә. gәl bә gәl, xannә kardә, ?ati biz dāә, ?ammā ?intā rә, xale xār, dunәsә ke še xәnә-e jā, dәl xәši nāynә. nattunnә, ?un xәn-e hālә hәvā rә, tәhammәl hākәnә. ?in rә, munәsә ke, digә še, xәnә rә, dәl davәs, nāynә. xāssә, ?un jә-e jā dar bure, ?attā jā, še xәd rә, gәmә gur, hākәne. še jā, fәkr hākәrdә, ?ay, ?amšu, tuti-e jā, dardә dәl, hākәne.

فارسی

زندگی گذشته‌ی خود را به یاد آورد، یادگارهای پیشین از جلو او یک به یک رد می‌شدند. گردش‌هایی که با دوستانش سر قبر سعدی و باباکوهی کرده بود به یادآورد، گاهی لبخند می‌زد، زمانی اخم می‌کرد. ولی چیزی‌که برایش مسلّم بود این‌که از خانه‌ی خودش می‌ترسید، آن وضعیت برایش تحمّل ناپذیر بود، مثل این بود که دلش کنده شده بود، می‌خواست برود دور بشود. فکر کرد باز هم امشب با طوطی درد دل بکند!

مازندرانی

دِشتِ ونه زنّگی، ونه سه، کچیک، بَی بیّه، ونه نظر نمو. همین ماقِ، اتّا بَنْ شِر، ونه یاد بمو، همتی که وِنه کِف کوک نَیّه، شِه جا سروسّه:

شونیشتِ زنّونی منّونی سه، مِه دل تنگ هایته   که وشون نقل مجلس، وشون لینگه زنجیله

اَی، اتّا خونّشه دیگر رِه، یاد بیارده، بلَن تِر، بخونسه:

مِه دل، گِج و گنگلا بیّه، ای خردمندون، اتّا زنجیل بیارین     که آدِم گِج و گِنگلای دِوا، زنجیله!

این شِرْ مِر رِه، غمیره هاکرد، بخونسه. اِتی که ونه کلا کئی، به هم بخرد به، ونه فکر، اتّا جای دیگر، دیّه، بی چِمِر بیّه!

آوانوشت

dәšt-e vәn-e zәnnәgi, vәn-e se kәčik bay biә, vәn-e nazәr nemu. hamin māγe, ?attā ban šer vәn-e yād bemu, hamti ke vәn-e kef kuk nayyә, še jā sәrussә:

šuništ-e zәnnuni-e se, me dәl tang hāytә – ke vәšun-e nәγl-e mәjlәs, vәšun-e ling-e zanjilә

?ay, ?attā xunnәš-e digәr rә yād biārdә, bәlan tar, baxunәsә:

me dәl, gej u gәngәlā bayyә, dunā ?ādәmun! ?attā zanjil biārin – ke ?ādәm-e gej u gәngәlā-e dәvā, zanjilә

?in šer mer rә, γәmirә hākәrd, baxunәsә. ?әti ke vәn-e kәlā ka?i, bә ham baxәrd be, vәn-e fәkr, ?attā jā-e digәr, dayyә, bi čәmәr bayyә!

فارسی

سرتا‌سر زندگی برایش کوچک و پوچ و بی‌معنی شده بود. در این ضمن شعری به یادش افتاد، از روی بی‌حوصلگی زمزمه کرد:

«به شب‌نشینی زندانیان بَرَم حسرت                  که نقل مجلس‌شان دانه‌های زنجیر است»

آهنگ دیگری به یادآورد، کمی بلند‌تر خواند:

«دلم دیوانه شد ای عاقلان، آرید زنجیری!          که نَبْوَد چاره‌ی دیوانه جز زنجیر تدبیری! »

این شعر را با لحن نا‌امیدی و غم و غصه خواند، امّا مثل این‌که حوصله‌اش سر رفت، یا فکرش جای دیگر بود خاموش شد.

مازندرانی

افتاب، ماربورده، که داش‌آکل، سردزّکِ مله‌سر، برسیه. این جه، اون‌تا، میدونی بیه، که اون‌گِدِر، که ونه کِف کوک بیه، این جه رِ، قِرِق کرده. هیش کی، نتونسه تن بیه. هَم‌تی‌تی، بورده، اتّا خِنهِ دروازه‌سَر رِ کنّا بالا، هنیشته. شه چبغ دربیارده، وره، رَزِم هاکردا، تش بیتا، یواش،کَشیه. ونه نظر دَکته که این‌جه، قبلا توم، خراب‌تر، بیّه. مردم، ونه پلی، اَتی‌جور، بَی بینه. هم‌تی که، وه، بشکسه، ونه چش، سیو بی بیه، ونه سر، درد کرده، ناخلبتی، اتّا سیویی، ونه چش پلی، دیار بیّه که داشته ونه ور، امو. هم‌تی که، ونه تنه‌ور، بمو، بئوته:

آوانوشت

?әftāb mārburdә, ke Dāš Akәl, sar dәzzәk-e malә sar barәsiә. ?in jә, ?untā mәyduni biә, ke ?un gәdәr, ke vәn-e kef kuk biә, ?in jә rә, γәrәγ kәrdә. hiš ki, zalә nakәrdә, tan biә. hamti burdә, ?attā xәnә-e darvāzә-e kәl rәvāγ-e sar, hәništә. še čәbәγ rә darbiārdә, vәrә, razәm hākәrdā, taš baytā, yәvāš kašiә. vәn-e nazәr dakәtә ke ?in jә, pištәr-e tum, xәrāb tar, bayyә. mardәm vәn-e pali, ?atti jur bay binә. hamti ke ve še bәškәsā, vәn-e sād bә ham baxәrdә, vәn-e čәš siyu yi šiyә, vәn-e sar dard kәrdә, nāxalbәti, ?attā siyu yi, vәn-e čәš-e pali, diār bayyә ke dāštә vәn-e var ?emu. hamti ke vәn-e tanә var bemu, bautә:  

فارسی

هوا تاریک شده بود که داش‌آکل دم محلّه سر دُزّک رسید. این‌جا همان میدان‌گاهی بود که پیشتر وقتی که دل و دماغ داشت آن‌جا را قُرُق می‌کرد و هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد جلو بیاید. بدون اراده رفت روی سکوی سنگی جلو در خانه‌ای نشست، چپقش را درآورد چاق کرد، آهسته می‌کشید. به نظرش آمد که این‌جا نسبت به پیش خراب‌تر شده، مردم به چشم او عوض شده بودند، همان‌طوری‌که خود او شکسته و عوض شده بود چشمش سیاهی می‌رفت، سرش درد می‌کرد، ناگهان سایه‌ی تاریکی نمایان شد که از دور به سوی او می‌آمد و همین‌که نزدیک شد گفت

مازندرانی

لو لو لوطی لوطی رِ، تاریکه شو، اشناسنه.

داش‌آکل، کاکارسّم رِ، دَربَوِردِه، پِرِسا، شِه دَسّه، شِه کَشْ بِن، بشته. شِه فلیک رِ، بِنِه بشنیا، بئوته:

« ارواء ته بی‌رگه پِر، گِمون کنّی، که خَله لوطی هسّی، هِلا، سِرخِه بَن شِروار دار رِ کِش، نزویی! »

کاکارسّم، تَرِزْ حساب، بخنسا، تن بموا، بئوته:

«خ ئخ خله وخته، این‌ور، شه سر رِ، دیار، نکنی! … ا ام شو، خ خنهِ حاجی ع ع عقدکنونه، مگ ته ته رِ، نِ نِ نشتنه … »

آوانوشت

lu lu luti luti rә tārikә šu, ?әšnāsәnә.

Dāš Akәl, Kākā Rәssәm rә dar bavәrdә, perәsā, še dassә kamәr bazu, fәlik bašәniә, bautә:

“?әrvāe te biragә per. gәmun kәnni ke xale mardi, hәlā sәrxә ban šәrvār dār rә kәš nazuyi!”

Kākā Rәssәm tarәz hәsāb, baxәnәsә. tan bemuā, bautә:

“xa xa xale vaxtә, ?in var, te sar, diār niә! … ?a ?am šu hāji-e xә xәnә, Marjān-e a a aγd kәnunә, magә tә tә rә, nә nә neštәnә …”

فارسی

«لو‌لو‌لوطی لوطی را شه شب تار می‌شناسه.‌«

داش‌آکل، کاکا‌رستم را شناخت، بلند شد، دستش را به کمرش زد، تف به زمین انداخت و گفت:

« اروای بابای بی‌غیرتت، تو گمان کردی خیلی لوطی هستی، امّا تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی!»

کاکا‌رستم خنده‌ی تمسخر‌آمیزی کرد، جلو آمد و گفت:

«خ‌خ‌خیلی وقته دیگ‌دیگه‌ای این طرف‌ها په‌په‌پیدات نیست! .. ا‌ام شب خا‌خا‌خانه‌ی حاجی ع‌ع‌عقدکنان است، مک‌‌ تو‌تو را راه نه‌نه‌ …»

مازندرانی

داش‌آکل، ونه حرفِ دله، بپّرسه، بئوته:

«خدا ته رِ، اشناسیه، که تِه رِ، کِلْ زبون دیافریه، اتّا پریک زبونی که دانی رِ، مِن، امشو، وریمه. »

تب بزو، شه قمه رِ، دربیارده. کاکارسّم، رسّمِ در حمام دسّوری، شه قمه رِ، شه دَس، بیته. داش‌آکل، شه قمهِ سر رِ، بنه دکاشته، شه دسّه شه کش بِشته، بئوته:

«اسا، اتّا، لوطی خوامه، که این قمه رِ، بنه جا، دربیاره!»

آوانوشت

Dāš ākәl vәn-e harf rә, busәnniә, bautә:

“xәdā tә rә ?әšnāsiә, ke tә rә, kәl zәbun diāfriә, ?attā pәrik zәbuni ke dāyni rә, mәn ?amšu vәrimә.”

tab bazu še γamә rә, dar biārdә. Kākā, Rәssәm, Rәssәm-e hamumә sar dassuri, še γamә rә, še das baytә. Dāš Akәl še γamә rә, bәnә dәkāštә, das bә sinә hәrәsā u bautә:

“?әsā, ?attā mard xāmә ke ?in γamә rә, bәnә jā, dar biāre!”

فارسی

داش‌آکل حرفش را بُرید:

«خدا ترا شناخت که نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب می‌گیرم.»

دست برد قمه‌ی خود را بیرون کشید. کاکا‌رستم هم مثل رستم در حمّام قمه‌اش را به دست گرفت. داش‌آکل سر قمه‌اش را به زمین کوبید، دست به سینه ایستاد و گفت:

«حالا یک لوطی می‌خواهم که این قمه را از زمین بیرون بیاورد!»

مازندرانی

کاکا رسّم، ناگِمونی، وِنه سِه، بورده، داش‌آکل، اِتی، وِنه دَس خَر رِ، بزو، که قمه، وِنه دَسه جا، جِر دَکته. وشون سَرْ صدا سِه، مردم هِرسانا، جَم بینه. وِشون رِ، اِشانه. هیچ کی، زَله ناشته، تن بوره، مین دَکِفه، دَس‌هایره.

داش‌آکل، ریگ هِچیه، بئوته:

« بور، بور بئیر، این کَش، زیل‌تر، دار. اینِ سه، که امشو، خوامه، ته حساب رِ، برسم!»

آوانوشت

Kākā Rәssәm, nāgәmuni, vәn-e se burdә. Dāš ākәl, ?әti  vәn-e dasә xar rә, bazu, ke γamә, vәn-e das-e jā, jәr dakәtә. vәšun-e sar sәdā-e se, mardәm hәrәsānā, jam baynә. vәšun rә, ?ešānә. hič ki, zalә nāštә, tan bure, miәn dakәfe, das hāyre.

Dāš ākәl rig hәčiә, bautә:

“ bur bur ba?ir, ?in kaš, zil tәr dār. ?ine se. ke ?amšu, xāmә, te hәsāb rә barәsәm”

فارسی

کاکا‌رستم ناگهان به او حمله کرد، ولی داش‌آکل چنان به مچِ دستِ او زد که قمه از دستش پرید. از صدای آن‌ها دسته‌ای ره‌گذر به تماشا ایستادند، ولی کسی جرئت پیش آمدن یا میانجی‌گری را نداشت.

داش‌آکل با لبخند گفت:

«برو، برو بردار، امّا به شرط این‌که این دفعه قرص‌تر نگه‌داری، چون امشب می‌خواهم خرده حساب‌هایم را پاک بکنم!»

مازندرانی

کاکارسّم، شه دس رِ، میس هاکرده، تن بمو. وشون دِ تا، کَل به کَل دَکتنه. نیم‌سات، سَرْ بِن شینه.                  عرقْ او، وشونِ رِ دَربورده، هیچ کی، دیرِ فایق نیه. دَوای مین، داش‌آکلِ سر، زیل، سنگ‌سون رِ، بنسه. نزّیک به، بی حال بَوو. کاکارسّم، که خواسّه، وره، بَکوشه، وِنه قِد، دیگه تموم بیّه. همین‌گِدِر، وِه، داش‌آکلِ قمه رِ، بَدیه، که وِنِه دَسْ بِن، کَدبیه. هَچّی قِد داشته، بِشته، قمه رِ، بِنِه جا، دربیاردا، داش‌آکلِ کَشِ دِلِه هدا. اِتی هِدا وِنِه کَش، که وشون هر دتای دَس، لِر بیّه. تاماشاگر، اتّا اتّا، وشون پَلی، بمونه. داش‌آکل رِ، اسیری، راس‌هاکردنه. خون، ونه کَشِ جا، تِپّه تِپّه، کَلِسّه.

آوانوشت

Kākā Rәssәm še das rә, mis hākәrdә, tan bemu. vәšun dә tā, kal bә kal dakәtәnә. nim sāt, sar bәn šinә. arәγ ?u, vәšun rә dar burdә, hič ki, dir-e fāyәγ nayә. davāyә miәn, Dāš ?ākәl -e sar, zil, sangә sun rә, banәsә. nazzik be, bi hāl bavu. Kākā Rәssәm ke xāssә, vәrә bakušә, vәn-e γәd digә tәmum bayyә. hamin gәdәr, ve, Dāš ākәl-e γamә rә badiә, ke vәn-e das bәn, kadbiә, hačči γәd dāštә, beštә, γamә rә, bәnә-e jā, dar biārdā, Dāš ākәl-e kaš-e dәlә hәdā. ?әti hәdā vәn-e kaš. ke vәšun har dә tāy-e das, lәr bayyә. tāmāšāgәr, ?attā ?attā, vәšun-e pali, bemunә. Dāš ākәl rә, ?asiri, rās hākәrdәnә. xun, vәn-e kaš-e jā, tәppә tәppә, kalessә.

فارسی

کاکا‌رستم با مشت‌های گره کرده جلو آمد، و هر دو با هم گلاویز شدند. تا نیم‌ساعت روی زمین می‌غلتیدند، عرق از سر و روی‌شان می‌ریخت، ولی پیروزی نصیب هیچ‌کدام نمی‌شد. در میان کشمکش سر داش‌آکل به‌سختی روی سنگ‌فرش خورد، نزدیک بود که از حال برود. کاکا‌رستم هم اگرچه به قصد جان می‌زد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود، امّا در همین‌وقت چشمش به قمه‌ی داش‌آکل افتاد که در دست‌رس او واقع شده بود، با همه‌ی زور و توانایی خودش آن را از زمین بیرون کشید و به پهلوی داش‌آکل فرو‌برد. چنان فرو‌کرد که دست‌های هر دوشان از کار افتاد.

تماشاچیان جلو دویدند و داش‌آکل را به دشواری از زمین بلند کردند، چکه‌های خون از پهلویش به زمین می‌ریخت.

مازندرانی

 شِه دَس رِ، زَهمِ سر، بِشته، چَن تا شاب، شِه خِد رِ، کَتِ وَر، جلو، بَکشیه، اَی، بِنهِ، بَخِرده. وره، هِماسینه، دسه‌سَر، بوردنه ونه خِنِه.

 فِردا صِوایی، اون‌ماغِ که خَوِرِ زَهمْ بَخردنِ داش‌آکلِ ، حاجی صمدِ سِره، بَرسیه، ولی‌خان، وِنه گَته ریکا، بورده، داش‌آکلِ اَوال، پِرْس. داش‌آکلِ سَرین‌سَر، که بَرسیه، بَدیه، وِه، رنگْ‌دَرِسه، شِه لایِ دِلِه، دِمدائه. وِنِه دِهون‌، خون‌هاشی‌، بیه. وِنِه چِش، سیویی، شییه. وِنِه نَفِس، دَرْ نِمو. داش‌آکل، بی‌‌هوشی دله، وِرِه بِشناسیه، گَلی‌بَئیت، وِرِه بَئوته:

« دنیاء دله … همین اتّا طوطی رِ … داشتمه … جان شما … جان طوطی … وِرِه هادین … به ….»

آوانوشت

še das rә, zahm-e sar beštә, čan tā šāb, še xәd rә kat-e var, jәlu bakšiә, ?ay bәnә baxәrdә. vәrә hәmāsinә, dasә sar, bavәrdәnә vәn-e xәnә.

fәrdā sәvāyi, ?un māγe ke xavәr-e zahm baxәrdәn-e Dāš ?ākәl, Hāji Samәd-e sәre barәsiә, Vali xān, vәn-e gatә rikā, burdә, Dāš ?ākәl-e ?avāl pәrs, Dāš ?ākәl-e sarin sar, ke barәsiә, badiә vәn-e rang darәsә, še lāe dәlә dәmmәdā?ә. vәn-e dәhun, xun hāši, biә. vәn-e čәš, siyuyi, šiә. vәn-e nafәs dar nemu. Dāš ?ākәl, bi huši dәlә, vәrә bәšnāsiә, gali ba?it, vәrә ba?utә:

“ dәnyā-e dәlә … hamin ?attā tuti rә … dāštәmә … jān-e šәmā … jān-e tuti … vәrә hādin … bә …”

فارسی

دستش را روی زخم گذاشت، چند قدم خودش را کنار دیوار کشانید، دوباره به زمین خورد بعد او را برداشته روی دست به خانه‌اش بردند.

فردا صبح همین‌که خبر زخم‌خوردن داش‌آکل به خانه‌ی حاجی صمد رسید، ولی‌خان پسر بزرگش به احوال‌پرسی او رفت. سرِ بالین داش آکل که رسید، دید او با رنگ پریده در رختِ‌خواب افتاده، کف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده، به دشواری نفس می‌کشید.

داش‌آکل مثل این‌که در حالت اغما او را شناخت، با صدای نیم‌گرفته‌ی لرزان گفت:

« در دنیا … همین طوطی … داشتم … جان شما … جان طوطی … او را بسپرید … به … »

 

مازندرانی

اَی، بی‌چِمر بیّه. ولی‌خان، اورشمه دَسمال رِ دربیارده، شِه چِشِ هَسری رِ، پاک هاکِرده.

داش‌آکِل بی‌هوش بَیّه، اتّا سات دیگر بَمرده.

دِشتِ شیرازِ خَلخ، وِنِه سِه، بِرمه هاکردنه.

ولی‌خان، طوطیِ قوسه رِ، بَیته، شِه خِنِه، بَورده.

اون روزِ په‌نمازْ سَر، مرجان، طوطی قوس رِ، شِه پیش بیارده، ونه، پرِ بالِ رنگ، وِنِه، وَلِه تیک، وِنِه، گِردِه چشِ رِ، خِرِه بیه. ناخلبتی، طوطی، داش‌مَشتی دسّوری، شه گَلی رِ، کِلفت هاکِردا، بَئوته:

« مرجان … مرجان … تِه مِرِه بکوشتی …. که رِ، بَووم؟ … مرجان … تِه عِقْش …. مِرِه بَکوشته.»

هَسْری، مرجانِ چِشِ جا، تِر هایته.

آوانوشت

?ay, bi čәmәr, bayyә. Vali xān ?uršәmә dasmāl rә, dar biārdә, še čәš-e hasri rә pāk hākәrdә.

Dāš ?ākәl, bi huš bayyә, ?attā sāt-e digәr bamәrdә.

dәšt-e širāz-e xalx, vәn-e se bәrmә hākәrdәnә.

Vali xān tuti-e γavәsә rә baytә še xәnә bavәrdә.

?un ruz-e pe nәmāz sar, Marjān, tuti-e γavәsә rә, še piš biārdә, vәn-e parә bāl-e rang, vәn-e valә tik, vәn-e gәrdә čәš rә, xerә biә. nāxalbәti, tuti dāš mašti dassuri, še gali rә, kәlәft hākәrdā, bautә:

“ Marjān … Marjān … tә mәrә bakušti … kә rә bavvәm? … Marjān … te eγš … mәrә bakuštә.

hasri, Marjān-e čәš-e jā, tәr hāytә.”

 

فارسی

دوباره خاموش شد، ولی‌خان دستمال ابریشمی را در‌آورد، اشک چشمش را پاک کرد. داش‌آکل از حال رفت و یک‌ساعت بعد مرد.

همه‌ی اهل شیراز برایش گریه کردند.

ولی‌خان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد.

عصر همان روز بود، مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته بود و به رنگ‌آمیزی پر و بال، نوک برگشته و چشم‌های گرد بی‌حالت طوطی خیره شده بود. ناگاه طوطی با لحن داشی – با لحن خراشیده‌ای گفت:

«مرجان … مرجان … تو مرا کشتی … به که بگویم … مرجان … عشق تو … مرا کشت.»

اشک از چشم‌های مرجان سرازیر شد.

 مرجع :

http://goudarzi.persianblog.ir/post/49/


  این برگردان، نخست، در سال 1392 در دو هفته نامه «اخبار مازندران»، در هفت شماره، به طور پیاپی، منتشر گردید و سپس برای بازنشر در اختیار انسان شناسی و فرهنگ قرار گرفت.. دوستداران و آشنایان به زبان مازندرانی، می توانند دیدگاه های اصلاحی خود را به ایمیل نویسنده ارسال کنند.farshidfarali@yahoo.com

سکه ی نقره ضرب شده در آمل – سال 704 قمری

sekkeh1

سکه نقره.
اولجایتو محمد خدابنده.(دوره ایلخانی) اولجایتو سنی مذهب.
سال ضرب 704 هجری قمری.
ضرب آمل.
روی سکه:
السلطان الاعظم غیاث الدنیا والدین خدابنده محمد خلدالله ملکه.
حاشیه: اربع و سبعمائه(704).
پشت سکه:
الله
لا اله الا الله(ضرب آمل) محمدرسول الله.
حاشیه:
ابوبکر. عمر.عثمان.علی.

sekkeh2

 

ترانه های مردمی مازندرانی – نمونه موردی چلاو

chelav2

 «ترانه‌های مردمی مازندرانی»

علی ذبیحی                                  تقدیم به شاعران گرانقدر علی هاشمی چلاوی و محمد لطفی نوایی

پیش‌ترانه:

ترانه های مردمی به عنوان بخش مهمی از ادبیات شفاهی هر قوم و ملتی، زیباترین، دل پسندترین و در عین حال معمول ترین تجلی گاه بیان احساسات و عواطف شاعرانه در فرهنگ عامه هستند و طرفداران بسیاری بین عامه ی مردم دارند. «مردم نه تنها نیروی آفریننده ی ثروت های مادی، بلکه در عین حال منبع پایان ناپذیر ارزش های معنوی، خالق تمام منظومه های باشکوه و تراژدی های جهان و بزرگترین آنها، یعنی فرهنگ و تمدن جهانی و به اعتبار خلاقیت و نبوغ شان بهترین شاعر و فیلسوف هستند» (ادبیات از نظر ماکسیم گورکی، نقل از جوادیان کوتنایی،1370: 155). ترانه های عاشقانه ی مازندرانی یا همان اشعار معروف به «کیجاجان و کیجاجانک» یا «رِز مقوم (ریز مقام)» نیز از این قاعده جدا نیستند.[1]

مقاله ی حاضر گزیده ای از ترانه های عاشقانه ی مردمیِ رایج در سرزمین شاعر پرور چِلاوِ آمل[2] است که در زمان و مکان نامعین از دل عاشقان و سوخته دلان گمنامی تراوش نموده که سوز عشق آنها در درون اشعارشان نهفته است. این ترانه ها با همه ی سادگی، بی پیرایگی و روانی شان چنان صادقانه، زیبا، مصور و سرشار از لطائف و تشبیهات شاعرانه هستند که لذت دریافت آن جز با درک حال سراینده و قرار گرفتن در آن حال حاصل نمی گردد. نگاه کلی به ترانه های ثبت شده در این نوشتار نشان دهنده ی جهان بینی و جهان شناسی و نوعِ تفکرِ جامعه ی شاعر در زمان سروده شدن شعر است. لذا ثبت درست اسناد شفاهی، بدون هیچ گونه دخل و تصرف در آن-آگاهانه و شخصی و نگاه غیر فرهنگی در آن ئزدی— — که سعی نویسنده نیز بر آن بود – مبنا و مصالح اولیه ی بررسی های اجتماعی، تطبیقی و تحلیلی ادبیات مردمی خواهد بود. صادق هدایت در این خصوص می گوید: «هنر و ادبیات توده به منزله ی مصالح اولیه بهترین شاهکارهای بشری به شمار می آید. به خصوص ادبیات و هنرهای زیبا و فلسفه و ادیان مستقیماً از این سرچشمه سیراب شده و هنوز هم می شوند. این سرچشمه ی افکار توده که نسل های پی در پی همه ی اندیشه های گران بها و عواطف و نتایج افکار و ذوق آزمایش خود را در آن ریخته اند گنجینه ی زوال ناپذیری است که شالوده ی آثار معنوی و کاخ باشکوه زیبایی های بشریت به شمار می آید» (همان).

ویژگی بارز و کلی اشعار مردمی مازندران ترکیب و هم زیستی تاریخی آن با موسیقی است. به گونه ای که جدایی شعر از موسیقی امری دور از ذهن می نماید. این سنت ریشه در درازنای تاریخ دارد و نشان دهنده ی حیات و استمرار بخشی از سنت های کهن و اصیل فرهنگی و هنری نیاکانمان تا به این روزگار است. به همین روی «در زبان فارسی، لغت بومی متفاوت از رامشگر، برای شاعر وجود ندارد» ( بویس. 1368: 764 ). «پیش از آغاز دوره اسلامی احتمالاً دو نوع شعر در ایران رواج داشت که هر دو نیز پیوندهایی با موسیقی داشتند. یکی شعر ترانه یا خسروانی که در واقع شعر موسیقی بود و بدون ملودی خاص خودش وجود نداشت و دیگری شعر تکیه ای- هجایی که ملودی نقشی در آن نداشت اما بنیاد آن بر ریتم استوار بود» (طبیب زاده، 1389: 91).

ترانه های حاضر- و به قول راوی «شعر قدیمی»- نیز با خصوصیتِ ترکیبی و بر اساس انواع شعری یاد شده از دل سروده ای بزرگتر استخراج شده‌اند که در آغاز با آواز در دستگاه شور و در مایه ی نجما با اشعار یازده و گاهی دوازده هجایی خوانده می شوند و سپس با لحن موسیقایی- با اشعار یازده هجایی- به همراه ضرب سینی در مراسم عروسی و دیگر شادی های اجتماعی اجرا می شوند. «در این سروده هجاهای یازده تایی بیشترین تحرک ملودی هاست و گردش و فیگورهای موسیقی تماماً بر اساس اجرای موسیقی کهن از فاصله چهارم و گاهی پنجم از بالا آغاز و به سمت نُت پایه حرکت ملودی ادامه می یابد که در همة جملات این فرم و قالب حفظ شده است. حرکت موسیقی روی نت «رِ» تحریر، و از نُت «دو» جملات آغاز می شود و فراز حرکت موسیقی از نُت «رِ» تا نت «سُل» می باشد» (ذبیحی، 1389).

شعر مازندرانی (طبری) از اوایل دوران اسلامی دارای شواهد معدودی است ولی همین اندک هم ما را به ماوراء تاریخ می برد. ملک الشعرا بهار (1351: 106) در این خصوص می گوید: «در قرن چهارم هجری شعرایی بودند که به زبان طبری شعرهای هجایی گفته و پادشاهان بزرگ هم آن شعرها را می پسندیده اند». این اشعار همچون اشعار هجایی گاتها، درخت آسوریک و شاپورگان مانی و… دارای وقفه و درنگ بودند و اکنون نیز این درنگ در ترانه های حاضر پس از هجای ششمِ هر مصرع وجود دارد. برای این منظور خواننده هجاهای یازده تایی را به دو قسمت شش و پنج بخشی تقسیم می کند و پس از شش هجای نخست، پنج هجای بعدی همین مصراع را بدون وقفه با شش هجای نخستِ مصرع بعد پیوند می دهد. با این روش هجاهای یازده تایی- به جز آغاز و انجام بندها – به گونه ای متفاوت اما پیوسته ادا می گردد.[3] به لحاظ بررسی های موسیقایی در مازندران «وقفه پس از هجای ششم در «کله حال» نیز رایج است… [اما] باید تذکر داد که در همه ی آوازها اغلب تنها یکی از مصرع ها (از دو مصرع یک بیت) وقفه تحمیل شده توسط ملودی را می پذیرد (کتولی، برخی انواع امیری[4] و نیز هرایی)، گاه نیز پیش می آید که همه ی مصرع ها به این شکل تقطیع شوند (کله حال و برخی انواع امیری). این شیوه ی تقطیع مصرع ها در آوازهای موسیقی سنتی نیز رایج است» (فاطمی، 1381: 55).

با آن که درباره ی شعر مازندرانی پژوهش های چندانی صورت نگرفته است اما می توان گفت این گونه ترانه ها در ادامه ی سنت گذشته، تکیه ای – هجایی هستند. هر چند این قضیه موافقان و مخالفانی دارد ولی «به نظر می رسد که موقعیت کنونی اشعار یازده هجایی مازندرانی همان موقعیت فهلویات باشد. به عبارت دیگر امروزه در مازندران شاهد یک دوران گذار از شعر هجایی به شعر عروضی هستیم» (فاطمی، 1378: 157). «از نظرگاه زبان شناختی… فهلویات شامل اشعاری است که به گویش های غربی، مرکزی و شمال ایران سروده شده است… فهلویات ویژگی های ادبیات شفاهی را دارند. از جمله سادگی و نشاط و سرزندگی، گمنامی سرایندگان آنها و کم و بیش تکرار مضامین… . سرایندگان فهلویات ادامه دهنده ی سنت شفاهی پارتی و خنیاگران بعدی در اوایل عصر اسلامی و اصول و مبانی شعری ایرانی میانه اند. اما با اختیارِ به اصطلاح عروض عربی برای شعر فارسی و به تاثیر آن، فهلویات به تدریج قواعد کمیت هجاها (اوزان عروضی) را اقتباس کردند که شایع ترین آنها بحر هزج بود، هرچند گاه با تصرفاتی که برای عروضیانِ سختگیری چون شمس الدین رازی مایه رمیدگی بود. از آنجا که در فهلویات هنوز تا اندازه ای از قواعد شعری پیش از اسلام پیروی می شد و این گونه انحراف ها از قواعد معیار عروضیِ شعر فارسی احساس می شد. اما این تصرفات وقتی اشعار به آواز خوانده می شد چندان محسوس نبود در حالی که وقتی همین اشعار خوانده می شد عروض دان بر وفور به معایب وزنی آنها بر طبق قواعد عروضی (قواعد مبتنی بر شعر عربی ) توجه می کرد» ( تفضلی، 1385: 119 و 122).

ترانه های مقاله ی حاضر چنانچه از لحاظ تعداد هجا در خوانش مشکل داشته باشند خواننده با کشش، تقطیع، سکون یا سریع خواندنِ کلمه، قالب یازده هجایی اشعار را حفظ می کند. به همین خاطر در زمان اجرا، سکته یا افزایش یا کاهش هجا مشاهده نمی گردد. همین مطلب را «ابوهلال العسکری در کتاب الصناعتین در تعریف الحان قدیم فارسی می نویسد: قسمی از الحانِ فارسی است که در قالبی غیر از قالب نظم شعر ریخته می شود و در خواندن، الفاظ را کش می دهند به شکلی که الحان منظوم است و الفاظ منثور» ( نقل از: پناهی سمنانی، 1379: 19).

با توجه به موارد ذکر شده می توان گفت که برتری شعر تکیه ای- هجایی بر عروضی در آن است که در سراسر مازندران به خاطر وجود تنوع لهجه ها، می توان این گونه اشعار را به راحتی خواند و مشکلی از لحاظ وزنی در آن احساس نکرد. اما چنانچه آنها را عروضی بدانیم علی رغم سکته های فراوانی که در آن رخ می دهد باید دلایل ملال آوری را برای توجیه آن به کار بندیم. سده های قبل نیز شمس قیس رازی کوشیده بود تا وزن فهلویات را براساس قواعد شعر عروضی تحلیل کند و چون بر اساس پیش فرض های موجود نتوانست از عهده ی آن برآید فهلوی سرایان را به بی سوادی متهم کرد. اصولاً دستگاه آوایی زبان مازندرانی همچون زبان فارسی نو برای شعر عروضی مناسب نیست. زیرا نظام واکه ای در هر دو زبان عکس زبان عربی، کیفی هستند و کشش تمایز دهنده در آنها وجود ندارد. اما در این بین زبان فارسی به دلیل مبدل شدن به زبانی معیار، یکدست، رسمی و حمایت، نقد و تصحیح گسترده ی شعر به صورت عروضی، و کَمّی بودن نظام واکه های آن در سرآغاز پیدایش شعر عروضی تا قرن نهم و دهم هجری توانست از سده های اولیه ی دوره ی اسلامی به این گونه اشعار روی آورد. اما این عمل برای زبان و شعر مازندرانی صورت نگرفت.

«رعایت قافیه در اشعار مازندرانی سهل انگارانه است و به وفور باعث همصداها (خلیلی/ غریبی) یا شبه قافیه [اکفا] می شود (م – ن؛ ل – ر؛ ا-ه؛ [د-ت؛ ض- س] و غیره)… [در واقع قافیه در مازندران به معنی هماهنگی صوتی، حالت شنیداری دارد نه دیداری]. واقعیت این است که اشعار مازندرانی و متون شاعرانه ی پیش از اسلام نه برای قرائت، بلکه برای آواز خوانده شدن سروده شده اند. وابستگی آنها به موسیقی تمام و کمال است… رایج ترین [اشعار مازندرانی] در هر مصراع یازده هجا دارند و روی کیجا جان ها، کتولی، کله حال و بیشتر سوت ها و غیره خوانده می شوند. بخشی از آنها دوازده هجایی اند (اشعار امیری و طالبا) و بسیار به ندرت هفت و هشت هجایی [هستند]… سرودن اشعار یازده و دوازده هجایی سنتی دیرینه است که آثار آن در کهن ترین اسناد ادبی ایران، گات های اوستا یافت می شود» (فاطمی، 1381: 52 و 53 ). «فهلویات شیخ صفی [اردبیلی هم] بدون استثنا، همه از مصراع های یازده هجایی تشکیل شده اند که با تغییر کمیت بعضی از هجاها در قالب وزن کمی می گنجد» (رضایتی کیشه خاله، 1384: 144).

«در شعر عامیانه همچون دیگر هنرهای عامیانه نمی توان و نباید انتظار رعایت قواعد هنری رسمی را داشت، زیرا… هنر مردم عامی جوازات بیشتری دارد که خود قواعد ویژه ای را به وجود می آورد. به علاوه مردم عامی نه از ضابطه ی هنر رسمی آگاهی دارند و نه تعهدی به رعایت آن داده اند. اینست که مردم عامی در هر رشته ی هنری ضوابط اختصاصی دارند که با وجود موارد اشتراک با هنر رسمی، اختلاف هایی با آن دارد و جوازات بیشتری و در نتیجه قواعدی ویژه ی خود دارد و باید این قواعد را با همه ی ویژگی هایش چنانکه هست و بدون هیچ عیب جویی استخراج و مدون ساخت» (بررسی وزن شعر عامیانه، تقی وحیدیان کامیار؛ نقل از جوادیان کوتنایی،1370: 166).

راوی سروده:

مرحوم صفر ذبیحی، متولد 1295 شمسی، بی سواد، از روستای گنگرج کلایِ چلاوِ شهرستان آمل

ترانه های منتخب:

1- دلور جان دَکردا اَرخالق نو[5]                                        dәlvar jân dakәrdâ ’arxâlәqe nu

اَمروز ساعت بَیتا فردا شونه کو                                        ’amruz sâ’әt baytâ fardâ šunә ku

کَهو آسمونا بَرسنّه او                                                          kahu ’âsәmunâ barәsәnnә ’u

دلوَرِ کو بوردن بَووئِه درو                                                  dәlvare ku burdәn bavu’e dәru

دلبر عزیزتر از جانم لباس نو و فاخری بر تن کرد / و برای کوچ به ییلاق ساعت سعد و نحس را مشخص نمود

امیدوارم از آسمان کبود آنقدر باران ببارد و سیلاب جاری شود / تا دلبرم نتواند به ییلاق برود.

2- چَنّه هارشم من این رو اون رو ره                            čanne hârәšәm mәn ’in ru ’un ru rә

مِه دل که تنگ هایته هارشم چلو ره[6]                          me dәl ke tang hâytә hâršәm čәlu rә

گل سرخ دکارم من میون رو ره[7]                                   gәle sәrx dәkârәm mәn miyunru rә

دلور جان بَچّینه سر وشکو ره[8]                                         dәlvar jân baččine sare vәšku rә

نووَری بَخره روآرِ او ره                                                                nuvәri baxәre ru’âre ’u rә

تا به کی دور دست ها را نگاه کنم / و چون دل تنگ شدم به سرزمین چلاو بنگرم / (ای کاش می شد) در منطقه «میان رود» چلاو گل سرخ بکارم / و دلبرِ عزیزم غنچه های آن را بچیند / و نوبرانه از آب گوارای رودبار چلاو بنوشد.

3- کیجا تِه سردیمّه نَکمّه میون[9]                                kijâ te sәrdim mә nakәmmә miyun

تَرسمه مر بَیرن دینگنن زنّون[10]                              tarsәmә mәr bayrәn dingәnәn zәnnun

دتا گوشوار دارما دِمه من دیوون[11]                               dәtâ gušvâr dârmâ demә mәn divun

ریکا جان نِهِلما هنیشی زنّون[12]                                         rikâ jân nehelmâ hәniši zәnnun

دلبرم از حریم منزلت عبور نمی کنم / می ترسم مرا بگیرند و به حبس ببرند

(نگران نباش و بیا، چون) گوشواره هایم را به دیوان خانه می دهم / و نمی گذارم تو که یارِ عزیز منی در حبس بمانی.

4- چاربیداری کمّا من راهِه رِنه[13]                                      čârbidâri kәmmâ mәn râhe renә

برنج صَدری مِه یار ره وِنه[14]                                                 bәrәnje sadәri me yâr rә venә

برنج صَدری بها گرونه                                                                bәrәnje saәr bәhâ gәrunә

مِه آ مِه یارِ وَعده تاوسّونه[15]                                                me yâ me yâre vadә tâvәssunә

در مسیر ییلاق رینه «چاربیداری» می کنم / یارم خواهان برنج صدری است

با آنکه قیمت برنج صدری گران است/(آن را تهیه می کنم، تا) من و یارم در وعدگاه تابستان سرخوش باشیم.

5- ستاره آسمون چَنّه بلنّه                                                 sәtârә ’âsәmun čanne bәlәnnә

کیجا رَخت دَکردا چَنّه قَشنگه                                          kijâ raxt dakәrdâ čanne qašengә

کیجا رَخت دَکردا شونه زیارت                                              kijâ raxt dakәrdâ šunә ziyârәt

مَلومه طالیه ریکا بلنّه                                                              malumә tâleye rikâ bәlәnә

ستاره در آسمان چه جایگاه رفیعی دارد / دختر (معشوقه) لباس پوشیده و چقدر زیبا شد

دختر لباس پوشیده (برای اجابت دعایش) به زیارتگاه می رود/خوشا به حال پسر (عاشق) که بختش بلند است.

6- کیجا ره بَدیما تَنّیر تَش کرده                                        kijâ rә badimâ tannir taš kәrdә

اسبه آرد نونّه پَنجه کَش کرده[16]                                   ’әsbe ’ârde nun nә panjә kaš kәrdә

کنجی آ مرغنه ور روکش کرده [17]                                     kәnji â mәrqәnә vәr rukaš kәrdә

خار ریکائونه دلّه خش کرده [18]                                             xârә rikâ’une dәl lә xәš kәrdә

دختر را دیدم که تنور روشن می کرد / و با آرد سفید ( آرد گندم ) نان «پنجه کِش» می پخت

روی آن کنجد و تخم مرغ می مالید / و دل پسرهای محبوب را خوش می کرد.

7- کَئو اَبر بَیته دور هوا ره                                                  ka’u ’abәr baytә dure hәvâ rә

نِشته من بَوینم آبی قوا ره[19]                                            neštә mәn bavinәm ’âbi qәvâ rә

اَشرفی دَشنّم دور کلا ره[20]                                                  ’ašrәfi dašәnnәm dure kәlâ rә

گل سرخ دَشنّم تِه شالِ لا ره                                           gәle sәrx dašәnnәm te šâle lâ rә

ابر سیاه (مانند رقیبی) فضای آسمان را پوشاند / و نگذاشت (معشوقه ی) آبی قبا پوش را ببینم.

دور کلاه را سکه های طلا / و لابه لای شال تو را گل سرخ بیافشانم.

8- این خنه کنِه شا دَروازه پولاد[21]                                       ’in xәnә kәnešâ darvâzә pulâd

سوخن گوش نَشونه بَر آدم ذات                                      suxan guš našunә bar ’âdәme zât

تو آهوی وَحشی من کهنه صَیاد                                    tu ’âhuye vaši mәn kәhnә sayyâd

چَنگ من دَر بوردی صَد داد آ بیداد                           čange mәn dar burdi sad dâd â bidâd

این خانه ی کیست که (خردمندانه) دروازه ای از جنس فولاد (نفوذ ناپذیر) دارد / (همان گونه که) پند و اندرز در ذات انسانِ بدسرشت، راه ندارد (نفوذ ناپذیر است).

(هر چند) تو آهویِ رمنده ای ولی من نیز صیادی کهنه کارم / اما صد افسوس که از چنگم در رفتی.

9- هوا ره گَهم هاکرده جیرجِرانی[22]                                     havâ rә gahm hâkәrdә jirjerâni

کیجایِ دَس مَکو بورده جولایی[23]                                           kijâye das maku burdә julâyi

کار چی بار دَووئِه اَلیجه چاشنی[24]                                           kâr či bâr davu’e ’alijә čâšni

کیجا قَهر بَکردا نَوونه راضی                                                 kijâ qahr bakәrdâ navunә râzi

آوای جیرجیرک نوید بخش گرمای هواست / دختر ماکو به دست به محل بافندگی رفت

نوع بافته ی دستگاه بافندگی چیست؟ «الیجه چاشنی» / انگار نظر دختر برگشت و راضی نمی شود.

10- چَنّه هارشما راهه لِتکو[25]                                                  čannә hârәšәmâ râhe letәku

خودا قِسمت هاکنه بیَم دیما تو[26]                                   xudâ qesmat hâkne biyam dimâ tu

تِه تَمّله بال سَر هاکنم خو                                               te tammәlә bâle sar hâkәnәm xu

شیشک آ ترازی روجا بیه لو[27]                                                      šišәk â tәrâzi rujâ biye lu

چقدر راه دهستان لیتکوه را نظاره کنم / خدا قسمت کند تا به سراغت بیایم (به زادگاهت بیایم)

روی دستان نرم و فَربه ات بخوابم / و شب را به صبح برسانم.

11- زمین شورو پِه حاصل چَکوئه[28]                                      zamine šuru pe hâsәl čaku’ә

گاو کم شیر دل صاحب کَهوئه                                           gave kam šir dәle sâhәb kahu’ә

زن سَلیطه دایم زیر چوئه                                                           zane salitә dâyә zire ču’ә

زن فهمیده مَرد آبروئه                                                        zane fahmidә marde ’âbәru’ә

کشاورزی در کنار رودِ شور حاصلی ندارد / گاوی که کم شیر می دهد دلِ صاحبش در رنج است

زن سلیطه همیشه (از شوهرش) کتک می خورد / و زن فهمیده آبروی شوهر (و خانواده اش) است.

12- نجّاری نفارِ لَمپا دَمرده[29]                                               nәjjâri nәfâre lampâ damәrdә

سیو چشه کیجا تِه بَبا بَمرده[30]                                             siyu čәšә kijâ te babâ bamәrdә

تِه بَبا بَمردا تِه سَر سلامت                                                 te babâ bamәrdâ te sar sәlâmat

ونِه روح بَسوزه تا به قیامت                                                  vәne ruh basuze tâ bә qiyâmәt

چراغ بالاخانه چوبی خاموش شد / ای دختر سیاه چشم پدرت مُرد (و انگار چراغ خانواده تان خاموش شد)

پدرت مُرد، اما سر تو سلامت باد / (امیدوارم) روح او تا به قیامت در عذاب باشد.

13- راهِه هراز پِه تَنگ آ درازه[31]                                            râhe hәrâzә pe tang â dәrâzә

کَرسنگ خومن مِه باراندازه[32]                                            karәsange xumәn me bârandâzә

ماهی خنی چشمه لَب هرازه[33]                                               mâhi xәni čәšmә labe hәrâzә

کیجا جان بَخره نَفس درازه                                                     kijâ jân baxәre nafәs dәrâzә

راه کنار رودخانه ی هراز باریک و طولانی است / (در این مسیر) چمنزار کرسنگ توقفگاه من است.

در آنجا چشمه ی «ماهی خنی» لب رودخانه ی هراز واقع است / تا معشوقه ام از آن بنوشد و نفس چاق کند.

14- اینجه تا پشت کوا من بنازم                                         ’injә tâ pәštә ku’â mәn әnâzәm

زَنجیل پشت آهوا من بنازم                                             zanjil pәšte ’âhu’â mәn bәnâzәm

زَنجیل پشت آهو صدا نَدنه                                                    zanjil pәšte ’âhu sdâ nadenә

اونجه کِه دل خوانا خدا نَدنه                                                 ’unjә ke dәl xânâ xәdâ nadenә

فاصله ی دشت تا کوه را من بنازم / زنجیر پشت آهو را من بنازم

زنجیر پشت آهو صدا ندارد / آنجایی که دل انسان می خواهد خدا قسمت نمی کند.[34]

15- چوبق ونه چوبق با صَفا بو                                               čubәq vәne čuәqe bâ safâ bu

دَسّه آبنوس آ کَلّه طلا بو[35]    dassә ’âbәnus â kallә tәlâ bu                                                      تتمِه نوچّه ره دلور هدا بو[36]tәtәme nuččә rә dәlvar hәdâ bu

رَفقون بَکشِن از دل رضا بو  rafequn fakәšen ’az dәl rәzâ bu

چپق باید چپق با صفایی باشد / دسته ی آن از چوب آبنوس و سرش از جنس طلا باشد

جوانه ی توتون را دلبر عزیز داده باشد / (و چون) دوستان (چپق) بکشند رضایت خاطر داشته باشد.

16- کیجا قدم بَزو آبین بنّه[37]kijâ qadәm bazu ’âbine ban nә

بارَانداز هاکردا پوجرد خومَنّه[38]                                     bârandâz hâkәrdâ pujәrd xuman nә      کیجا بَئیرِ شِه چادر روبنّهkijâ ba’ire še čâdәr ruban nә

بَرملا هاکنم من این سوخنّه                                       barmәlâ hâkәnәm mәn ’in suxan nә

پاناز بِهِلما شِه دل پسنّهpânâz behellәmâ še dәl pasәn nә

 دختر به منطقه ی «آبینِ بند» گام نهاد / و در چمنزار «پوجرد» توقف کرد / اگر دختر روبندش را کنار زند / حرف دلم را باز گو کنم / و با ارزشترین  هدیه را نثار دلدارم کنم.

17-  زَری چادر ته میل کجه داینی                                       zari čâdәr tә mәyle kәjә dâyni

دیمّه روی چادر دَر اینگه داینی                                          dim mә ruye čâdәr daring dâyni

مره بَدی سَر ره جِر اینگه داینی[39]                                          mәrә badi sar rә jeringә dâyni

مَگه جای دیگه خال اینگه داینی[40]                                          mage jâye digә xâlingә dâyni

چادر زری پوش به کجا می روی / که رویت را از زیر چادر  بیرون نگه داشته ای

(چگونه است که) مرا دیدی سرت را به زیر انداختی / مگر جای دیگری قرار (و نشان) کرده ای.

18- کیجا شِه سینه بنّه زیل دَوسّه[41]                                        kijâ še sinәban nә zil davәssә

توری چارقَد گوشّه پیل دَوسّه                                                turi čârqade guš šә pil davәssә

بورده بالا آقا دَخیل دَوسّه                                                      burdә bâlâ ’âqâ daxil davәssә

آخر شِه مارِ سَر ره تیل دَوسّه[42]                                              ’âxәr še mare sar rә til davәssә

دختر سینه بند خود را محکم بست / و پول خود را در گوشه ی روسری توری مانندش گره زد

به سوی امام زاده ی بالا محل رفت تا دخیل بندد / اما در نهایت (با این کارش) خانواده ی خود را رسوا نمود.

19- پل صلاط بَووم من چلوکوئه                                        pәle sәlât bavum mәn čәlu ku’e

دَر آ دَربَن بَووم پیَلّه کوئه[43]                                               dar â darban bavum piyallә ku’e

آب خنک بَووم اسپِه رِزوئه[44]                                                    ’âbe xәnәk bam ’әspe rezu’e

سیو چَتر بَووم کیجائه روئه                                                      siyu čatәr bavum kijâ’e ru’e

(برای معشوقه ام) کوه چلاو را پل صراط شوم / مکان امنی (در و دربند) در منطقه ی «پیلّه کوه» شوم

آب خنک (و گوارای) چشمه ی «اسپه رزو» شوم / و چون طره ای سیاه و چتری، روی دختر را (حایل) شوم.

20- کیجایِ کَلسی ره هدامه دوش[45]                                         kijâye kalәsi rә hәdâmә duš

هَرچی کیجا بَوتا من هاکردمه گوش                              har či kijâ bautâ mәn hâkәrdmә guš

تِه عاشق من بیما تو بَئی بیهوش                                         te ’âšәq mәn bimâ tu ba’i bihuš

بی حَیا کیجا پِه لَمپا ره دَکوش[46]                                           bihayâ kijâ pe lampâ rә dakuš

تکیه بر سکوی کوچک اجاق دختر (معشوقه) زدم  / و هر چه او گفت گوش فرا دادم

من عاشق تو بودم اما تو بیهوش شدی / ای دختر بی حیا بلند شو و «لامپا» را خاموش کن.

21- مسلمانون عَرقچینِ کیجامه                                           mәsalmânun ’arәqčine kijâmә

حَنا بَر دَسِّه رَنگینِ کیجامه                                                  hanâ bar dasse rangine kijâmә

اَگِه خوانی بوری اردو تماشا                                                      ’age xâni buri ’әrdu tәmâšâ

رکاب آ قَمطَر آ زینِ کیجامه                                                  rәkâb â qamtar â zine kijâmә

مسلمانان! عرقچین دختر (معشوقه ام) هستم / و بر دستان رنگینش حکم حنا را دارم

اگر می خواهی به تماشای لشکریان بروی / رکاب و دهانه و زین (چهارپای) دختر هستم.

22- سیو زلف ریکا تو او به یوری[47]                                          siyu zәlfә rikâ tu ’u bә yuri

ته ره بخواسّنا تو ونِه بوری                                                     tә rә bәxâssәnâ tu vәne buri

تِه زلف بَشورم دَهران چینی                                                 te zәlfә bašurәm dahrâne čini

تِه نازّه بَکشم مِه نازنینی                                                   te nâz zә bakәšәm me nâzәnini

تِسّه شله بافم شله یِ فیلی[48]                                                    tesse šәlә bâfәm šәlәye fili

تِه دَوسّا بوشا مِه یادگاری[49]                                                  te davәss â bušâ me yâdәgâri

ای پسر سیه موی تو به اینجا تعلق نداری / تو را خواهان شدند و باید بروی (هنگام سربازی ات شده است) (بیا تا) زلف تو را درون چینی بشویم / ناز تو  را بکشم که نازنینم هستی / برای تو پاتاوه ای فیل نشان ببافم / تا به یادگار از من داشته باشی.

23- تِه وِسِّه من سون میچکا بَئیمه[50]                                   te vesse mә sune mičkâ ba’imә

تِه وِسِّه عَلفِ صَحرا بَئیمه                                                        te vesse ’alәfe sahrâ ba’imә

 تِه وِسِّه عالمِه رسوا بَئیمه                                                     te vesse ’âlәme rәsvâ ba’imә

گاهِه اَشرف گاهِه نکا دَئیمه                                                     gâhe ’šrәf gâhe nәkâ da’imә

گاهِه سَرنو گاهِه دیا دَئیمه[51]                                                   gâhe sarnu gâhe diyâ da’imә

گاهِه گوشلیم بالا آقا دَئیمه                                                   gâhe gušlim bâlâ ’âqâ da’imә

گاهِه تیار آ پاشکلا دَئیمه                                                          gâhe iyâr â pâškәlâ da’imә

گاهِه گَنگرجِ دَسگا دَئیمه[52]                                                    gâhe gangәrәje dasgâ da’imә

به خاطرت به سان گنجشک شدم / به خاطرت علف صحرا شدم / به خاطرت رسوا و دربه در عالم شدم / گاهی در شهر اشرف (بهشهر) و گاهی در شهر نکا بودم / گاهی در منطقه های سرنو و دیا بودم / گاهی در گوشلیم و امام زاده ی بالا دست آن (امام زاده قاسم) بودم / گاهی در آبادی های تیار و پاشا کلا بودم / و گاهی در روستای گنگرج کلا بودم.

24- بالایِ اَغوزّه تو دَوسمه تو[53]                                              bâlâye ’aquz zә tu davәsmәu

اَنِّه تو بَخرم نفار بورم لو                                                   ’anne tu baxәrәm nәfâr burәm lu

مار بَوته چی بوئِه دتر بَوته « گو »                                       mâr bautә či bu’e dәtәr bautә gu

[ بلاره اون تگِ تن ره ندا چو ][54]                                        [  bәlârә ’un tәge tan rә nәdâ ču]

نفار ره چسبیدم برفتم بالا                                                nәfâr rә časbibәm bәraftәm bâlâ

بدیدم دخترک خوابیده لالا                                                    bәddәm duxtәrak xâbidә lâlâ

گفتم ای دخترک بوسه به من ده                                  gәftәm’ay duxtәrak busә bә mәn de

گفته اَی نوجوان پولش به من ده                                  gәftә ’ay naujәvun pulәš bә mәn de

پول در کیسه بودا کیسه در خرجین                                     pul dar kisә budâ kisәdar xәrjin

خرجین پشت شتر وِه رفته قزوین                                        xәrjinpәšte šәtәr ve raftә qazvin

لوشه ره لَب داینه لَب ها ره دَندون[55]                                 lušә rә lab dâynә labhâ rә dandun

کلی ره مار داینا مار بورده حَمّوم                                kәli rә mâr dâynâ mâr burdәhammum

روی شاخه ای بلندی از درخت گردو تاب بستم / آنقدر تاب بخورم تا بالای نفار را ببینم / مادرِ (دختر) گفت: کیست؟ دختر گفت: «گاو» است / [بلاگردان آن لب هستم که (با دروغش) تن را به باد کتک نداد] / (چون میل دختر را دیدم) از نفار بالا رفتم / دیدم دخترک خوابیده است / گفتم ای دخترک بوسه ای به من بدِه / گفت: ای نوجوان اول پول بوسه را به من بده / (پسرک گفت) پول در کیسه و کیسه هم در خورجین است / خورجین نیز بر بار شتر به قزوین رفت / لوچه  را لب دارد و لب ها را دندان (لب هایم بسته است)[56] / کلید (و رضایت لب هایم ) را مادرم دارد و او نیز به حمام رفته است (حضور ندارد).

25- نومزه بَئیتمه کاغَذ نویسه                                             mnumzә ba’itәmә kâqaz nәvisә

ونِه تَنِ جمه اسپِه قَمیصه[57]                                                     vәne tane jәmә ’әspe qamisә

ونه تَنِ جمه لَکّه با لَکّه                                                         vәne tane jәmә lakkә bâ lakkә

وه ره بَزنینا صابونِ مَکّه[58]                                                       vә rә bazәninâ sâbune makkә

[ دتا دَس بَشورین دَر بوره لَکّه ][59]                                    [ dә tâ das bašurin darburә lakkә ]

نامزدی گرفتم که درس خوانده است / جامه ی تنش پیراهنی سفید رنگ است / جامه ی تنش لکه لکه شد / (برای تقدس) آن را با صابون مکه بشویید / [چون دو بار بشوئید پاک می شود].

26- عَرقچین بَدوجم اسپِه سوآلِه[60]                                          ’arәqčin badujәm ’әspe su’âle

بال پیج بَدوجم تِه هَر ده بالِه[61]                                             bâlә pij badujәm te har dә bâle

بال پیج بَدوجم بَن دَر اَبرشم                                          bâlә pij badujәm ban dar ’abәršәm

تو شِه بال دَونّی من ته ره هارشم[62]                                  tu še bâl davәnni mәn tә rә hâršәm

برای پیشانی سفیدت عرقچین بدوزم / برای دستانت مُچ بند بدوزم

مُچ بندی با بندهای ابریشمین بدوزم / و چون بر دستانت ببندی نگاهت کنم.

27- اوتولّه بار زَدم با فَرش آ قالی[63]                                      ’utul lә bâr zadәm bâ farš â qâli

خراسون که رَوم جای تو خالی                                               xәrâsun ke ravәm jâye tu xâli

زیارت بَکنم شاهِ رضا ره                                                         ziyârat bakәnәm šâhe rәzâ rә

دتا بوسه زَنم قفل طلا ره                                                        dә tâ bsә zanәm qәfle tәlâ rә

وَلِه جفت هاکنه اَما دتا ره[64]                                                   vale jәft hâkәne ’amâ dә tâ rә

اتومبیل را بارگیری (و آماده ی حرکت) کردم / خراسان (مشهد) که روم جای تو خالی است / (می خواهم) به زیارت امام رضا (ع) بروم (و از او برای اجابت دعایم مدد بخواهم) / بر قفل طلای ضریحش بوسه بزنم / تا بلکه ما دو تا رابه هم برساند.

28- اتاق شش دَری آ کمّه خَیاطی[65]                                     ’әtâqe šәšdari â kәmmә xayyâti

چَرخِ اَلماس دارما دَرزن پولادی[66]                                      čarxe ’almâs dârmâ darzәn pulâdi

قَمیز جامه ره کمّه پاکتی                                                      qamizә jâmә rә kәmmә pâkati

مِه دلبَر دَپوشِه آ بوره عَروسی                                            me dәlbar dapuše yâ bure ’arussi

صواحی دَر شوما با چَرخ آ مقراض[67]                                    sәvâhi daršumâ bâ čarx â mәqrâz

نواشته سَر اِما با جیف اسکناس[68]                                          nәvâštә sar ’emâ bâ jif ’әskәnâs

در اتاق مهمانی (شش دری، خیاط خانه) خیاطی می کنم / کارآمدترین ابزارها را برای خیاطی در اختیار دارم (چرخ الماس و سوزن فولادی) / جامه ی سفید رنگ را (به بهترین نحو) لب برگردان می کنم / تا دلبرم بپوشد و به عروسی برود / هنگام صبح با ابزارهای خیاطی (چرخ خیاطی و قیچی به خیاط خانه) می روم / و هنگام غروب با جیب های پر پول برمی گردم.

29- اَوّلِ بهارِ گل کنّه رِزه                                                     ’avvәle bәhâre gәl kәnnә rezә

تِه سرمی پَش شلوار لَبِ شِرازه                                               te sәrmi paš šәlvâr labe šerâzә

عاشقی هاکردمی من آ تو تازه                                               ’âšeqi hâkәrdmi mәn â tu tâzә

بوردی جای دیگر بَئیتی نومزه                                                 burdi jâye digar ba’iti numzә

خیال وَینی من خرمه شمِه غرصه                                    xiyâl vayni mәn xәrmә šәme qәrsә

مه ره متاع نیه تو آ تِه نومزه                                                    mә ә mәtâ niyә tu â te numzә

اون خنه دَر بوره جفت جنازه                                                  ’un xәnә dar bure jәftә jәnâzә

گُل ها در آغاز فصل بهار جوانه می زنند / شلوار پشمی سرمه ای رنگ تو زیباست / من و تو به تازگی با یکدیگر عاشقی کردیم / اما بی وفایی کردی و جای دیگری نامزد گرفتی / به خیالت برایت غصه دار می شوم / مرا به تو و نامزدت احتیاجی نیست / امیدوارم از آن خانه (ای که ساخته اید) جنازه ی جفت تان بیرون رود.

30- های برو های برو مِه لارِ وَره[69]                                        hây bәru hây bәru me lâre varә

شَب دَری بَغل آ روز کنّی پَرده[70]                                           šab dari baqәlâ ruz kәnni pardә

ای معشوقه ی محبوبم (بره ی دشت لارم)، بیا / تویی که شب در آغوش منی و روز از من روی می گیری.

31- های برو های برو بهارِ بلبل                                          hây bәru hây bәru bәhâre bәlbәl

تو شونی غَریبی تَنگ گینِ  مِه دل                                          tu šuni qaribi tang ginә me dәl

ای بلبل بهارم، بیا / تو به غربت می روی و من دلتنگ تو می شوم.

پی نوشت: این مقاله در زمستان 1391 در صفحات 123 تا 143 مجله «فصل فرهنگ» وابسته به دانشگاه علمی کاربردی شمال پایدار آمل (مرکز فرهنگ و هنر 5) به چاپ رسیده که توسط نگارنده برای بازنشر در اختیار انسان شناسی و فرهنگ است.

منابع:

1-    احمدی، نبی (1385)، آوانگاری موسیقی مازندران، تهران: سرود.

2-    بویس، مری (1368 و1369)، گوسان های پارتی و سنت های خنیاگری در ایران، ترجمه مهری شرفی، مجله چیستا، شماره های 66-67 (اسفند و فروردین)، صص 756-780

3-    بهار، محمدتقی (1351)، بهار و ادب فارسی (مجموعه یکصد مقاله از ملک الشعراء بهار)، به کوشش: محمد گلبن؛ ج1، تهران: شرکت سهامی کتاب های جیبی.

4-    پناهی (سمنانی)، محمداحمد (1379)، دوبیتی های بومی سرایان ایران، تهران: سروش.

5-    تفضلی، احمد (1385)، فهلویات، نامه فرهنگستان، ترجمه فریبا شکوهی، شماره 29، صص 119-130، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی.

6-     جوادیان کوتنایی، محمد (1370)، ادبیات شفاهی مازندران: ترانه ها، در قلمرو مازندران، ج1، به کوشش حسین صمدی، قائمشهر، صص150-200.

7-    ذبیحی، علی (1389)، تاریخ در سروده قدیمی مازندرانی، فصلنامه اباختر، شماره 18-19.

8-    رضایتی کیشه خاله، محرم (1384)، تاملی دیگر در فهلویات شیخ صفی الدین اردبیلی، فصلنامه گویش شناسی، دوره دوم، شماره اول (پیاپی4)، صص: 128-146، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی.

9-    روح الامینی، محمود (1375)، مبانی انسان شناسی (گرد شهر با چراغ)، تهران: عطار.

10-  ستوده، منوچهر (1332)، ترانه های گیلان 1و2، فرهنگ ایران زمین، شماره1، صص41-56 و271-286.

11-  طبیب زاده، امید (1389)، بررسی تطبیقی وزن های کمی و تکیه ای فارسی و گیلکی، فصلنامه ادب پژوهی، شماره 11، صص: 8-30، رشت: دانشگاه گیلان.

12-  فاطمی، ساسان (1378)، بررسی دو آواز مازندرانی، فصلنامه هنر، ش42، صص146-168.

13-  فاطمی، ساسان (1381)، موسیقی و زندگی موسیقایی مازندران، تهران: ماهور.

14-  قائمی؛ جمشید (1383)، الیت دارسی تاد و روزنامه مازندران، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، صص83-88.


[1] – «مجموعه ترانه های محلی مازندران با عناوینی به نام ریزمقوم- ریز مقام در شرق [برابر] کیجاجان ها در میانه مناطق ساری و ترانک یا ترانه در بخش غربی و مناطق کوهپایه ای نام برده می شود» ( احمدی،1385: 10، پاورقی 2)

[2] – چِلاو نام دهستانی در جنوب شرقی شهرستان آمل که در منطقه ای جنگلی و کوهستانی واقع است. این دهستان دارای هفت پارچه آبادی است.

[3] – برای نمونه ترانه های اول و دوم این مقاله را طبق توضیح می نویسم: (ویرگول= درنگ؛ خط مورب= پایان هر مصرع؛ ستاره= پایان هر ترانه)

دلور جان دَکردا،                                                    این رو اون رو ره / مِه دل که تنگ هایته،

اَرخالق نو / اَمروز ساعت بَیتا،                                     هارشم چلو ره / گل سرخ دکارم،

فردا شونه کو / کَئو آسمونا،                                       من میون رو ره / دلور جان بَچینه،

بَرسنّه او / دلوَرِ کو بوردن،                                        سر وشکو ره / نووَری بَخره،

بَووئِه درو * چَنّه هارشم من،                                     روهارِ او ره * …  .

[4] – اگر پای خود را تنها به اندازه ی گلیم جغرافیای چلاو دراز کنیم آواز امیری در این دیار، به نام طَبری tabri بر وزن گَبری کاربرد دارد.

[5] – دَکرده: کرد، پوشید. اَرخالق : لباس مخملی تزئین دار کوتاه.

[6] – چلو : چلاو، نام دهستانی در جنوب شرقی شهرستان آمل.

[7] – دکارم: بکارم. میون رو : میان رود، نام منطقه ای در چلاو که بین دو رودخانه واقع است. به هر دوی این رودخانه ها، روآر می گویند.

[8] – وشکو: شکوفه، غنچه و جوانه ی تازه.

[9] – کیجا: دختر، دلبر، معشوقه. سردیم: پیش حیاط. نکمه: نمی کنم. را به صورت ره rә در مجاورت صامت غیر مشابه، با آن همگون می شود.

[10] – بَیرن: بگیرند. دینگنن: بگذارند. زنّون: زندان.

[11] – دارمه: دارم. دیوون : دربار، ادارات دولتی، دیوان خانه.

[12] – ریکا: پسر، محبوب. بِهِل: بگذار، منفی آن نِهِل. هنیشی: بنشینی.

[13] – چاربیدار: چهارپادار، کسی که با اسب و قاطر بار حمل می کند. رِنه: منطقه ای ییلاقی در آمل که در مسیر جاده ی قدیمی آمل به تهران قرار دارد.

[14] – برنج صدری: نام برنجی اعلا و گران قیمت. در گذشته به طور کلی سه نوع برنج شاهَک، زَرِک و َصدری کشت می شد که به ترتیب مورد استفاده ی طبقه ی ضعیف، متوسط و غنی جامع بود. لذا برنج صدری برای طبقه ی غیر غنی همیشه گران و مصرف آن از آرزوها بود. در ترانه ای از گیلان آمده است: «برنج صدری بهیم باب عروسی؛ مومی یارا برم با تندرستی»= برنج صدری باب عروسی می خرم / که یارم را با تندرستی به خانه ببرم» (ستوده،1332: 274). لازم به ذکر است از آنجایی که برنج صدری بوی خوشی داشت قبل از دروی برنج گرازها به مزارع آن هجوم می آوردند و حاصل زمین را از بین می بردند به همین خاطر این برنج به «بِه نکن be nakәn» یعنی بو نکن مصطلح بود. وِنه: می خواهد، خواست دل.

[15] – منظور از  «آ»= â دراینجا واو عطف است که جدا نوشته شده است.

[16] – پنجه کش: نوعی نان محلی شبیه نان بربری.

[17] – کنجی: کنجد. مرغنه: تخم مرغ.

[18] – خار: خوب.

[19] – در برخی ترانه های مازندران و گیلان از معشوقه ی دلفریبی که شلوار آبی به پا یا دستمال آبی به سر دارد، سخن رفته است.

[20] – اشرفی : نوعی سکه طلا که تا اوایل سلطنت پهلوی رایج بود. دشنّم: بیافشانم.

[21] – در مازندران به ورودی اصلی خانه «دروازه» می گویند. عموم دورازه ها نیز چوبی بود. در اینجا تفکر انتخاب دروازه ی فولادی حائز اهمیت است. در ترانه ای گیلانی از خانه ای خشتی با دروازه ای آهنین یاد شده است: «خشتی خونای بساتم آهنین در / تن و تی یار بخوسین کسان ور» (ستوده، 1332: 41).

[22] – جیرجِرانی : جیرجیرک، وقتی جیرجیرک می خواند نشانه گرمای هوا و هنگامه ی کوچ از قشلاق به ییلاق است.

[23] – مَکو: ماکو، ابزاری دوگی شکل تو خالی برای بافندگی که ماسوره در آن قرار می گیرد. جولایی: بافندگی.

[24] – کار: کار، محل بافندگی. بار: نوع بافته. دَووئِه: باشد. الیجه چاشنی: نوعی بافته سنتی با تداخل تار و پود ابریشمی، کلنل دارسی تاد انگلیسی در سفر سال1251 قمری به مازندران این جامه را «الجه» نامیده که از پشم یا ابریشم خالص بافته می شود (قائمی؛ 1383: 85).

[25] – لِتکو: لیتکوه؛ نام دهستانی در غرب آمل.

[26] – بیَم: بیایم. دیما تو: به سمت تو، لغت دیما و دِما به معنی وطن و زادگاه نیز هست.

[27] – شیشک: صورت فلکی دب اکبر. ترازی: صورت فلکی ترازو یا میزان. روجا: ستاره صبح، سیاره زهره. لو: لب، بالا، نوک. شیشک و ترازی و روجا در ترانه های مازندرانی کاربرد فراوانی دارند. «سفارش هاکنم وارش و واره / شیشک ترازی و صبح روجا ره»

[28] – چَکو: غلاف بدون مغز برنج، برنج پوک شده.

[29] – نفار: بالاخانه تابستانی که عموماً در جلوی حیاط منزل قرار داشت و از چوب می ساختند، نوعی مهتابی. لَمپا : لامپا، چراع نفتی برای روشنایی منازل. دَمرده: خاموش شد = فعل مُردن (دَمردَن) و کُشتن (دَکوشتَن) در مازندرانی برای خاموش کردن چراغ و آتش به کار می رود. «این اصطلاح بایستی به اهمیت و حرمتی مربوط باشد که ایرانیان باستان برای آتش و روشنایی قائل بودند و با کاربرد کلمه ی کشتن [و مردن] پرهیز و خودداری ضمنی از انهدام و امحاء روشنایی توجیه و تلقین می گردید» (روح الامینی، 1375: 72).

[30] – بَبا: بابا، پدر. بَمرده: مرد.

[31] – هَراز: نام رودخانه هراز در آمل، همچنین در آمل نام عامی است برای همه ی رودخانه ها.

[32] – کَرسنگ: منطقه ای جنگلی در بیست کیلومتری جنوب آمل. خومن: چمنزار، هامون. بارانداز: توقفگاه.

[33] – ماهی خنی: نام چشمه ای با آب فراوان و گوارا در منطقه ی کرسنگ.

[34] – ترجمه تحت اللفظی صورت گرفت. هرچند می توان ترجمه ی آن را حدس زد اما خواننده خود می تواند در آن طبع آزمایی کند.

[35] – آبنوس: چوبی سخت از درختی به همین نام که اگر در آب قرار گیرد به رنگ سیاه در می آید. خواستگاه آن کشورهای هندوستان و حبشه است.

[36] – تتم: توتون. نوچّه: غنچه.

[37] – آبین بن: آبین بند نام منطقه ای جنگلی در مسیر ییلاق چلاو است.

[38] – پوجِرد: نام منطقه ای جنگلی با شرایط توقف بعد از منطقه ی آبین بند چلاو.

[39] – جِر: زیر.

[40] – خال : شاخه ؛ اینگه = از مصدر اینگوئن یعنی گذاشتن. در مازندران به آشیانه ی کردن قرقاول « خال بیتن » می گویند.

[41] – زیل : محکم. دوسّه: بست.

[42] – مار: مادر. تیل : گِل، آمیزه ی آب و خاک.

[43] – پیلّه کوه: نام مرتعی کوهستانی در ارتفاعات قله ی امام زاده قاسمِ چلاو.

[44] – اسپه رزو: نام مرتع و چشمه ای با آب گوارا و سرد در ارتفاعات کوهستانی قله ی امام زاده قاسم چلاو.

[45] – کَلسی: ترکیب شده از کله به معنی اجاق منزل و سی یعنی بالا و نوک. روی هم رفته به معنی بالای و صدر اتاق. در گذشته کنار اجاق سکوی کم ارتفاعی هم وجود داشت که به آن تکیه می دادند و برخی لوازم مثل فانوس و لامپا را روی آن می گذاشتند. احتمالاً کلسیا kalәsiyâ به معنی شمال از اینجا منشاء می گیرد. هدامه: دادم.

[46] – پِه: به پاخیز، بلند شو. دکوش نگاه کنید به پاورقی شماره ی 28 فعل مردن.

[47] – یور: آن سوی رودخانه

[48] – شله: پاتاوه، پاپیچ، ساق پیچ. فیلی: پاتاوه های مرغوب و بلند و ضخیم با نشان فیل. این نوع از پاتاوه ها بسیار مرغوب و کم یاب بودند و بعدها به جای آن پاتاوه هایی با نشان شیر و به قولی پلنگ به بازار آمد. برخی بر این عقیده اند به علت بلند و ضخیم بودن آن- که هنگام پاپیچ کردن از پاتاوه های عادی کلفت تر و بیشتر روی هم قرار می گرفت- به خرطوم فیل تشبیه شده است؟!

[49] – دَوس: بسته. بوشا: باز، گشاده.

[50] – وِسّه: برای، به جهت. میچکا: گنجشک. بئیمه: شدم.

[51] – سَرنو و دیا : نام مراتعی در ارتفاعات قله ی امام زاده قاسم چلاو است. همچنین دیا نام روستایی در بندپی غربی شهرستان بابل است. دَئیمه: بودم.

[52] – گوشلیم: منطقه ای جنگلی و مرتعیِ بلند در چلاو. تیار، پاشاکلا، گنگرج کلا : نام سه آیادی از هفت آبادی چلاو. دستگاه: ایل، طایفه، تبار، آبادی.

[53] – اَغوز: گردو. منظور درخت گردو است. تو: تاب.

[54] – مصرعِ افزوده به روایت آقای محمد لطفی نوایی، شاعر، متولد 1322، ساکن آمل. این مصرع را می توان پایان ترانه دانست اما راوی، کل این ترانه را با همان شیوه ی یاد شده به صورت یکجا اجرا نمود.

[55] – لوشه: لوچه. داینه: دارد.

[56] – ظاهراً حالتی از اکراه، ساکت شدن، قطع و تغییر گفتار که دندان های بالا روی لب پایین قرار می گیرند.

[57] – ونِه: مال او، ضمیر سوم شخص. جمه: جامه، لباس. اسپه: سفید. قمیص: پیراهن.

[58] – در ترانه ای از گیلان از آب زمزم و صابون تهران – «به آب زمزم و صابون تهران»- یاد شده است (ستوده، 1332: 283).

[59] – مصرعِ افزوده به روایت خانم حلیمه پرداخته. خانه دار، متولد 1336، ساکن آمل.

[60] – بَدوجم: بدوزم. سوآل: پیشانی.

[61] – بال پیج: مچ بند امروزی، در گذشته هنگام کارهای کشاورزی، دشت کاری و انجام کارهای سنگین آن را دور مچ دست می بستند.

[62] – شِه: نشانه مالکیت. دَونّی: ببندی. بال: دست.

[63] – اتومبیل از زمان مظفرالدین شاه قاجار وارد ایران شد. راوی در خوانش جدید این ترانه به جای اوتول از ماشین استفاده کرده است.

[64] – وَله: بلکه. هاکنه: بکند. اَما: ما، ضمیر اول شخص جمع.

[65] – این ترانه در آغاز به صورت آوازی و بدون ضرب سینی خوانده می شود و در مصرع اول و چهارم دوازده هجا دارد. اتاق شش دری: مهمان خانه ی بزرگ

[66] – دَرزن: سوزن خیاطی.

[67] – شومه: می روم.

[68] – نواشته سر: هنگام غروب، زمان نماز شام. اِمه: می آیم.

[69] – لار: منطقه ای خوش آب و هوا در دامنه ی قله ی دماوند در جنوب شهرستان آمل. وَره: بره.

[70] – دَری: هستی.

———————————————————————————-

منبع:

http://anthropology.ir/node/20304

 

 

 

بررسی باستان شناختی نقش برجسته ناصرالدین شاه در کنار جاده هراز آمل

shekle-shah-ghajar2

 پژوهش توسط آقایان میثم فلاح و حسین صبری

پیش درآمد:

نقش برجسته ها در مطالعۀ تاریخ هنر ایران اهمیت ویژه ای دارند و از طریق آن ها می توان به بسیاری از روش های بیان و فنون هنری ایرانیان و دیدگاه های ایشان پی برد. نخستین نقش برجسته های صخره ای در ایران را “لولوبیان” (کوه نشینان زاگرس در هزارۀ سوم قبل از میلاد) پدید آوردند. “عیلامیان” این سنت را ادامه داده و صحنه های دینی و مجالس بارِ پادشاهان را بر صخره ها نقش کردند. نقوش مربوط به مادها در حاشیۀ گورهای صخره ای نقر شده اند. در ادامه، هخامنشیان نقش برجسته هایی بهتر از نقوش دوره های پیشین ارائه نمودند. از دورۀ اشکانیان نقش برجسته هایی شناسایی شده که در برخی از آن ها تأثیر هنر یونانی به خوبی دیده می شود. دورۀ ساسانیان را می توان زمان اوج هنر نقش برجسته در ایران دانست زیرا همۀ این نقوش مبین عظمت پادشاه و پیروزی او بر دشمنان و خواری دشمنان و پیوند قدرت شاه با قدرت اهورامزداست (رضایی نیا 1386: 87). نکته شاخص در نقوش ساسانی طبیعت گرایی آن هاست که نقوش را هر چه بیشتر به واقعیت نزدیک می نماید. در دوران اسلامی، حاکمان بنابر ملاحظات شرعی به ارائه نقش برجسته صخره ای از خود اقبالی نشان نداده اند، اما این هنر در دورۀ قاجاریه احیا شد. ابتدا فتحعلیشاه و پیرو آن ناصرالدین شاه از جمله شاهان قاجاری بودند که به ساخت نقش برجسته اهتمام ورزیده اند. نقش برجسته “تونل وانا” آمل تنها نقش برجسته باقی ‌مانده از ناصرالدین شاه بوده که خوشبختانه تا امروز سالم مانده است.

نگاهی کوتاه به نقش برجسته های قاجاری در ایران

1- نقش برجسته فتحعلیشاه قاجار در شهرستان فیروزکوه (تنگه ساواشی یا تنگه واشی)، به تاریخ 1223 ه.ق (18-1817 م)، با موضوع صحنه شکار که در آن فتحعلیشاه توسط 17 پسرش و 6 تن از درباریان همراهش احاطه گردیده است.

2- نقش برجسته محمدعلی دولتشاه پسر دوم فتحعلیشاه، والی کرمانشاهان، لرستان، همدان و خوزستان در طاق بستان کرمانشاه، به تاریخ 1237 ه. ق (1822 م).

3- نقش برجسته فتحعلیشاه (؟) یا فرمانفرما (؟) در دروازه قرآن شیراز، به تاریخ 1241 ه.ق (؟) [این نقش به شدت مورد فرسایش قرار گرفته و کتیبه هم ندارد] که در آن فتحعلیشاه به همراه پسرش فرمانفرما (والی شیراز) و شاهزاده جوانی که پسر فرمانفرما (تیمور میرزا) است، نقش شده اند.

4- نقش برجسته فرمانفرما (؟) در دروازه قرآن شیراز که فاقد کتیبه است و در آن یک اسب سوار که احتمالاً فرمانفرما است، در حال کشتن شیری که انسانی را در کام خود فرو برده، نشان می دهد.

5- نقش برجسته تیمورمیرزا (والی کازرون) به تاریخ 1245 ه. ق (30- 1829 م) در منطقه پل آبگینه کازرون با این موضوع که تیمورمیرزا بر تخت شاهی نشسته و یک شیر دست آموز و 4 تن از درباریان در اطراف وی دیده می شوند.

6- نقش برجسته فتحعلیشاه در منطقه چشمه علی شهر ری، به تاریخ 1247 ه. ق (32- 1831 م)، با این موضوع که فتحعلیشاه بر تخت شاهی نشسته و توسط 16 پسرش احاطه گردیده است. در قاب کناری این نقش، فتحعلیشاه به همراه مدال سلطنت و چتر آفتابی باز شده دیده می شود.

7- نقش برجسته فتحعلیشاه در منطقه سرسره شهر ری، به تاریخ 1247 ه.ق (32-31- 1830 م) که در آن فتحعلیشاه در هیبت شکارچی شیر نقش شده است (حاجی علی لو 1385: 30-31).

نقش برجسته ناصرالدین شاه قاجار، معروف به شکل شاه

جاده هراز یکی از مهمترین راه های ارتباطی و ترانزیتی ایران است که نواحی جنوبی دریای مازندران را به مناطق داخلی فلات ایران متصل می نماید. در بخش غربی “تونل وانا” (N:35˚83ʹ02ʺ E:52˚13ʹ 05ʺ Asl:1250) در تنگه بند بریده – واقع در جاده هراز – و در مقابل آثار و بقایای راهسازی از دوره ساسانیان، بر سینه کوه و مشرف بر “رود هراز” در محلی که به “شکل شاه” معروف است (همان: 48)، جدیدترین و آخرین نقش برجسته قاجار و ایران در بین ۱۰1 نقش برجسته کشف شده ایران دیده می شود (رضایی نیا 1386: 102) که در آن ناصرالدین شاه قاجار و جمعی از درباریان او به چشم می خورند.

با به قدرت رسیدن قاجاریه و انتخاب تهران به عنوان پایتخت، به دستور ناصرالدین شاه قاجار مسیرهای قدیمی و مال رو در دره‌ های هراز و چالوس تعمیر و به راه ارابه رو تبدیل گشتند. در سال ۱۲۹۰ ه. ق، ناصرالدین شاه مجدداً دستور به بهسازی مسیر لاریجان (جاده هراز) داده و “حسین علیخان وزیر” را به سرپرستی این کار منصوب نمود. وی نیز با همکاری “گاستیگیرخان”، مهندس اطریشی که در خدمت دولت ایران بود، جاده را به اندازه ای پهن کرد که دو ارابه بتوانند از آن عبور کنند. در سال ۱۲۹۵ ه. ق (1879 م) و با اتمام عملیات ساخت این راه، به عنوان یادبود نقشی از شاه قاجار در یکی از صعب العبورترین نقاط این مسیر به نام “تنگهِ بندِ بریده” به مناسبت بازسازی و ساخت جاده قدیم مازندران حجاری شده است. این نقش برجسته در بستری مستطیل شکل، آراسته به اشعاری در قاب‌های سجاده ای دیده می شود. در این تصویر ناصرالدین شاه سوار بر اسب در وسط و ده تن از ملازمین کشوری و لشکری ملبس به پوشاک رسمی “سرداری” که در ترنج‌های نزدیک به سر هر یک از آن ها معرفی شده اند و در دوسوی او به نمایش درآمده‌، دیده می شوند (وفایی 1381: 28 ؛ حاجی علی لو 1385 : 48-50). در دورادور نقش برجسته که حدود ۸ متر طول و ۴ متر ارتفاع دارد، کتیبه های حجاری شده در قاب هایی تعبیه شدند که شامل چند بیت شعر در مدح ناصرالدین شاه، سختی عبور و مرور راه لاریجان و فرمان شاه در خصوص تعمیر و مرمت آن است. در وسط نقش و زیر سم اسب ناصرالدین شاه عبارت “عمل کمترین علی اکبر فی سنه 1295” و در بالای سر افرادی که نقش آن ها حک شده، القاب و یا سمت آنان با قلم ریز و خط شکسته نقر شده است (ستوده 1366: 7- 8). بالای سر ناصرالدین شاه این عبارت؛ تمثال بی مثال همایونی و بالای سر ده نفر از درباریان عبارت؛

1- نواب وجیه الله میرزا

2- مقرب الخاقان آجودان مخصوص (رضاخان اقبال السلطنه عکاس باشی)

3- وزیر فواید (حسنعلی خان امیرنظام گروسی)

4- جناب سپهسالار اعظم (میرزاحسین خان سپهسالار)

5- جناب آقا (میرزا یوسف خان مستوفی الممالک)

6- آقای نایب السلطنه (کامران میرزا)

7- اعتضادالسلطنه (علیقلی میرزا)

8- جناب معتمدالممالک (علیرضاخان)

9- جناب امین الممالک (علی خان)

10- مقرب الخاقان مهدیقلی خان (مجدالدوله) نوشته شده است (ستوده 1374: 454-451 ).

shekle-shah-ghajar-closeup

حاصل سخن

بررسی نقش­ برجسته های قاجار از این منظر بسیار مهم است که در دوره اسلامی تا قبل از روی کار آمدن سلسله قاجار، ایجاد نقوش صخره ای از پادشاهان باب نبوده است، تا اینکه سلاطین قاجار دوباره به این موضوع اهتمام ورزیده اند. می توان گفت که این آثار بیانگر بارزترین نمونه از گرایش و علاقه این شاهان به فرهنگ و تمدن پیش از اسلام بوده و شاید به نوعی واکاوی قدرت و الوهیتی است که سلاطین قاجار آن را گمشده می دیدند. تاکنون هشت نقش برجستۀ صخره ای از دوران قاجار شناسایی شده، که موضوعات آن ها به تخت نشستن، شکار و صحنه های اسطوره ای است. هفت عدد از این نقوش متعلق به دوران فتحعلیشاه (1834-1797 م/ 1250-1212 ه.ق) بوده و آخرین نقش برجسته دوران قاجار و ایران متعلق به ناصرالدین شاه (1247-1313 ه.ق) است. این اثر که تنها نقش برجسته به جای مانده از ناصرالدین شاه بوده، در قیاس با نقوش فتحعلیشاه قاجار، تفاوتی چند در مضمون را نیز به همراه دارد. می توان اشاره نمود به اینکه “نقش ناصرالدین شاه” تنها نقش برجسته قاجاری است که در آن شاه سوار بر اسب در میان درباریانش دیده می شود. در این نقش، شاه قاجاری دیگر همچون گذشته اصراری بر نمایش فرزندان و فرزندزادگان خود ندارد. نقوش به صورت روبه رو تصویر شده اند که تداعی کننده هنر نقش برجسته سازی اشکانیان است. تقابل بین سبک انتزاعی دوران قبل با طراحی رئالیسم دوره جدید و توجه زیاد به شاه و اطرافیان که باعث شده به دیگر جزییات تصویر تقریباً توجه نشود. دیگر اینکه برخلاف نقش برجسته های دوران قبل، نقش شاه آنچنان بزرگتر از بقیه ترسیم نشده و تقریباً ابعاد نقش شاه با بقیه یکی هست که شاید ناصرالدین شاه قاجار از آن با هدف تبلیغی برای خود به عنوان شاهی مسئول و همسان با مردم بهره برده که به عمران و آبادی قلمرو و راحتی و آسایش رعیتش اهمیت می داده و در این راه فروگذاری نمی کرده است. فرجام اینکه در میان نقش برجسته ها در طول تاریخ ایران، ویژگی های مشترکی دیده می شود؛ از جمله اینکه هدف بیشتر آن ها نشان دادن قدرت الهی پادشاه و تصویر کردن صحنه های آیینی است که البته صحنه های نبرد و شکار را نیز می توان به عنوان یکی دیگر از مهمترین وجوه مشترک بیان نمود. ولی آنچه درباره این نقش قاجاری با طرح ها و نقوش موجود استنباط می شود این است که شاه قاجار آن را به عنوان یک قاب عکس یادگاری و یا پوستر تبلیغاتی در جوار جاده اصلی تهران – شمال به یادگار گذاشته است.

پی نوشت:

این اثر به شماره 6272 به ثبت آثار ملی ایران رسیده است.

میثم فلاح مدرس دانشگاه آزاد اسلامی واحد قائمشهر، گروه مدیریت جهانگردی است،meisam.fallah@gmail.com

حسین صبری دانشجوی دکترای باستان شناسی دانشگاه مازندران است.  hosein_sabri@hotmail.com

کتابنامه

– حاجی علی لو، سولماز، 1385، بررسی و مقایسه ساختار هنری، اداری و اجتماعی ادوار قاجار و ساسانی با تکیه بر نقوش برجسته دو دوره، پایان نامه مقطع کارشناسی ارشد باستان شناسی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، تهران.

– رضایی نیا، عباس، 1386، سیر تحول هنری نقش برجسته های صخره ای ایران، مجله گلستان هنر، شماره 10، تهران.

– ستوده، منوچهر، 1374، از آستارا تا استرآباد، جلد سوم، آثار و بناهای مازندران غربی، انتشارات آگه، چاپ دوم، تهران.

– …………………..، 1366، از آستارا تا استرآباد، جلد چهارم، بخش اول، آثار و بناهای مازندران شرقی، انتشارات آگه، چاپ دوم، تهران.

– وفایی، شهربانو، 1381، سیمای فرهنگی استان مازندرن، ناشر اداره کل آموزش، انتشارات و تولیدات فرهنگی (سازمان میراث فرهنگی کشور)، تهران.

مرجع مقاله در سایت «انسان شناسی و فرهنگ»:

http://anthropology.ir/node/19831

برای اطلاعات بیشتر می توان به صفحه ی زیر از سایت عکس های قدیمی مردم آمل نیز مراجعه کرد:

شکل شاه در دوره قاجار

مشاغل در سال های دهه سی خورشیدی آمل

mashaghel

مشاغل در سال های دهه سی خورشیدی آمل

متن زیر به قلم آقای عبدالله قهقایی نگاشته شده که مطابق معمول، قلم ایشان، روال محاوره ای و طنز زیر پوستی همیشگی خود را به همراه دارد.

 

مسگری

يكي ديگر از مشاغلي كه صاحبان حرف آن براي دادن خدمت به خونه ها ميرفتند شغل مسگري (به گويش آملي، قلي سو و يا قلي كر يا قلي چي  ) بود. سابق بر این ظروف آشپز خونه مثل الان ،تفلون و پیرکس و چدنی نبود، هرچه بود مرس پر (مسی) بود.

بعد از آن ظروف لعابی وارداتی ویواش یواش ظروف آلومینیومی (رویی) در مطبخ ها جای گرفت. چون اصلی ترین ظروف پخت و پز مسی بود و مس خصوصا در آن هوا ي مرطوب زنگ میزند و زنگ آن بشدت مسموم کننده است، ناچار بودند هر یکی دو سال آنها را قلع اندود کنند.

معمولا  این ظروف خانگی را میبردند در مغازه مسگری میدادند و بعدا قلع اندود شده (قلی هاکرد )  تحويل میگرفتند. اما بعضی از خانواده ها بودند که تعداد زیادی دیک بزرگ (کرک) و سینی بزرگ (مجمه ) و آبکش و تشت و غیره داشتند که خصوصا  برای نذری دادن استفاده میشد و یا وقف عام می کردند تا برای عروسی و عزا در اختیار همسایه ها قرار دهند . در زمانی که کسی به آنها نیاز نداشت، اين ظروف در انبار خونه نگهداری می شد .

 

این گروه از همسایه ها هم هر یکی دوسال این ظرفهای بزرگ و به تعداد زیا د،  که بعضا تا پنجاه  تکه هم میشد را باید (قلی )کنند . اینان ترجیح میدادند به جاي انتقال اين ظروف به مغازه ي مسكري، (قلی چی) به خونه بیارن تا 2-3 روزه کار را تموم کنند..معمولا اینجور مواقع استاد مسگر به همرا ه دو سه شاگرد و آوردن مقادیری قلع و نشادر و پنبه و کیسه گونی و شن و ماسه ، به خونه ی متقاضی میرفت. ابزار کاری مثل (دمی ) برای دمیدن به آتش، انبر، چکش و میخ پرچ برای مرمت احتمالی شکستگی دسته و جاهای مختلف ظروف به همراه داشتند.

آنها برای شروع کار گوشه ای از حیاط را انتخاب میکردند و اولین کارشان ساختن کوره ای بود که با هیزم یا ذغال ويا ذغال سنگ  کار میکرد، نصب کردن دمی به کوره و بکار گماردن کارگر کوچکی با عنوان (دمی زن ) که مسئول روشن نگهداشتن آتش بود.

آنگاه در کنار درختی یا دیواری ویا جای ثابتی،  کار گر بزرگتری با عنوان (قلی سو)که کارش این بود که مقداری شن و ماسه ی خیس را داخل ظرف میریخت و تکه ای گونی روی ماسه میگذاشت و ظرف را در کنار درخت یا دیوار روی زمین میگذاشت و با دستش درخت یا دیوار را می گرفت و با دو پا بر روی گونی میرفت و با حرکت دورانی و گردشی 180 درجه ای در حقیقت ظرف را سمباده میزد تا زنگ مس کاملا بر طرف شود .

سپس کارگر دیگری این ظرف را در حوض تمیز می شست و بر روی آتش میگرفت تا کاملا داغ و سرخ شود ، ظرف سرخ شده از جرارت زیاد ناشی از دمی زدن کارگر دمی زن، به دست استاد می رسید و استاد (قلی کر) ابتدا تکه ای از قلع را بر روی ظرف میمالید كه بر اثر گرمای زیاد ظرف، قلع کاملا ذوب شده و در این لحظه استاد یک مشت پنبه را گرفته بر نشادر که در طشتی در کنارش بود  میمالد و پنبه ی آغشته به نشادر را بر روی قلع ذوب شده ی داخل ظرف میکشد و یک لایه ی نازک و یکنواخت قلع روی مس را میپوشاند تا از زنگ زدن آن جلو گیری کند.  این کار آنقدر ادامه داشت تا کلیه ی ظرفهای مسی قلع اندود گردد. در پايان كار ، ظروف قلع اندود شده شسته و در انبار نگهداري مي شد.

مسگر هائي كه من مي شناختم ، آقاي مسگريان در خيابان حد فاصل چهارسوق و پائين بازار  و ديگري آقاي بابكي بود كه روبروي باغ فلاحت، (خيابان شاه ،امامرضاي امروز) مغازه داشتند.

 

لحاف دوزی

از دیگر مشاغلی که دیگر از دوره گردی خارج شده و بصورت ثابت در شهر فعالیت میکنند لحاف دوزی است.گرچه هنوز هم حتی در تهران گاهی شاهد هستیم میان سالانی با دوچرخه و کمان پنبه زنی و یا پیر مرد زوار در رفته ای با کماني بر دوش( که همگی نوری هستند ) در شهر میگردند وداد می زنند (آی لاف دوزی). در حقیقت پیر مردای اینکاره که نسبت به جوانتر ها تعدادشان خیلی بیشتر است،  به نوعی گدائی میکنند.

 در آن دوران فقط  لحاف و تشک پنبه ای و پشمی استفاده می شد و از پتو و لحاف الیاف مصنوعی و تشک ابری و فنری هم خبری نبود.

لحاف و خصوصا تشک ها پس از چند سال کار ممکن بود،  پنبه یا پشمش جابجا و قلمبه ، قلمبه شود و در بیشتر موارد، از بس بچه ها که تعدادشان ماشالله ماشالله  زیادتر بود و شب ادراری هم رايج تر ، بیشتر تشک ها هر روز باید در آب حوض شسته و در آفتاب خشک شده و نشده ، دوباره شب فرا میرسد و توسط بچه ها اصطلاحا، توي رختخواب  سیل مي آمد و این تکرار مکررات باعث قلمبگی زود هنگام تشک ها و نیاز به لحاف دوز بيشتر احساس مي شد.

جالب بود لحافدوز هرکجا که میرفت حداقل یکروز کار داشت تا تشك را بشكافد و پنبه ها را كه ديگر رنگ پنبه نبود را، با کمانش حلاجی کند ( لرزش همه جای بدن حلاج در حین کار،  برای بچه ها تماشائی بود). پنبه ی حلاجی شده وارد کیسه ی تشک میشد و با چوب خوردن از دست استاد ، همگن در میامد تا با نخ لحاف دوزی دوخته و تحویل گردد.

 اونوقتا چون در هر حياطي،  بیش از یک خانواده زندگی میکردند گاهی یک لحاف دوز چند روز در یک حیاط کار داشت.  به مصداق این تمثیل که مادری بچه اش را اینگونه ناز میکند (ننه ته انگیر انگیری چش دا . بچه میگه : ننه ننه مره انگیر) .آنگاه مادر عصبانی میگوید (اتی تره مثل ترش خیار زمه بنه که بمیری )بچه میگه (ننه ننه مره خیار )=(مادر قربون اون چشمان انگوري ات  بره كه بچه ميگه:  من انگور ميخوام. مادره عصباني ميشه و ميگه :مثل خيار ترش مي اندازمت زمين تا بميري كه بچه ميگه: مامان من خيار ميخوام).  همسایه ها هم همین کار را میکردند .تا مي ديدند یکی لحاف دوز داره،  همه یادشان می آمد كه  لحاف دوز میخواهند.
این لحاف دوز ها علاوه بر خیر سر شب ادراری بچه ها ، به دلیل شیرین تری هم نیز چند روزی مهمان خانه هائی میشدند که در تدارک تهیه ی جهیزیه ی دختران دم بختشان بودند که در این مورد خاص ، چل لحافدوز راستی راستی چل بود. یعنی حسابی خوش به حالش میشد .

خلاصه اینکه  گويا ، نان لحافدوز  از ( عضو ممنوع البیان ) آدمها،  بیشر تامین می شد.

 

ذغال فروشی دوره گرد

از دیگر مشاغل ترک شده ، ذغال فروشی سیار است. از آنجایی که وسیله ی پخت و پز مردم در اون دوران ذغال و هیزم بود، عده ای به این شغل اشتغال داشتند. این عده با در اختیار داشتن چند راس اسب و تعدادی هم با در اختیار داشتن چند راس قاطر که بسته به اینکه ذغال تولیدی را باید از کدام جنگل حومه ی آمل تهیه کنند فرق میکرد به این کار اشتغال داشتند.
کسانی که از جنگلهای نزدیک که در ارتفاعات نبود، ذغال می آوردند اسب داشتند ولی کسانیکه ذغال را از مناطق جنگلی کوهپایه ای صعب العبور می آوردند که در آنجا ها ذغال را هم ارزانتر میخریدند و ذغالهایش هم مرغوبتر بود،  ناچار بودند از قاطر استفاده کنند.
ذغال فروشان معمولا قبل از کله ی سحر بطرف مراکز تولید ذغال حرکت میکردند به گونه ای که ، اگر کسی برای اجرای برنامه ای ناچار بود صبح خیلی زود از خانه بیرون برود و با همسفرش قرار مثلا 3 صبح را میگذاشت و همسفرش موافق نبود، اصطلاحا  میگفت مگه خامی بوریم ذغال دمال؟ یا مگه اما ذغالی هسسمی که انه زود بوریم = مگه ما ذغال فروشيم كه اينقدر زود راه بيفتيم؟
ذغال معمولا در کیسه های کنفی و یا بعدا که کیسه های نایلونی پیدا شد که به کیسه های سه خط معروف بود و همچنین درکیسه های کوچکتر از سه خط ریخته میشد و تکه ی گردی از کیسه را روی كيسه ي  ذغال میگذاشتند و دورش را با گالوج (جوالدوز) میدوختند که بالای کیسه گرد دیده میشد. برای هر اسب یا قاطر (مال) دو کیسه ی بزرگ و یک کیسه ی کوچک در نظر میگرفتند و با کشی  ورون (طناب) می بستند تا نیفتد.
ذغالی موقع رفتن،  سوار بر مال اولی بود و دو سه مال دیگر را به همدیگر می بستند و راه می افتادند تا هماهنگ بروند ونگران متفرق شدن مالها نباشند . در برگشت ذغالی پیاده بود و مالهای حاوی ذغال بهم بسته و افسار اولی در دست ذغالی.
روی هر مال دو کیسه ی بزرگ که (هاله )نامیده میشد،  میگذاشتند و در بالا و وسط دو هاله کیسه ی کوچک که (سرباری) نام داشت را میگذاشتند.
به هر تقدیر بسته به تعداد مشتری یا به تعداد مال در اختیار، هر ذغال فروش روزانه 6 تا 12 کیسه ذغال به شهر میآورد و بعضا مغازه داران با آنها معامله میکردند و اینان ذغال را درب خانه ي خريدار، تحویل میدادند و یا طبق برنامه،  هر ذغال فروش به محله و کوچه ای که معمل (مشتري) داشت،  می برد و می فروخت. قیمت ها هم تقریبا ثابت بود و به ندرت چانه بازاری بود.
این ذغالها معمولا اول صبح عرضه میشد و اگر تا ظهر یا بعدازظهر به فروش نمیرسید، معمولا به مغازه دارهای ذغال فروش به قیمت ارزانتری فروخته میشد. مغازه دارها هم ذغال را در ذغال چال مغازه شان خالی میکردند و معمولا پیمانه ی ذغال فروشهای ثابت شهری حلب17 کیلوئی معروف به بنزین حلب بود.
از دیگر مشاغل مرتبط ، هیزم فروشی بود . تعدادی از فروشندگان نیز کارشان تهیه ی هیزم از جنگلهای حاشیه ی شهر و بار کردن بر روی اسب و قاطر و آوردن به داخل شهر و کوچه ها برای فروش بود. هیزمها معمولا از چوبهای خشک جنگلی و ترجیحا به ضخامت حدود پنج تا ده سانتیمتر،  که قد همگی حدود یک متر بود ، بر روی پالان اسب گذاشته و بسته میشد و مثل ذغال فروشان،  دو سه اسب یا قاطر را قطار وار در حال حمل هیزم و آنهم صبح زود وارد شهر و محلات میکردند.
حجم هیزم بار شده روی هر مال به اندازه ی نصف دایره ای به قطر یک متر بود که بخشی از نیمدایره را پالان پر میکرد.
هر دو شغل یادشده بسیار پر زحمت بود و ذغال فروشی علاوه بر پرزحمتی ، کار کثیف و آدم سیاه کن بود. خریداران و مصرف کنندگان ذغال و هیزم در خانه،  برای ذغال محفظه ای بنام ذغال چال داشتند و برای هیزم نیز گوشه ای از حیاط را در نظر می گرفتند،  که در هر دو مورد شرط لازم،  محفوظ ماندن از باران و خیس شدن بود.
http://ghahghaei.blogfa.com/

زایمان در سال های دهه سی خورشیدی آمل

zayman

(متن زیر به قلم آقای عبدالله قهقایی نگاشته شده که قلم ایشان مطابق معمول، روال محاوره ای و طنز زیر پوستی همیشگی خود را به همراه دارد. )

 

 اونوقتا خونه ها مثل الان نبود که فقط یک خانواده ی کوچک (پدر، مادر و بچه ها ) در یک آپارتمان زندگی کنند. اکثرا خانه ها و خانواده ها بزرگ، از پدر بزرگ و مادر بزرگ  و تا نوه و نتیجه با هم در یک محوطه در کنار هم زندگی میکردند. اکثرا هم کمک حال همدیگر بودند مخصوصا جاری ها.

یکی از مواردی که کمک ها بیشتر میشد و دلها هم به این همدلی خوش بود،  وقت زایمان یکی از خانمهای مجموعه بود . گفتنی است به دلیل همان ترکیب جمعیتی، همواره یکی دونفر از خانمها یا حامله بودند ویا زائو .در همین راستا باید گفت ، در هر محله ای  و یا در هر خانواده ای،  قابله (ماما)ئی همواره تردد داشت.

قابله ای که من می شناختم و همه ما را بدنیا آورد ، پیر زنی زنده دل و البته بسیار جدی و به موقع بد اخلاق که گمان میکنم خیلی پیر بود (حدود پنجاه سال ، اونوقتا 50 سال خیلی بود ).

 این بانوی گرامی معروف به (کلبی شیرین) یعنی کربلائی شیرین بود – تصور میکنم در محاوره محلی برای آقایانی که به کربلا رفتند میگفتند (کبلی) و به خانمهای کربلا رفته میگفتند (کلبي) – . وقتي، زمان وضع حمل بانویی فرا میرسید ، یکی سریعا به دنبال کلبی شیرین میرفت، دیگری اتاق را آب و جارو میکرد و تمیز و مرتب، دیگری در دیکهای بزرگ،  آب جوش بار میگذاشت و آن دیگری لباسهای نوزاد را آماده و مهیا میکرد و آخرین نفر هم دنبال قیچی تمیز برای بریدن بند ناف.

خلاصه هر کی به کاری مشغول و بانوی منتظر وضع حمل هم درد میکشید و درد و باز هم درد.  تا درد به فریاد وفغان تبدیل شود و  به  التوبه…. التوبه….. گاهی هم کار به فحش و نا سزا به پدر بچه ی نیامده!!!!!!

در فاصله ای که به دنبال کلبی شیرین میرفتند تا بیاید،  معمولا پدر طفل که فحش ها را خورده است، ترک خانه کرده و به سر کارش میرفت . اگر خیلی با مرام بود ، در انتظار شنیدن خبر تولد فرزند و پرداخت مژدگانی، منتظر………..وگرنه شب که برمیگشت خونه با خبر می شد كه خدا فرزندي به او عطا كرده است.

کلبی شيرين خانم، با سلام و صلوات وارد میشد و همه رو از اتاق بیرون میکرد و یک توپ تشری هم با زائو،  تا زهر چشمی ازش بگیره و ابتکار عمل در دستش باقی. پس از بررسی اوضاع،  دستور تدارک آبجوش و قیچی و سایر ملزومات رو میداد که باید سریع و دقیق و بدون چون و چرا اجراء میشد.

 پس از گذشت زمانی چند ، این صدای گریه  و  ونگ ونگ  نوزاد بود و بی حال شدن زائو ی بینوا. خبر وقتی از اتاق زایمان به بیرون درز میکرد و جنسیت نوزاد مشخص و اعلام میشد ، یکی از اتفاقات زیر ممکن بود بیفتد: چنانچه نوزاد،  بچه ی اول بود و بخصوص اگر از نظر جنسیت مطلوب پدر و یا اینکه دختری بعد از هفت پسر به دنیا می آمد و یا بالعکس. این بیرون رانده  شده های  بدو  ورود  کلبی شیرین ، یک مسابقه ی  دوي  اساسی راه می انداختند تا برند به بابا خبر بدن و مژدگانی بگیرند.

 به فرمی که دم دروازه ی خونه (کش به کش) میخوردند. و گاهی به همدیگه دکلاب میدادند (پشت پا میزنند) تا رقیب بیفتد و مژدگانی نصیب خودشان شود. گاهی نیز اتفاق می افتاد،  پس از هفت پسر ، پسر هشتم بدنیا آمده  و یا بالعکس، در این موقع،  دونده های مورد قبلی به هم اصرار میکردند: که فلانی تو برو به باباش بگو ، چون با تو کاری ندارد یا ملاحظه ی ترا میکندو….گاهی هم توافق نمیشد واین موضوع مسکوت باقی میماند تا پدر خود بیاید و بفهمد……بچه لباس پوشانده میشد و در بغل مادر آرام میگرفت ومشغول نوشیدن شیر و مادر هم علیرغم همه ی دردها و رنجهای دوران بارداری وبالاخص درد زایمان، خوشحال و آرام . اینجاست که بايد گفت: خداوند، به حق، (بهشت را زیر پای مادران قرار دادة) که به اعتقاد من ، خدائی ،کم هم هست . چرا که نه تنها در جوامع ما ، بلکه در نظام طبیعت و خلقت هم،  به نظرم به خانم ها بسیار جفا شده  و میشود . رویمان سیاه .

آنگاه وقت خداحافظی کلبی شیرین است که با کلی صله و شیرینی و حق الزحمه میرود تا چند وقت دیگر که باز هم پای، به این خانه بگذارد و شاید هم سروقت همین  زائو، ضمنا از آنجائیکه خداوند با دادن نعمت فراموشی،  لطف بزرگی به بشر کرده است . زائوی عزیز به فوریت (التوبه، التوبه ي چند ساعت قبل و فحش و ناسزاي به پدر طفل نيامده ) را  فراموش میکند و بازهم شاید،  سال دیگر و حد اکثر دو سال دیگر،  همین آش و همین کاسه. حالا دیگه زیر گوش نوزاد اذان هم گفته اند و یک پیاز را هم به نوک قیچی وصل کرده و بالای سر زائو و نوزاد میگذارند که( آل) فراری شود .

 تا اینجا رو که گفتم خدائی حیف است از خوردن و ناخنک زدن به آنچه که معمولا به زائو میخوراندند، مثل (سبزیره کوکو) کوکوی زیره ی سبز و (کاچی) حلوای زرد شل و داغ و……نگویم.

 از فردا هم که گهواره و ننو و بند لباس و پهن بودن دائمی کهنه ی بچه و آفتاب دادن (گهره کوزه ) و سایر ملزومات در حیاط دیده میشد که خودش دنیائی بود…و بعد از ده حمام،  تمام . زائو جان،  پاشو که( کس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من ).

برنامه بعدي ، دندون سري آش و سوراخ كردن گوش نوزاد دختر و يا ختنه سوران نوزاد پسر ، كه يكبار ديگر جمع، جمع خواهد شد.

 وبلاگ آقای قهقایی:
http://ghahghaei.blogfa.com/

 

حمام گروسی آمل در دهه ی سی خورشیدی

hammam-garoosi

حمام گروسی آمل در سال های دهه سی خورشیدی

 متن زیر به قلم آقای عبدالله قهقایی نگاشته شده که قلم ایشان مطابق معمول، روال محاوره ای و طنز زیر پوستی همیشگی خود را به همراه دارد.

  

اگه موافقيد سری به حمامی در بازار آمل در دهه ی سی خورشیدی بزنیم پس بريد، اون بقچه ی حموم که خوشگل و گلدوزی شده است را پهن کنين و توش اینا رو بریزین و بزنین زير بغل و بيان : لباسهاي تميزي كه بايد بپوشي، لنگ و قدیفه(حوله)، دولبچه(پارچ مسی کوچک مخصوص حموم) یا کاسه ، تن مال كيسه، لیف ، سنگ پا ، شونه ، پهلوی صابون ( صابون سنتي رایج که منسوب به خاندان سلطنت شده بود )، گل سرشور و سفیداب و شایدم، رنگ وحنا و هرچيز ديگه اي كه لازم داري، را . اگه خوراكي و ميوه اي براي خوردن تو حموم لازم داشتي هم بيار. ميخواهيم بريم حموم گروسي.(راستی چون مثل حموم این روزها ،گربه شوری نیست که زود تموم شه ، اگه وقت یا حوصله ندارید اصلا نیاین)

يك حموم قديمي و بزرگ، برخلاف بيشتر حمومهاي شهر،از بام تا شام فقط مردونه است . از سنگ فرش كوچه اش ميگذريم، از دور لنگ های زیادی را، می بینیم که به هم گره خورده و بالای حموم برای خشک شدن توی آفتاب ،مثل تابلوئی خود نمائی میکنه . ميرسيم به يك درب چوبي دو لنگه كه موقع اذان صبح بازش كردند. چهار پنج پله رو پائين ميريم و در پاگرد اول ، به سمت راست ، بازم پنج پله را پائين ميريم. به فضاي رختكن ميرسيم كه درمدخلش و دست راست آقاي گروسي بزرگ نشسته و سلام و چاق سلامتي و ورود به رختكني كه قسمت اعظمش عمومي و گوشه سمت چپ سالن، رختكن کوچکتر و براي خواص. نرسيده به رختكن خصوصي و سمت چپ ، يك آبدارخونه كوچيك جمع و جور كه سماورش قل قل ميكنه و يك قوري چيني هم روشه .استكان كمر باريك و نعلبكي و قندان چيني گل سرخي هم كنارش تو سيني است.

دور تا دور سالن رختكن ، كمد هاي جاي لباس كه بالايش شيشه اي و شماره دار و چند تا در ميون به جاي شيشه آينه است . همه قفل دار و دنباله ي كليدش كشي بسته شده كه روي مچ دستت ميبندي و ميري تو حموم. در بدو ورود، كفشت رو در مياري و ميگيري تو دستت و ميري به طرف يكي از كمد ها كه كليد روشه يعني خاليه. كفشت را ميذاري تو جاكفشي كمدت و بقچه حموم را هم روي طبقه كمد و بازش ميكني و لنگ و وسايلي را كه بايد ببري تو، را ازش در مياري. لباسهاي تميزي كه آوردي و حوله را ، آويزان ميكني . لباسهات را در مياري ، رخت چركها در بقچه و لباسهائي كه بايد دوباره بپوشي را هم آويزان ميكني.

درب كمد را ميبندي وكش كليد را روي مچ ، و وسايل در دست ، راهي راهرو صحن حمام ميشي. پس از گذشتن از كنار حوضچه ي كم عمقي كه وسط راهرو تعبيه شده و يك شير آب سماوري برنجي بزرك آبش را تامين ميكنه، دست راستت يك اتاقكي كه جلوش يك لنگ آويزونه، لنگ را كنار ميزني ميبيني يك طشت پر از ملات شبيه ملات بنائي ،از اون ملاتی كه يكي ، چند سال پيش از اون، تو زندان خورده بود و ميگن به ديار باقي رفت، روي طاقچه است و يك قاشق چوبي بزرگ (كترا) توشه و چند تا كاسه ي كوچيك هم كنارش كه پر از ملات است. سمت چپت يك راهرو كوچك كه به چهارتا اتاقك كوچك كه همگي با لنگ پوشونده شده. (خيلي خوب نميدوني اونجا چه خبره؟آخه هنوز كوچكي، آنقدر كوچك كه لنگ نبستي و با شلوار مامان دوزي و يا كون برهنه همراه بابات رفتي تو اين حموم)!!!!!!!!!!!!.بعدا یاد میگیری که به اونجا میگن (تعمیر کش خنه )

ادامه مسير ميدي ميرسي به صحن اصلي حموم، سالن بزرگ،شايد حدود 150 متر مربع ، سقف گنبدي بلند سفيد كه از شره كردن عرقها خط خطي و خاكستري است. ديواره ها تا حدود يك و نيم متر كاشي 15*15 سفيد كه بعضي ها شكسته و با سيمان سفيد مرمت شده. دست چپ ، فضای 3*3 متری که حدود ده سانت از كف حموم بالاتر است و با موزائيك دستي پوشاندن شده و دو طرف گوشه اش دو حوض كوچك كه در بالاي آن دو تا شير سماوري بزرگ گرم و سرد مدام آب حوض را پر نگه ميداره، میبینی.

در اين فضا ،عمو شعبون يكي را در حالت دراز كش داره با كف صابون فراوان ميشوره و با يك سطل از آب حوض دم دستش ، آب ميكشه و صابون دوم. كنارش، اسا هادي ، ديگر دلاك ، روبروي يكي ديگر از مشتريان نشسته و تازه شروع كرده ، داره اونو كيسه ميكشه. چرکهاي لوله لوله شده كنارشون ريخته و همينجور داره ميريزه. اول دستها و بعد سر و گردن و سینه و بعد در وضعيت طاقباز درازکشيده ، سينه و شکم و قسمت جلو پاها و بعد از اون مشتري دمر خوابيده و اسا هادي پشتش را كيسه ميكشه و در همان حال بعد از آب ريختن روش ، شروع ميكنه با ليف و صابون و فوت كردن تو ليف كف فراواني توليد و به تمام تن و بدن مشتري ميماله و در ادامه در وضعيت نشسته، يكبار ديگر سر و تنش را با كف فراوان و ليف شسته و بعد از آب كشيدن ، يه مشت و مال مشدي و تشكر مشتري.

اسا هادي هم براي خوردن يك چائي و پکی به سیگار اشنو با چوب سیگاری، صحن حمام را ترك ميكند و بلافاصله عمو اصغر مياد و پس از تميز كردن محل، مشتري بعدي را دعوت ميكنه كه بياد براي كيسه و صابون زدن. به اطراف نگاه ميكني ، درست روبروي ورودي و روي ديوار 5-6 پله را ميبيني كه تا بالاي منطقه كاشي كاري ادامه داره و در پاگرد بالائي، ورودي درگاه مانندي كه درب ندارد، شبيه ورودي تنور سنگكي ، منتهي با ابعاد وسيعتر كه آدم به راحتي ازش ميتونه عبور كنه. بالا ميري ميبيني استخر آب داغي است كه تعدادي از آدمها توش شنا ميكنند و معتقدان به غسل ارتماسي توش بالا و  پائين ميرن و انگار با خودشون حرف ميزنند. بله . خزينه ي حموم است. تجربه كردم ، خيلي حال ميده . آدم رو تو آمل ياد آبگرم لاريجون ميندازه كه موقع تو رفتن آدم نگران سوختنش بود .

برميگردي نگاه ميكنی ، ميبيني ،سه طرف صحن حموم انگار نيمكتي با كاشي ساختند به ارتفاع حدود 40 سانت براي نشستن و چهار پنج تا از اون حوضها هم با فاصله در رديف جاي نشستن ها، كه از همه ی اون شير ها آب داره میریزه تو حوضها. آدمها براي خودشون نشسته و مشغول شستن خودشون. بعضيها حنا بر سر و دست و پا و بعضي رنگ بر مو در انتظار رنگ گرفتن و سپس شتشو. طرف چهارم صحن هم 7-8 تا درب آهني داره كه دوش است. براي كساني كه ميخوان برن تو خزينه، اول خودشون رو زير دوش تميز كنند و برن تو خزينه و براي ديگر كساني كه اصلا نميخوان برن تو خزينه براي شروع و پايان استحمام. چه آب داغ و فراواني داره اين دوشها.

روي ديوارها چهارتا آينه در ارتفاع حدود يك و نيم متري نصب شده كه همگي مستطيل سالم نيست،گوشه شكسته ،جيوه پريده و سياه و آينه سالم و نو. جلوي آينه ها ، هم آدمهائي با ريش تراش و تيغ مشغول اصلاح صورت. گاهي ميديدي در  گوشه اي از حموم يكي نشسته و دلاك هم پشتش با شاخ گاو و تيغي در حال حجامت و جريان خون در مسير فاضلاب ، وحشتناك بود براي بچه ها ولي از سر كنجكاوي ايستاده به تماشا، گاهي صداي گريه بچه هائي مثل من كه كف صابون تو  چشش رفته و يا كيسه كشيده شدن را دوست نداره و يا دوست داره بازي كنه با لیف و صابون و حباب صابون هوا کنه و باباش اصرار داره كه بيا بايد بريم.

از طرف دوشها هم هر از چند گاهي فرياد ،( آي خشك بيار) و آمدن شاگرد حمومي كه چند تا لنگ گرم و خشك را آوردم و انداختن لنگ خيس و پوشيده شدن با دو لنگ خشک و براي مشتري هاي موبلند پيچيدن لنگ سوم روي سر همانند (عمامه). اونائي كه خودشون حوله و لنگ آورده بودن پس از آبكشي و انجام نوع ترتيبي اش، فشردن لنگ و دوباره پوشيدن و رفتن به طرف رختكن و بعد از شستن پا در حوضچه ي كم عمق ، دادن كليد همراه به شاگرد حمومي و درخواست آوردن حوله ي شخصي از كمد مربوطه و رفتن براي لباس پوشيدن، شاگرد حمومي هم لنگ شخصي اش را آب كشيده و پس از فشردن به بقچه صاحبش برميگردونه.

تو فضاي رختكن، هميشه عده اي مشغول در آوردن لباس و عده اي در حال پوشيدن آن و كساني درحال نماز وتعدادي هم در حال صرف چاي. و مشت و مال دادن و گرفتن ، ولي گاهي صحبت کردن پدرای دارای پسر کوچک با دلاک(عمو شعبان كه هر وقت ياد تيغ و ني همراهش ميافتم …..) برای قرار گذاشتن انجام یک کار شرعی که بعضی ها آنرا سنت شدن هم میگفتند، در منزل. كه كاري كند تا پسر بچه کوچک ، هفته ای را با لنگ سر کند و ( الا الا راه بره و صد البته جشنی بعضا مفصل که به عروسی کوچک یا ختنه سوران معروف بود) در روز موعود، هم پسر گریه و هم دختران حاضر در عروسی کوچک !!!!!
زیادی گفتم،
توضیحات اضافی: در حموم عمومی احترام کردن به بزرگتر هاشامل تعارف برای دادن نوبت کیسه کشی -اجازه  گرفتن و اصرار کردن که اجازه بدهید پشت تان را بشورم یا صابون بزنم و از هم مهمتر که هیج گونه حرف و سخن هم نیاز نداشت (آب ریختن روی سر و دوش بزرگتر ها )–باز شدن و افتادن لنگ آدم بزرگها از اون مواردی بود که باعث  شعف میشد و گاهی هم تعجب کوچکتر ها …(که الیشت)

حمومي رو كه وصف كردم ، فقط مردونه بود. بعضي از حمومهاي عمومي شهر از جمله حموم تو كوچه ي خونمون كه لااقل دوسه سال اول عمرم با مادرم مي رفتم ، زنانه و مردانه بود ،البته با فاصله ي زماني تعريف شده در شب و روز .این حمومهای عمومی نوبتی به خانمها و آقایان اختصاص پیدا میکرد.. نوبت آقایان معمولا کله ی سحر تا مثلا ساعت 9 صبح و عصر ها از 6 بعد از ظهر به بعد و در فاصله ی آن ، نوبت خانمها بود.

بالاخره هم نفهمیدم که اگر خانمی برای نماز  صبح……..بگذریم. در حموم عمومی خانمها، گاهی اوقات اتفاق می افتاد، بچه های پسر زیر دو سال با مادرشان به حمام برن که تقریبا پذیرفته شده بود. گاهی به ناچار بعضی از خانمها پسر بچه های بزرگتر از یکی دو ساله را نیز  با خودشان به حموم زنانه عمومی میبردند، که در بسیاری از موارد، جز همان سر و صدای متعارف و معروف حموم زنانه چیزی شنیده نمیشد . ولی گاهی که پسر بچه ای بزرگتر بود و شاید هم کمی کنجکاو تر ، و در بین دیگر مشتریان حمام  خانمی با افکار ویژه ، دعوائی پدید میآمد که بیا و ببین …..نه….. نه، پسر نیا ن ونبینن، زشته . اينا رو مادر ها در خونه تعریف میکردند. گاهی نزاع به زد و خورد و گیس و گیس کشی و فحش و فحش کاری و بد تر از اون پته روی آب  انداختن ..که خدا نصیب نکنه. فقط کم مانده بود آژان خبر کنن که اگه مثل امروز از جامعه ی نسوان، پلیس می داشتیم ، خبر می کردند.

 

اتفاق حموم رفتن برای چرک زدائی برنامه ای هفتگی بود و جمعه ها شلوغتر. گاهی وسط هفته یکی  دوبار و شاید شش بار، که لازم نبود بچه ها صبح خیلی زود بیدار شوند ، بعضی از پدرا بخاطر اینکه صبحانه بیشتر بهشون بچسبه، ياد (النظافته من الايمان) مي افتادن و كله سحر پسرا را راه مي انداختند تا نمازشون قضا نشه. حموم ده ي سي ، دم پل رو ديديد، اشاره اي كنم كه در دهه ي چهل حمام تاج تو چاكسر راه افتاد كه كاملا مدرن بود و فقط خصوصی و نمره. قاسم آقای روشن هم در مغازه ي چسبیده به مجموعه ي حموم ، يك سلموني مدرن هم راه انداخت. ميدونم حمام گروسي الان وجود خارجي نداره ولي از حمام تاج كاملا بي خبرم.
وبلاگ آقای قهقایی:

http://ghahghaei.blogfa.com/

پرسه در دم پل آمل دهه ی 1330 خورشیدی

پرسه در دم پل آمل

 در سال های دهه سی خورشیدی

متن زیر به قلم آقای عبدالله قهقایی نگاشته شده که قلم ایشان مطابق معمول، روال محاوره ای و طنز زیر پوستی همیشگی خود را به همراه دارد.

 

----

دهه ي سي شمسي وقتي از روي پل پياده رو و مالروي دوازده پله،  به انتهاي  غربي ميرسيدي، جايگاهي رو ميديد كه مردم مدام و خصوصا شبهاي جمعه،  اونجا
شمع روشن ميكردند و به همين دليل همون دست راست و چسبيده به پل، يك دكه ي كوچكي بود كه آقاي نيكزاد،  شمع و تنقلاتي مثل باميا و شيريني آلات و  خوراكي هاي مطلوب بچه ها را ميفروخت  و صد البته،  بيكاره هائي كه به شغل  شريف شمع دزدي اشتغال داشتند ، دور و اطراف مي پلكيدند.

پس از خروج از پل،  دست راست مغازه ي آهني با كركره ي حلبي نيم تنه ي  مهندس جوان كه راديو ساز بود و سمت چپ مغازه ي چلو كبابي و بستني فروشي مرحوم پدرم و دكه ي چوبي به ابعاد حدود 5 در 6 متري اولين مركز تلفن  مغناطيسي و هندلي  آمل( كه من ديدم) را مي ديديد.

رو برو خيابان پشت شهرداري و سمت راست خيابان چاكسر و سمت چپ خياباني كه به پل معلق ميرسيد.

در دو نوشتار،  تا آنجائي كه حافظه ام اجازه ميدهد، بخشي از مغازه ي تجار  دم پل را اسم ميبرم و در روزهاي  بعد،  سري به  بعضي از اين مغازه ها
ميزنيم. (پيشاپيش از عدم ذكر آقا ، از همه ي كسبه ي شريف، پوزش ميخواهم.)

نبش جنوب غربي چهار راه، پارچه فروشي رجائي ومغازه ديگر ايشون و سومي، دفتر شان بود. در ادامه،  مغازه ي  كاوه و مغازه كبلي تيموري بود و طبقه  فوقاني اين 5 مغازه ، تا آنجائي كه  به خاطر دارم هيجگاه مورد استفاده قرار نگرفت. ادامه آن، مغازه ي جمشيدي با باغچه ي پشتش-ميوه فروشي  برادران صفا كه بعدا پاساژ صميمي در آن بنا شد.- مغازه مقيمي و بالايش  دفترخانه 21آمل – شيشه بري كبلي نجار (قبادي) – قنادي معمار پور – راديو  سازي مهرپور – آرايشگاه رصدي  -طبقه ي فوقاني اين چهار مغازه ي آخري،كافه  ي مير محمدي بود كه كباب و مشروب سرو ميكردند و يكي از پاتوق هاي عرق  خورها كه بعدا مسافر خانه ي عمراني شد. كوچه مشرقي كه در آن عكاسي مشرقي  و قهوه خانه ي علي قهوه چي(فاضلي) واقع شده بود – بزازي توكلي –  مغازه سلامت – خرازي فلاح زاده – مغازه ي قانع زاده  كه  طبقه ي فوقاني اين  مغازه ها هم كه قرينه ي مهمانخانه ي بزرگ پهلوي بود با همان نما و ساختار  هتل،  کافه بود که بعدها، محل شوراي شهر و بعدتر ها دفتر احزاب سياسي و بعد از سال 60مدتي حوزه  ي مالياتي بود.همه ي مغازه هاي اين راسته مانند بيشتر مغازه هاي  آفتابگير، در ورودي خود،   مجهز به چادر هاي برزنتي و بعضا رنگي و شيك  بودند كه صبح هاي آفتابي و كليه روزهاي باراني ، پياد رو ها را مطلوب  براي تردد ميكردند.

برگرديم سر چهار راه و به طرف چاكسر ، سمت راست،  مغازه اي بعد از مهندس  جوان نبود. ولي كنار خيابان محل بار فروشي سيار چرخ طوافي دارها كه ميوه  ميفروختند و در پياده رو،چندين قفس چوبي دو سه طبقه اي  پوشانده شده با  توري براي نگهداري و فروش مرغ و جوجه و غاز و اردك و در ادامه ماهي فروشاني كه ماهي را در زنبيل حمل ميكردند و در همين محل بر روي ميز  پاكوتاه به معرض فروش ميگذاشتند.

تعدادي از مرغ فروشان اين راسته  كه ميشناختم و اكنون در خاطرم هستند،  اين آقايان بودند:عزيزالله فاني – شعبان رودگر نژاد – فلاح –سيد عبداله – رضائي – اشرفي  – ممدحسين.

ابتداي خيابان هم ، ايستگاه مركزي درشكه بود .  در دهه ي چهل،  توالت عمومي  شهرداري نيز،  آنجا ساخته شده  كه موجب گرديد، ( هراز لب) وتوالت هاي  مسجد آق عباس و مسجد سبزه ميدان،  نفسي تازه كنند.

سمت چپ خيابان چاكسر ، نبش شمال غربي چهار راه ، پارچه فروشي عدل – ميوه فروشي صالح نژاد – خرازي اميني (اولين نماينده ي تلويزيون بلر ) – خرازي  سعيديان (تلويزيون فيليپس) – نبش جنوبي چهارسوق بازهم مغازه  سعيديان كه  طبقه فوقاني آنها، ساختمان اميري و مطب دكتر شكوهي .  نبش شمالي چهار سوق پارچه فروشي شارق – ميوه فروشي  حشمت؟ – خياطي طهماسبي –  خرازي نيكپور – خرازي احمديان –دواخونه حكيمي و بالاي آنها مطب دكتر رودگريان و سلماني صالحي.  در ادامه بانك بازرگاني و بعد از كوچه باريكي كه به تكيه مشائي مي رسيد بانك صادرات.

خیابان پشت شهرداری

در این بخش از دوازده پله اومديم سر چهار راه،  مستقيم ميريم به خيابون پشت  شهرداري تا ببينيم دهه ي سي و چهل اونجا چه شكلي بود؟ (بازم از عدم درج  كلمه آقا در جلوي اسامي كسبه محترم  پوزش ميخواهم.)

سمت چپ خيابون،  پارچه فروشي رجائي كه يادتون مياد؟ بعدش مغازه ايزدي –  سياهپور –كوچه ي  سينما فرهنگ،  كه تو كوچه،  عمراني چلو كبابي داشت –نبش  كوچه كفش فروشي رحماني – قنادي فتحي –معتمد – ملوكزاده – كوچه شرقي  شهرداري،  كه سينما مولن روژ،  اونجا بود – بعد از كوچه،  پارك كودك  شهرداري با زمين ماسه اي و درختان نارنج  علاوه بر محوطه شهرداري و  فرمانداري ، حاشيه ي همه قسمت هائي را كه ديروز و امروز اسم بردم را  درختان نارنج صفا ميداد)  پارك كودك،  واجد انواع وسايل بازي كودكان ، از تاب و سرسره و….  بود . سمت غربي پارك،  يك رديف مغازه كه شهرداري  ساخته بود به اسم فروشگاه تعاوني كه آخرين مغازه اش نونوائي تافتوني بود  كه گويا حاجي سياح يا صياد،  نان تافتون سبوس دار بسيار مرغوب توليد و عرضه ميكرد. بعد از اين محوطه و در ادامه،  مغازه شهره و كوچه ي غربي شهرداري كه نبش ديگرش پارچه فروشي اسلامي و برنج فروشي حسين طبرستاني و در ادامه مغازه ديگري و بازار برنج نياكي راسنه و نبشش،  قصابي يگانه وچند مغازه و سرنبش سبزه ميدون، كيسه فروشي رستگار.

روبرو، مغازه هاشميان و چند برنج فروشي كه پشتش ميربزرگ بود كه درب جنوبي اش به مسجد  سبزه ميدون باز ميشد و درب شمالي اش از پشت دبيرستان دخترانه ملكزاده.
برگرديم به طرف پل، اولين مغازه وسايل شكار فروشي حسيني و در ادامه يك بقالي – رنگ فروشي محسني – معتمدي –دومغازه بخشنده و كوچه حمام گروسي – قالي فروشي خانپور – مغازه فيروزي – قنادي تهراني –  ابزار يراق عظيمي –نانوائي و آرد فروشي طباطبائي  كه نبش نوراسته بود. نبش شرقي نوراسته،  حاجي تنها – بالاش، اگه اشتباه نكنم مطب دكتر غفاري و در ادامه مغازه  منوچهري – دفتر كشور تور – دواخونه ذره –  مصيبي –  بلور فروشي تنها – نانوائي فولاد – حاج پرويزي –  توسليان – معتمد – دواخونه شمس – ميوه فروشي نصيري،  كه نبش كوچه ي اميري بود. نبش شرقي كوچه، تجارتخانه  توكلي  –  لوازم يدكي ماشين آلات كشاورزي و خودرواصغر رجائي،  و آخرين مغازه سر نبش كه ديروز اسم
بردم پارچه فروشي عدل.

تو بازار چهارسوق،  اينا يادم مياد  ، نونوائي مصدق و ساعت سازي حسن جاهد وسمت چپ ظرف فروشي ظروفي و روبرو عطاري هاشم عطارزاده. تو كوچه باريك روبروئي لافروشي گويا حقيقت و در ادامه اش تجارتخانه سعادت و روبرش آمپول زني يزدان پرست- مسگري مسگريان  و  حسن نژاد و تعدادي مغازه و انبار كه به نوراسته ميرسيد.

برگرديم تو چهارسوق ،عطاري رضا و رحمت عطارزاده  – رودگريان – هادي زاده –  كتابفروشي اخوان و سمت چپ كفاشي اشرفي – صداقت – طلافروشي حسن نوذري و تعداد زيادي مغازه كه ذهنم ياري نميكند اسامي كسبه محترم را به خاطر بياورم و اكتفا ميكنم به آنچه كه از محوطه معروف به مشائي تكيه پيش كه مركز بازار آمل بود و همه گونه مشاغلي در آنجا وجود داشت و ياد دارم. از جمله نونوائي پناور – چراغ سازي نجفي – ذغال فروشي –  لحاف دوزي –  ماهي فروشي سيد ابراهيم ساداتي – خياطي ثقفي –   لبنياتي اخوان . ( بقيه را دوستان تكميل ميفرمايند).

حيفم مياد از تعدادي از مغازه هاي داخل كوچه اي كه از يك طرف به ابتداي چهارسوق و از يك طرف به كوچه اميري روبروي قنادي فتحي و از طرف غرب به نو راسته راه داشت ، نام نبرم. در اين منطقه اسامي اين كسبه هاي عزيز را به خاطر دارم.عطاري رحمت عطارزاده – قصابي  نائيجي -مغازه حاجی احسانی- كفاشي كوچك كنار ورودي ساختمان اميري و مطب
دكتر شكوهي – قهوه خانه كوچك حسين پور – قهوه خانه  فولاد –– تجارتخانه عبدالعلي ميوه چيان – چكمه فروشي معتقدلاريجاني  و مغازه ي مرحوم سعادت ،معروف به سعادت خبر
نگار،  كه با پسراي  اين دو كسبه ي اخير الذكر(قدرت و عليرضا) سابقه و افتخار دوستي و همكلاسي بودن دوران دبيرستان را داشتم.. در اين كوچه مغازه هاي ديگري هم بود كه اسامي كسبه را به خاطر ندارم. بعد از تقاطع نوراسته، ظرف فروشي –  نونوائي طباطبائي  –   مغازه ي درزي  تماشائي بود .مركز فروش صنايع دستي (كلا ،كوزه، گهواره، لمپا شيشه، لاستيك ، كلاه خود و شمشير و سپر تعزيه خواني ،زين و افسار اسب  و……)ودر كوچه ي پشتش كارگاه شيريني پزي برادران فتحي و روبرو حمام گروسي.تصور ميكنم ،  اين نوشتار به عنوان بخشي از تاريخچه شفاهي تجارت اين بخش از شهر باقي خواهد ماند.

يادآوري: منطقه اي را كه ديروز و امروز وصف كردم اصلي ترين حوزه ي فعاليت ((ابراهيم  بكش)) بود!

بستنی خارون

در دو بخش گذشته شما رو تشنه و گرسنه،  خسته كردم. ادب حكم ميكند امروز شما را به آب خنك و يا بستني و فالوده،  به آنجا كه به بستني خارون قهقائي معروف است و يا  اگه  موقع نهار و شام است،  به چلوكبابي هراز،  مغازه ي پدرم كه نبش جنوب غربي دوازده پله است دعوت كنم. از آنجائيكه خانمها و خانواده ها مقدمند ، تشريف بيارين به سالن ساخته شده از انبوه گلهاي ياس(پيج امين الدوله ) و گل ساعتي (گلهاي دوستي)،  كه در قسمت  شمالي مغازه و چسبيده به پل است. تنها پنج شش پله را بايد به پائين  تشريف ببريد. مي بينيد،  براي حدود چهل نفر ميز و صندلي چوبي لهستاني وجود دارد . فضاي سايه  و  به شدت معطر از عطر گلها،  از بهار تا پائيز.

آقايان هم از درب چوبي دولنگه ي آبي ، سر خيابان بفرمايند داخل سالن. سالني كه  از چوب و با پنجره هاي فراوان  در هر چهار طرف ساخته شده  است . ديد كامل 360 درجه اي به همه جا داريد. به خيابان (راستي اون دستخط زيباي شهيدي رو هم روي شيشه،  ببينيد).، به رود كبير هراز،  به هر دو پل ،به ساختمانهاي زيباي ثبت احوال و ثبت اسناد و دارائي ، نظري بيندازيد و لذت ببريد.، روي صندلي چوبي آبي رنگ بفرمائيد بنشينيد، پارچ و ليوان آب خنك و دستمال كاغذي داخل ليوان،  روي روميز است. ببخشيد اونوقتا دستمال كاغذي مون از كاغذ كاهي بريده شده بود.
چي ميل داريد؟ بستني سفيد وانيلي،  يا زعفراني و تخم مرغي،  با گلاب قمصر كاشون ، كاسه اي و يا نوني بزرگ و يا  نوني كوچك ، فالوده ي معمولي كه با براده هاي يخ و رشته ي نشاسته و يك استكان شربت آلبالو شيرين و معطر و يا ، فالوده شيرازي با آبليمو ، مخلوط ، با فالوده معمولي يا با فالوده ي شيرازي، شربت آلبالو با يخ در ليوان بزرگ و يا كوچك، نوشابه هاي زرد معروف به اسو كه ميتوانست اسامي همچون كانادادراي، فانتا، ميشين كاليفرنيا، آلپاين و يا …را بر روي شيشه نوشابه داشته باشد ويا نوشابه سياه پپسي كولا و كوكا كولا و يا از نوع بيرنگ، مثل  سون آپ، يا دوغ آبعلي شيشه هاي بزرگ  و يا شيشه هاي كوچك؟

موقع نهاره؟ چي ميل داريد؟ چلو خورشت، چلو كباب كوبيده ، برگ،، سلطاني و يا  شيشليك ، با يا بدون زرده تخم مرغ، ماهيچه، ته چين، ماهي سفيد، كفال، جوجه، و يا مرغ؟ تا غذا آماده بشه از نون و سبزي و پياز و ماست،  ميل بفرمائيد، قاشق و چنگال توي ليوان آب جوش  روي ميزه. همينطور كه مشغوليد،  به تصنيفها و ترانه هاي دلكش و قمرالملوك وزيري و داود مقامي و جبلي وتاجيك و…گوش بديد ، من و بابام  و كارگرهاي زحمتكش ما،  با افتخار در خدمتتون هستيم.
ترجيح ميدهيد ، قبل از غذا دستتون رو بشوريد؟ سرويس بهداشتي قسمت جنوبي سالن است. اول ميخواهيد آشپز خونه رو ببينيد تا مطمئن شيد تميزه؟ بفرمائيد پائين همين سالن، راهش هم از قسمت شمال غربي سالنه .كارگرا، دستاشون و لباساشون تميزه و ظرفا و همه چيز هم بهداشتيه ، چون پدرم خيلي به اين موضوع حساسه كه غذاي سالم و تميز، تقديم مشتري ها بكنه، شما كه مهمانيد.
نوش جان، خوش آمديد. اگه خواستيد زير اين درخت بيد مجنون بزرگ(درخت دوستي)  كه حدود سي متر مربع از فضاي جلو مغازه را پوشانده و يا زير اون درخت بزرگ افرا،  كه سمت جنوب غربي مغازه است و محوطه اش هم آبپاشي شده . از صداي خوانندگان محبوبتان كه  از گرامافون پخش ميشه هم،  استفاده كنيد تا بقيه ي دوستان هم غذاشون رو ميل كنند و بيان و از وسيله بستني سازي ما هم ديدن كنند. چون شير و نشاسته فالوده و شربت و غذا براي پخته شدن نياز به وسيله ي گرمائي داره بدونيد از چهار شاخه نفتي (پريموس بزرگ) و ذغال
استفاده ميكنيم، ميدونيد كه: هنوز گاز رو نمي شناختيم و نداشتيم. ظرف غذا رو هم ديديد يا بلوري است و يا چيني گل سرخي ، ديكها و قابلمه ها هم همگي مسي و قلع اندودند. وسيله ي بستني سازي هم اين قالب استوانه اي ساخته شده از ورق گالوانيزه است و آن چليك هاي چوبي،  كه بينشان و براي ايجاد سرما از يخ بلور و طبيعي كوهستان و نمك كوبيده ي سمنان استفاده ميكنيم، آخه برق و يخچال و فريزري وجود نداره. شير بستني هم تازه است و روزانه از روستا هاي اطراف تهيه ميشه  كه حتما پخته و به بستني تبديل ميشه.
انشالله كه بد نگذشته باشه.
بد نيست به ليست قيمتها هم نگاه كنيد،  براي روزاي ديگه ممكنه به درد بخوره. بستني نوني كوچيك يك ريال ،نوني بزرگ دوريال ،ظرفي نيم پرسي سه ريال بستني و فالوده و شربت و نوشابه هاي بزرگ پنج ريال ،مخلوط ده ريال ،نوشابه كوچك هم سه ريال ،آب يخ هم (فداي دو دست بريده ات يا ابوالفضل، كه پدرم شيفته اش بود.)

چلو خورشت 25 ريال،چلو كباب كوبيده و چلو مرغ 35 ريال،چلو كباب سلطاني و ماهي سفيد و ماهيچه 60 ريال بقيه هم پرسي 50 ريال.  سرويس نون و سبزي و ماست هم كه مجاني است . گفتم كه بدونيد.

اينم بگم:
اوائل دهه ي 40 مغازه نوسازي شد وتراس دلگشائي هم در طبقه فوقاني آن احداث گرديد كه با وجود آن،  در شبهاي تابستان،  همشهريان زيادي از آنجا لذت ميبردند.كل بنا خوشبختانه تا زمان حيات ابوي فعال بوده و يكي دوسال بعد از فوتش،  در دوره ي شهرداري آقاي صادقلو با قطعه زميني واقع در ميدان قائم امروز معاوضه گرديد تا مشكلي براي اجراي طرح زيبا سازي شهرداري به وجود نيايد.

مرکز تلفن

اولين مركز تلفن كه من در آمل ديدم حدود سال 1335، در جوار مغازه ي پدرم و زير درخت افرا بود. سازه اي چوبي به صورت دكه اي به ابعاد حدود 5*6 متر. قسمت غربي آن كه به طرف خيابان ،  بسته و دوطرف شمال و جنوب آن پنجره اي كه شبها با رو بند تخته اي بسته و مقفل ميشد و درب ورودي آن در قسمت شرقي به پياده رو باز ميشد. به دليل همسايگي با مغازه و برخورداري كارمند آن از آب خنك مغازه و استفاده از سرويس بهداشتي،  به من ء چهار، پنجساله،  اجازه ميدادند چند باري وارد آنجا شوم و روي صندلي اي كه از مغازه برده بودم بنشينم  و ببينم. اپراتورش تصور ميكنم ،آقاي خورسندي بود. روي صندلي اش مينشست و هدفوني در گوش و مدام و با صداي بلند،  با كساني كه از آنطرف خط زنگ ميزدند صحبت ميكرد.
ميزي جلويش بود كه حدود 200 شيئي شبيه خودكار 5 سانتي كه با سيمي به قرقره سيم جمع كن زير ميز وصل بود و تنها زماني كه آنرا بيرون ميكشيد ديده ميشد كه دم دراز  سيمي دارد.
روبرويش هم تابلوئي به همين تعداد سوراخ در آن تعبيه شده بود و در كنار هر كدام،  چراغي كوچك. ايشان پس از هر بار زنگ خوردن و مكالمه ي كوتاه، يكي از خودكار كوتاه دم دار را از روي ميز ميكشيد و در يكي از سوراخهاي تابلوي روبروئي فرو ميكرد. در زمانهائي ميديدم مثلا 15 خودكار در سوراخهاست و مدام يكي را بيرون ميكشيد و ديگري را به سوراخ ديگري  فرو ميكرد.
بعدا فهميدم ايشان اپراتور مركز تلفن مغناطيسي و يا همان تلفن هندلي اشخاصي است كه درخواست برقراري ارتباط با مشترك ديگري را دارند. روشن و خاموش شدن چراغها هم حكايت از شروع و خاتمه ي مكالمات دارد. اپراتور، به ندرت فارسي حرف ميزد و جملاتي كه مكرر ميشنيدم،اينها بود .
باشه ، چشم ، مشغوله، وصل هاكردمه، ته هندل بزن، اي بزن ، نممه، من چومه كجه دره نه ، حتمن دنينه شه خنه ، مه ره نئوتنه كجه بوردنه، آقا من كا نتومه بئوئم آقا نقي زنگ بزوكا ، آبجي مه كار نيه ته پيغومه برسننم، ته اي  زنگ بزن  وصل كممه.،  كجه ديمه بوردمه دسشوئي  و………
نگام ميكرد و ميگفت :بكوشتنه عما ره . اگه  وشونه  رو هادم ،  كننه نه، امه  سه  نون  و  سبزي  هم  بخرين و  بيار  امه  خنه. ميخنديد و ميگفت: برو به  ادريس ، كارگر مغازه بگو يك ليوان آب خنك برايم بياورد. يا ميگفت:  نللنه كا ، ايششه  بزومه!!  فرار به سوي دستشوئي….
دقيق يادم نمياد ، شايد اواخر دهه ي سي ، به مركز مخابرات واقع در خيابان شهرداري ، منزل استيجاري دكتر رودباري منتقل شدند و در دهه ي چهل به مركز مخابرات سبزه ميدان.

قنادی ها

اون سالها دم پل دو قنادي داشت، قنادي معمار پور (قنادی فرد)كه شيريني هاش و خصوصا شيريني زبان گنده اش خيلي خوشمزه بود . قاسم آقا ، پسر حاجي معمار پور، گرداننده ي اصلي مغازه و از باستاني كارهاي آمل كه هرروز صبح با صداي شير خدا كه از راديو پخش ميشد،  به اتفاق تني چند از دوستانش در محوطه ي پشت مغازه كه مشرقي عكاس هم اونجا عكاسي ميكرد به ورزش باستاني مي پرداخت و گاهي براي تماشايشان به اونجا ميرفتم، روحش شاد.
ديگري قنادي برادران فتحي (قنادي ماه نو). حاج احمد آقا فتحي،  مديريت اصلي مغازه و اداره كردن باغ مركبات خانوادگي را به عهده داشت. محمود آقا،  حضور پر رنگ تر و دائمي تري در مغازه داشت و داداش محمد علي ساعات بيشتري از روز را در كارگاه شيريني پزي واقع در كوچه اي نزديك حمام گروسي،   سر ميكرد و خصوصا عصر ها و ساعات شلوغ مغازه به  مغازه  ميرفت.  برادران بازاري مقبول و محبوب و متحد بودند. شيريني هاشون  هم به خوشمزگي شيريني هاي معمار پور ولي از آن شيك و شكيل تر و متنوع تر بود.
منهم شيريني دوست و به عنوان پسر يكي از همسايگانشان همواره مورد محبت همه شان. علت نوشتن اين يادداشت، با خبر شدن از فوت دو تن از برادران، احمد آقا و محمود آقا بود و به تبع آن تعطیلی این قنادی قدیمی شهر، كه موجب تاثرم شد.
خاطره اي كوتاه ولي بسيار شيرين براي كام من. اواخر دهه سي، تابستونا كه خانواده برادران فتحي به كوه (تصور ميكنم گرنا) ميرفتند و برادران  در آمل ، عليرغم همسايه ديوار به ديوار بودن با چلو كبابي آقاي عمراني، به مغازه ي پدرم سفارش غذا براي خودشان و همچنين براي كاركنان كارگاه ميدادند. من آنقدر بزرگ نبودم كه برايشان غذا ببرم ولي به همراه كارگر مغازه مان به كارگاهشان  ميرفتم و تا آنها نهار را صرف كنند و ظروف خالي را برگردانيم،  حسابي  از  شيريني هاي گرم و تازه و خوشمزه،  خصوصا از شيريني كشمشي شان كه فوق العاده بود متنعم.

بقالی

اين سالها دم پل به دليل فراواني ماشين،  تردد سواره و پياده مشكل است تا چه برسد به اينكه……. مرحوم كبلي تيموري پير مرد لاغر اندامي بود كه روبروي مغازه مان بقالي كم رونقي داشت. اما چرا و چگونه كه نميدانم، با تعدادي از كشاورزان  توليد كننده ي  تخمه كدوي روستا هاي آمل،  طرف قرار داد بود و اواخر تابستان، كيسه كيسه تخمه كدو براش مي آوردند و ايشان بايد خشكش ميكرد تا براي خريدارانش بفرسته.
دستگاه و امكانات تخمه خشك كني هم كه وجود نداشت. ايشان با كمك مرحوم نارنجي،  كه كنار مغازه اش كفاشي ميكرد و شبها وسايلش را در مغازه كبلي ميذاشت ، از صبح روزهاي آفتابي،  ده دوازده تا كيسه تخمه ي كدو را بر روي آسفالت جلوي مغازه اش پهن ميكرد تا خشك بشه و عصر، با پارو آنرا باد بدهد تا تخمه های پوک ،از آن جدا شود و آنگاه جمع كند.
مرحوم نارنجي هم بايد هر ساعت يكبار با سه چنگ و فيه (پارو چوبي)،  تخمه ها رو زير و رو كنه و حواسش هم باشه كه: بچه ها قاپ نزنن ، گاري و كالسكه و مالدارهائي كه ذغال و هيزم ميفروختند،  با فاصله از آن عبور كنند تا تفاله ها و ادرار اسبهايشان تخمه ها را دوباره خيس نكنه، كه ميكرد .
باباي سيگاري داشتن،  اينجا به كارم ميومد. وقتي ميرفتم براش از مغازه ي كبلي تيموري سيگار بخرم در برگشت و ضمن عبور از روي همين تخمه ها ، سيگار از دستم مي افتاد روي تخمه ها و دولا ميشدم سيگار رو وردارم،  خوب كش رفتن از اون تخمه ها رو چي بگم والله…….
گاهي، كبلي،  به من ميگفت مواظب باش سيگار از دستت روي تخمه ها نيفته ، با چشمكي به نارنجي و لبخندي به من.

سینما ها

اولین باری که صفحه ی نقره ای که نه ، بلکه پرده ی سفید پارچه ای که در فضای آزاد در   محل فعلی میدان مثلثی جلو سینما ی الان آمل(اسم هم لازم ندارد، یکی و یکدونه است)، را دیدم که فیلم نشان میداد و موجب حیرت حداقل خودم شده بود ، سینمای سیار بود. (به منظور آموزشهای مختلف که مهمترینش آموزش بهداشت بود،در شهرهای مختلف نمایش داده میشد.) . کمتر از پنج سالم بود. فقط یادم میاد بهمراه دائی ام اون شب رفتیم وعلاوه بر نمایش فیلم آموزشی ، فیلمهای صامت کمدی هم نشان میداد . مردم هم گوش تا گوش در میدان اونوقتها که در حقیقت علفزار مسطحی بود نشسته و انگشت به دهن!!!!!گفتم، اونقدر کوچک بودم که نمیدانم آیا سینما فرهنگ (محل فعلی مهدیه ی آمل ،پشت قنادی فتحی)، وجود داشت یا نه . بعدا که دبستانی شدم سینما فرهنگ بود وسه فیلم با یک بلیط ویا چیزی ما به ازای بلیط،  مثل گردو و تخم مرغ و …
سينما روزاي جمعه خيلي شلوغ ميشد وصندلي كم ميومد. سينما دار عزيز هم از تخته هاي رو بند در ورودي اش و دو تا پيت حلبي 17 كيلوئي كه به بنزين حلب معروف بود،  نيمكتي در رديف جلو ميساخت و شش هفت نفري را روي آن مي نشاند.شايد روي 5-6 نيمكت رديف جلو سي نفري نشسته بودند و هي به هم فشار مي آوردند.جالب ترين قسمت استفاده از اين نيمكت ها،   زماني بود كه فيلم در اوج هيجان بود كه يكي دو نفر از بچه ها ، خواه به عمد و يا به دليل هيجان فيلم و به منظور  دست زدن براي آرتيست،  همزمان بلند  مي شدند كه حاصلش به هم خوردن تعادل بقيه بچه هاي روي نيمكت  و كله پاشدن آنها و ايجاد سر و صدا و روشن شدن چراغ سينما براي سرو سامان دادن آنها.اينم بگم كه فيلمها اكثرا فيلم تارزان و  يا هندي و يا جنگي بود. روزاي شنبه هيجان بچه هائي كه سينما رفتند براي تعريف كردن فيلم ، براي دوستانشان كه نرفتند،  صحنه هاي زيبائي را در حياط مدرسه ها و در زنگ تفريح رقم ميزد..
سینمای بعدی،  سینما متروپل بود، نزدیک فلکه ، محل فعلی فکر کنم یک نهاد انقلابی. که حدودا سال 41-42 (من فكر ميكنم )ساخته شد كه سالن تابستاني هم داشت.اسم این سینما بعدا شد سینما درفش. سومین سینمای شهر، سینما مولن روژ بود که مدرن ساخته شده بود و فكر ميكنم آنهم سالن تابستانه  داشت .
محلش ، خیابان شرقی شهرداری بود. این سینما بعضی از مظاهر سینما های آنروز تهران را با خود آورده بود ، از جمله ساندویچ فروشی وآبجو بشکه (استغفر….). معترضه عرض کنم ، اولین ساندویچ عمرم را آنجا خوردم.
ساندویچ تخم مرغ با جعفری و پیاز و گوجه و تخم مرغ آب پز ، پیچیده شده لای نون بربری که به فرم نان ساندویچی پخته میشد. و  تكه روزنامه ای هم دورش. عطر و طعمش برام فراموش نشدنی است.
سینمای آخر و مدرن شهر ، سینما آرش بود که اواخر دهه ی 40 ساخته شده که الان نیز پا برجاست و گویا به اسم سینما بهمن. اولین سینمای برچیده شده، سينما فرهنگ بود وبعد از آن سینمای مولن روژ برچیده شد و در سرخیابان، تعدادي  مغازه و در داخل، سالن بیلیارد ،گويا به همت و يا همكاري مرحوم خسرو قبادي، که بطور خزنده،  همه آن تبديل شد به  مهدیه و الان نمیدونم چطوره. سینمای درفش هم تبدیل به احسن شد و نوبت سینما بهمن است.
(تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.)

عکاسی مشرقی

نميدونم الان دم پل چند تا عكاسي داره؟  تا آنجا که من یادم میاد، اوائل دهه ي سي يك عكاسي در آمل داشت كه محلش دم پل بود. من و همسن و سالهام  یادمون میاد،  وقتی میخواستیم بريم کلاس اول ، قبل ازثبت نام، ما رو میبردند دم پل. داخل کوچه ی  مشرقي عكاس که بعدا به کوچه علی قهوه جی معروف شد ، دست راست، یک درب چوبی بزرگی بود که به یه محوطه ی 300-400متری باز میشد. حدود 50-60 متر اول محوطه، این چیزا رو میدیدی.
— یک پارچه ی سفید و یکی سیاه به ابعاد حدود 1.5*1.5متر که به فاصله ی دو متر از همدیگه و در ارتفاع تا 2متری به روی دیوار نصب شده بود و زير هركدام يك چهار پايه چوبي براي نشستن.
-.دو تا سه پایه که روی هر کدام یک مکعب چوبی به ابعاد حدود 60*60*60سانتی متر نصب شده واین مکعبها هر كدام  دو تا  آستین گشاد سیاه در دو طرف داشت  و یک نیم تنه در پشت ، که آنهم سیاه  بود . یه چیزی شبیه یک قوطی واكس، استوانه ای به قطر 5 سانتی متر و به ارتفاع 4 سانتی متر که در قسمت جلوي مکعب وصل شده  و در پوش قوطی هم روش .
– اونور تر یك میز،  به ابعاد حدود یکمتر در دومتر که روش دوسه تا طشت لعابی سفيد در اندازه های مختلف که توش آب بود و كنارش چند تا شيشه كوچك حاوي مواد شيميائي براي ظهور فيلم.
– دوتا طناب ( شبیه  بند رخت  )،  اون طرف  دیوار که بیشتر آفتاب گیر بود و روش یك  تعدادی گیره لباس .
– دو تا نیمکت چوبی کنار دیوار و با فاصله از اون دو تاچهار پایه،  براي نشستن مشتري هاي  منتظر .
– یک میز کوچک که زیرش کشو داشت(دخل) و رویش  یک قیچی و یک زیر سیگاری و روزهاي ابري و سرد هم يك چراغ والور زير ميزروشن.
مشرقی هم پیر مرد ریز نقش نه چندان خوش اخلاقی بود، که تو را روی یکی از چهار پایه ها می نشاند و خودش پشت اون مكعب هاي منصوب روي سه پايه( دوربین) مي ايستاد  و دست در داخل آستینهاي  سیاه  دوربین و کله هم داخل نیم تنه ی سیاه، يك كارهائي ميكرد و سرش را از نيم تنه در مي آورد  و بهت امر میکرد : اینجا رو نگاه کن و تکون نخور.
بعد با دست راستش در پوش قوطي را در مي آورد و چند لحظه ي بعد ميگذاشت سر جاش و بهت ميگفت پاشو. همينطور كه چهار پايه را ترك ميكردي،  ميديدي يك چيزي را در آورده گذاشته داخل طشت آب و بعد از چند دقيقه كاغذي را از آب در مي آورد و به گيره هاي بند رخت وصل مي كرد.، از سر كنجكاوي نگاه ميكردي و ميديدي عكست روشه، گذاشته تا خشك بشه . روزهاي ابري و سرد عكس را روي چراغ والور خشك ميكرد و سپس قيچي ميكرد و بهت ميداد.
هم سن و سالهاي من از اين عكسها روي تصديق كلاس ششم ابتدائی شان دارند.
.اینجا رو که دیدید اولین عکاسی آمل بود، که من دیدم . اگه اشتباه نکنم .حسنی عکاس ،  شاگرد مشرقی بود كه نسل دوم عكاسهاي  آمل است. بعد ها، افضلي عكاس آمد . نسل دومي ها  با  دوربین های بسیار بزرگتر از دوربینهای ديجيتالي  آتلیه های امروزي ، عكس سياه سفيد ميگرفتند.

خیاطی

حالا که دم پل هستيم ، يك چيزي هم راجع به پاساژ صميمي بگم.مغازه ي جمشيدي و صفا كه يادتون مياد، گفتم فضائي  هم پشتش داشتند. حاج آقاي صميمي دراين محل،  اين پاساژ را ساخته و چون هنوز هست ضرورتي ندارد زياد در موردش چيزي بنويسم، جز اينكه از حاج آقاي صالحي مدير كفش ملي يادي بكنم و درادامه بگم مرحوم ناصر نوائيان (آنطوري كه من ميدانم)اولين آموزشگاه رانندگي رسمي شهر ،  به نام (نادر) را در طبقه ي پائين این پاساژ،  راه انداخت. طبقه آخر به اداره تعاون کشاورزی  اجاره داده شد . درطبقه ي دوم و در قسمت جنوبي ، بهترين خياط كت و شلوار دوز آمل كه شاگردانش،  بعد ها بهترين خياطهاي آمل شدند، مغازه ي خياطي مردانه راه انداخت. اين خياط دوست داشتني كه دوست نزديك پدرم بود و به رحمت خدا رفته است، فعالانه مشغول بود،  به گونه اي كه به راحتي كار قبول نميكرد. به دليل دوستي  با پدرم پذيرفت كه براي من و برادرم منصور،  كت و شلواري بدوزد. پارچه فاستوني  قهوه ای با خطهای مستطیلی مشکی که به نظر ما خیلی قشنگ بود ،  به همراه آستری و سایر ملزومات را ، پدرم  از مغازه ی شارق خرید و به خیاط عزیز داد. وقتی آقای خیاط داشت اندازه های ما را میگرفت، به دلیل شوق داشتن کت و شلوار از پارچه ی نو، ( سابقه داشتن کت و شلوار از پارچه ی ما حصل پشت و رو کردن لباس پدر را که همیشه روی سینه ی کت،  یک دوخت عرضی  اضافه می افتاد را ، داشتم.)اما  این بار پارچه نو بود و شوق ما افزون، موقع اندازه گیری به بهانه ی قلقلک آمدن،  میخندیدیم و شاد بودیم. بعد از اندازه گیری گفتند:  بروید ، برای پروو  خبرتان میکنیم. یکی دو روزی گذشت و خبرمون نکردند. روز سوم رفتیم جلوی خیاطی و هرچه به لباسهای آویزان شده نگاه کردیم ، لباس خودمان را ندیدیم،  ناراحت و دمق ، در حال برگشت بودیم که : آقاخیاط،  ما را دید و گفت شما نیائید ، من خبرتان میکنم. یک هفته گذشت، خبری نشد. چون قرار نبود خودمان برویم، گذاشتیم موقع نهار که همه تعطیل کردند،  رفتیم پشت شیشه مغازه که ببینیم چه خبره؟ نوری که به شیشه میزد مانع دید بود و به ناچار دو دستمان را دوطرف چشم وصورت گرفته به شیشه میچسبیدیم که ببینیم. بله ، قابل دیدن بود ، اما از لباس خبری نبود که هیچ، شیشه ی  خیاطی در دو ناحیه، یکی بالاتر و یکی پائینتر، آثار دستهای کوچک و بینی و بخارات دهان  موقع نگاه کردن ما  را نشان  می داد و دستمون رو شد. خلاصه کنم ، دومین هفته خبر کردند. رفتیم و دیدیم: کت ما سه تکه صاف بود که به هم کوک زده بودند ، دوتکه جلوئی و یک تکه بزرگ پشتی. کوک را باز کردند و با سوزن ته گرد،  دو باره وصل کردند و وعده بعدی برای پروو  دوم. بعد از سه هفته،  نوبت پروو  دوم،  فرا رسید و با ذوق و شوق رفتیم و پوشیدیم. لباس، حالا دیگه سر و شکل داشت،  فقط آستینهای کوک زده را جدا کرد و با سوزن،  سر جایش قرار داد و با گچ چند جا را خط کشید و قد لنگه و کمر شلوار را هم مشخص کرد و گفت برید ، دوشنبه آینده بهتون میدم. روزها و شبها تا دوشنبه ، در رویای دریافت کت و شلوار سپری شد و عصر دوشنبه فرا رسید ، خبرمون نکرد، رفتیم و دیدیم :عجب! چرا مغازه تعطیل است؟استاد و شاگردانش کجان؟ نگاهی به داخل انداختیم و دیدیم نخیر،  کت و شلوار به همان وضعیت آویزان است. با گریه و هق هق از پدر،علت را پرسیدیم. گفتند نیست ، جائی رفته ، میاد ، نمیاد ، و اینجور چیزا. حدود یک ماهی با مغازه بسته ، گذشت . تا بالاخره دوسه تا از شاگردان  استاد، آمدند برای اتمام کار و تحویل لباسها ، که روزی هم نوبت ما شد.سالها گذشت ،  تا اینکه، که فرصت دیدن آن دوست پدرم که به شهر دیگری رفته بود و بهترین و معروفترین خیاط آن شهر و استان شده بود ،  نصیبمان شد و داستان را بیان  میکردیم و میخندیدیم ولی آن بزرگوار، همواره سایه شرمندگی  از تاخیر در تحویل را،  نمی توانست در چهره اش  پنهان کند. روحش شاد ، همه کسانی که میشناختنش دوستش داشتند و من هم .

ایشان که اکنون به رحمت خدا رفته است ، آقای صابر بودند.

 

 

دفتر محمد رضا رجایی

 شاید کمی عجیب باشد ولی کاملا واقعی است. گویا مرکز اداره ی شهر در دهه ی سی و چهل، دم پل و دفتر کار آقای حاج محمد رضا رجائی بود. حاج آقا قدی نسبتا کوتاه و کمی چاق و دارای لپی گوشت آلود ، سفید رو و کم مو بود،  که همیشه ایشان را با پیراهن سفید و کت و شلوار تیره و با کلاه شاپو دیده بودم. تنها روزهای داغ تابستان و  فقط در داخل دفتر کارش که دقیقا روبروی مغازه ی پدرم بود، میدیدم که کتش را در آورده و با پیراهن سفید، پشت میز کارش نشسته است. نمیدانم، در برنامه ی اداره امور مغازه لوازم یدکی ماشین آلات کشاورزی و یا نمایندگی ماشین های آریا و شاهین و جیپ  و فورد و نیسان که داشت و پسرانش اصغر آقا و آقا اسکندر، اداره میکردند و یا پارچه فروشی را که آقای اشرفی،  اداره میکرد ، مستقیما مداخله میکرد یا نه . ولی میدانم در اداره شهر ، دفتر ایشان مرکز تصمیم گیری بود.

ایشان از صبح اول وقت که بازاریها شروع به کار میکردند ، تا بعد از تعطیلی نصف مغازه های شهر،  در دفتر حضور داشتند و ارباب رجوع های مختلف به نزدش میرفتند و پس از مذاکره و یا جلسه ای آنجا را ترک میکردند . بلا فاصله شخص یا اشخاص دیگری به نزدش میرفتند . به دلیل محبتی که همیشه به پدرم اظهار میکرد ، منهم مانند پدرم به ایشان همیشه احترام زیاد میگذاشتم و از جدیتش در کسب آن موقعیت اجتماعی در شهر لذت میبردم و دوستش داشتم. دفترش محل تردد کلیه ی آدم شناخته شده های شهر بود. از فرماندار و شهر دار و
رئیس شهربانی و ژاندارمری گرفته ، تا نمایندگان مجلس و اعضای شورا های شهر و روسای احزاب سیاسی آنروزها، چه زمانی  که حزب ایران نوین و حزب مردم بود و چه زمانی که فقط حزب رستاخیز تنها حزب کشور بود. تا آنجائی که میشناختم، آدم بزرگهای طوایف مختلف آمل و  کد خدا های کلیه ی روستا های شهرستان  که بالغ بر چهارصد نفر بودند همه با ایشان آشنا و به دفترش تردد میکردند.
تنها عرض یک خاطره ی کوچک و طلب شادی روح برای ایشان.
تازه 18 سالم شده بود.از آنجائیکه برای ثبت نام کنکور باید شناسنامه مان عکس دار باشد، شناسنامه ام نزد خودم بود و دیدم مادرم دارد دنبالش میگردد. گفتم پیش خودمه ، گفت بده،  بابات میخواد. پرسیدم میخواد چیکار؟
گفت حاج آقا رجائی بهش گفته که: (مشدی عباس 50 تا شناسنامه سهم توئه که باید بیاری.)  آخه انتخابات نمایندگی مجلس شورای ملی بود  و  هر کسی به تعداد شناسنامه هائی که توانسته بود جمع کند رای کسب میکرد!!!! خودش نوعی رای گیری است،تعجب هم نداره.(اواخر دهه ی چهل بود)

http://ghahghaei.blogfa.com/